X
تبلیغات
رایتل
  • بازی ها (پنج‌شنبه 16 آذر 1396 20:26)
    یکی از چیزای جالبی که این چند وقت بهش فکر کردم "بازی" هاست. بازی ها یه نوع بینش هست که به نظرم هر کسی که داره باید باهاش آشنا باشه. عدم آشنایی من با این موضوع باعث شده بود که در گذشته ضربه های زیادی بخورم اما بعد از اینکه متوجه شدم طرز تفکرم رو عوض کردم و الان لذت بیشتری میبرم. خیلی دوست دارم که این افکار رو...
  • ارتباط سادگی دیوانگی با نادانی (پنج‌شنبه 18 آبان 1396 04:28)
    یکی از دوستان برای پست "نادان ها به بهشت نمیروند" نظر گذاشته بود که "خوش بحال دیوونه که لبش همیشه خندونه." این حرف بسیار صحیحه اما در جای خودش. در ادبیات ما بعضی جاها صفاتی مثل "دیوانگی" محترم شمرده شده و متاسفانه یه عده ای رو (اغلب از نادانان) به غلط انداخته که این صفات پسندیده نادان ها...
  • شرایط مطابق خواسته ها پیش میآیند (دوشنبه 15 آبان 1396 00:06)
    یکی از اسراری که یاد گرفتم اینه که شرایط آدم مطابق خواسته هاش پیش میاد. اگر کسی واقعا بدونه که چی میخواد و به سمتش حرکت کنه شرایطی پیش میاد که بهش برسه. به گذشته خودم که نگاه میکنم موارد بسیاری بودن که شبیه معجزه بودند اما پیش آمدند. مثلا سال آخر لیسانس من چون نمیخواستم برم سربازی تنها راه ممکنش این بود که برای تحصیل...
  • همه چیز تقصیر منه (The blame is on me) (یکشنبه 14 آبان 1396 23:12)
    چند وقت پیش که داشتم ویدئو های پاتریک رو نگاه میکردم یه چیزی ازش یاد گرفتم که دیگه هیچوقت یادم نمیره و اون اینه که "همه چیز تقصیر منه" به قول تیلور خانم "And I realize the blame is on me." نگاه قبلی من به مشکلات این بود که تقصیر من نیست این به خاطر شرایطه یا تقصیر یکی دیگه است. من مجبور بودم...
  • نادان ها به بهشت نمیروند (دوشنبه 10 مهر 1396 09:38)
    الان یکی دو هفته ای میشه که دارم فکر میکنم این مطلب رو بنویسم یا نه. یه چیزی بود که چند ماه پیش به ذهنم رسید اما دوست نداشتم تا پخته تر نشده بنویسم. یه چند تا پست هستند مربوط به بازی ها که به این مرتبطن ولی چون طول میکشید اونا رو اول بنویسم فکر کردم اول اینو بنویسم. بنویسم که از بین نرن, این چند ساله کلی فکرای خوب...
  • کمی در مورد Elon Musk (دوشنبه 10 مهر 1396 09:35)
    نمیدونم چرا اما همیشه فکر میکردم که که شرکت Tesla یه شرکتیه که داره مسیر اشتباهی رو میره چون به جای یه برنامه منظم برای تبدیل ماشین های بنزینی میخواد ماشین های برقی جایگزین کنه. چند وقت پیش با همکارای شرکت داشتیم در مورد تسلا صحبت میکردیم که من نظرم رو گفتم و دو نفری که با من بودند مخالفت کردند. این شد که تصمیم گرفتم...
  • Patrick Bet David (دوشنبه 10 مهر 1396 08:58)
    یکی از سرگرمی های این چند وقت ویدئوهای Patrick Bet David هست. پدر پاتریک سوریه ای و مادرش ایرانی هست که ایران زندگی میکردند بعد از انقلاب میان امریکا. اوضاع خانوادگیشون خوب نبوده و ظاهرا پدر و مادرش جدا میشن و مادرش مجبور میشه برگرده ایران. خودش هم توی لس آنجلس بزرگ شده. از اون بچه تنبل ها بوده که همیشه بدترین نمره...
  • آفرین خانم سپیده رئیس سادات (دوشنبه 10 مهر 1396 08:12)
    این یوتیوب خیلی خوبه. همینطوری که داری آهنگ گوش میدی خودش میره آهنگ های مشابه رو هم میذاره توی لیستت و پخش میکنه و بعضی وقتا یه آهنگ های جدیدی میان که خیلی خوبن. این هفته چند تا آهنگ از خانم سپیده رئیس سادات آمد که خیلی خوب بودند. آفرین خانم رئیس سادات خیلی خوب بود. https://www.youtube.com/watch?v=2XB3O_8KhNU این آهنگ...
  • پارتی شرکت (دوشنبه 10 مهر 1396 07:58)
    امروز شرکت پارتی گرفته بود. برای من خیلی جالب بود. یکی از روش هایی که برای بازاریابی و مشتری یابی انجام میدن اینه که توی شرکت پارتی میگیرن و همه مشتری ها و مشتری های بالقوه رو دعوت میکنن که بیان. برای پارتی سه نوع غذا سفارش داده بودند: هندی و مکزیکی و امریکایی. برای هر اتاقی هم که غذا توش بود پرچم اون کشور رو زده...
  • Schlotzky's (دوشنبه 10 مهر 1396 07:34)
    این روزا زندگی خیلی رویایی شده. هر روز بعد از کارم میرم یه جای جدید میشینم و روی پروژه خودم کار میکنم. وقتی روی پروژه خودم کار میکنم کلی بهم انرژی میده. کلا انگار دارم روی ابرا زندگی میکنم. همون زندگی ای که دوست دارم. اگر بتونم این پروژه رو هم به یه جایی برسونم و سال دیگه گرین کارت هم بگیرم اوضاع شرکت خودم هم ردیف...
  • سفر به آتلانتا قسمت پنجم (دوشنبه 10 مهر 1396 07:29)
    بعد رفتیم داخل دانشگاه رو هم ببینیم. من دانشگاه خودمون رو بیشتر دوست داشتم اما اونجا هم قشنگ بود. یه کم بستنی اضافه آمده بود از قبل که از یخچال برداشتیم و با چند تا از بچه های جورجیا تک نشستیم و خوردیم. بچه ها هم یه کم از تجربیاتشون از زندگی توی آتلانتا و جورجیا تک تعریف کردند. امروز آسمون هم فوق العاده زیبا بود. یه...
  • سفر آتلانتا قسمت چهارم (دوشنبه 10 مهر 1396 07:19)
    روز آخر تصمیم گرفتیم که بریم دانشگاه جورجیا تک رو هم یه سری بزنیم. من معمولا هر شهری رفتم دانشگاه های اصلی اون شهر رو هم رفتم دیدم. جورجیا تک خیلی بزرگ بود و میتونم بگم که شبیه دانشگاه آستین که کمپس وسط شهر پراکنده شده بود. کلا به نظر من آتلانتا خیلی شبیه آستین بود. دوستم میگفت که اکثر کسانی که دیده آمدن جورجیا تک سن...
  • اینبار دیگه صبرم رو شکوند (دوشنبه 3 مهر 1396 07:48)
    من خیلی آدم صبوری هستم. همیشه و در همه شرایط سعی میکنم مثبت فکر کنم و بر اساس همونم برنامه ریزی میکنم و میرم جلو اما همیشه شرایط اونطوری که آدم میخواد پیش نمیره. از انتخابات پارسال امریکا تا امروز حتی یکبار هم اجازه ندادم که شرایط و اخبار منفی باعث نگرانی ام بشه اما امشب که اخبار در مورد تصمیم مهاجرتی جدید رو خوندم...
  • سفر به آتلانتا قسمت سوم (چهارشنبه 29 شهریور 1396 04:35)
    (این مدت که ننوشتم کلا سرم خیلی شلوغ شد و در همین حین هم مودم خونه ام سوخت و دیگه اینترنت نداشتم و هم سرما خوردم و مریض بودم و حال نداشتم و هم ایکس باکسم سوخت و خلاصه داستانیه) این بخش سفر آتلانتا رو تموم کنم کلی مطلب هست که میخوام بنویسم.) بچه ها وسط پارک داشتن توی آب ها بازی میکردند. از بلندگو اعلام کردند که...
  • سفر به آتلانتا قسمت دوم (پنج‌شنبه 2 شهریور 1396 07:02)
    نزدیک ظهر بود که بیدار شدیم. من همچنان خیلی خسته بودم. خونه دوستم توی یه آپارتمان خیلی لوکس در یه جای خوب شهر بود. بیشتر از ماهی 2200 دلار اجاره ماهانه این آپارتمان بود. خودش که میگفت خیلی خوبه اما به نظر من خیلی فرق زیادی با آپارتمان های دیگه نمیکرد. دو تا استخر داشت و یه جایی برای کباب کردن. به پیشنهاد دوستم قرار شد...
  • سفر به آتلانتا قسمت اول (سه‌شنبه 24 مرداد 1396 04:57)
    این هفته قرار شد که برم آتلانتا تا هم به یکی از دوستان سر بزنم که برای اینترنشیپ رفته بود جورجیا تک و هم اینکه خانواده یکی دیگه از دوستان رو همراهی کنم. وقتی رسیدیم فرودگاه گفتن که پرواز دو ساعت تاخیر داره. این اولین بار بود که از فرودگاه love field پرواز داشتم. فرودگاه کوچیکیه ولی نزدیک مرکز شهره. قرار بود که حدود 9...
  • چهارم جولای (یکشنبه 15 مرداد 1396 03:46)
    امروز چهارم جولای بود و یکی از دوستان دعوت کرده بود خونه اشون. خونه اش یه آپارتمان بود که خریده بود و اجاره اش بیشتر از ماهی 2500 دلار بود. خیلی دوست داشتم بدونم که چرا اینقدر اونجا گرونه. وقتی که رفتیم فهمیدم که چون به نسبت نو ساز هست و وسایل خونه همه آخرین مدل بودند. فضاش هم بزرگ بود. قبل از آتیش بازی نمایش هواپیما...
  • یه شب دور همی دیگه (یکشنبه 15 مرداد 1396 03:26)
    امشب بازم چند از دوستای قدیمی دور هم جمع شدیم. یه جورایی این آخرین دور همی ها هست چون بعضی از بچه ها دارن میرن شهرهای دیگه. من خیلی خسته بودم اما موندم و تا ساعت 3 داشتیم بازی میکردیم. امشب یه بازی جدید کردیم به اسم گلواژه که خیلی طولانی بود. هر کسی چند تا اسم رو روی برگه مینوشتن و میریختن توی یه ظرف و یکی یکی باید...
  • در جستجوی خانه (سه‌شنبه 10 مرداد 1396 05:15)
    داستان خونه گرفتن ما هم که تمومی نداره. خوبه نمیخوام بخرم این همه مته به خشخاش میذارم. امروز رفتم یه خونه دیگه ببینم که قیمتش خوب بود. اما وقتی که رسید پای معامله گفت که ماهی 70 دلار اضافه تر برای جمع آوری آشغال و تلویزیون باید بدین. منم گفتم باشه در مورد فکر میکنم اما 70 دلار اضافه تر خدایی میشه رفت یه جای بهتر. چند...
  • یه شب افطاری (سه‌شنبه 10 مرداد 1396 05:03)
    اینجا بستنی سنتی خیلی گرونه. فردا قرار بود که بچه ها برای افطاری دور هم جمع بشیم و برای همین تصمیم گرفتم یه حالی به همه بدم و براشون بستنی سنتی درست کنیم. اینبار بر خلاف دفعه پیش که درست کردم خیلی وقت کمتری گرفت چون این دستگاه های متعدد برای خرد کردن و مخلوط کردن رو گرفته بودم! بستنی ام خیلی خوب شده بود و همه تعریف...
  • یه شب قدر دیگه (سه‌شنبه 10 مرداد 1396 05:00)
    امسال کلا خیلی ماه رمضون خوبی بود. امشب هم شب قدر بود و با دوستان آمدیم برای مراسم. من خیلی خسته بودم اما تا ساعت 12 و نیم نیمه شب موندم.
  • نمایشگاه هنر مکزیکی (یکشنبه 1 مرداد 1396 05:45)
    نمایشگاه هنر امسال یه نمایش ویژه برای هنر مکزیکی گذاشته بود. من با یکی از دوستان برای بازدید رفتم. یادم نمیاد که نمایشگاه هنر مربوط به یه فرهنگ خاص رو تا حالا رفته بوده باشم. برای من خیلی جالب بود که همه چیز رنگ و بوی مکزیکی داشت. البته نمایشگاه خیلی بزرگ بود و من چند تا عکس بیشتر نگرفتم. یه چند تا تابلو فوق العاده هم...
  • مانیتور برای آسانسور (یکشنبه 1 مرداد 1396 05:34)
    امروز یه چیز جالب توی شرکتمون نظرم رو جلب کرد و اونم مانیتوری بود که برای آسانسور طبقه اول گذاشته بودند. با این مانیتور میشه دید که هر کدوم از آسانسورها کدوم طبقه گیر کردند و چه اتفاقی داره میفته. حتی وقتی که در آسانسور باز میشه یا بسته میشه هم با انیمیشن نشون میداد. فکر کردم که میتونه خیلی بزینس خوبی برای شرکت های...
  • چقدر خوبه کینکت (یکشنبه 1 مرداد 1396 05:24)
    امروز یه Kinect برای XBox ام خریدم. اصلا تصورش رو هم نمیکردم که اینقدر خوب باشه. یعنی واقعا یکی از بهترین وسایل سرگرمی ای که خریدم همین کینکت بوده. البته میدونم که وقت بازی کردن ندارم اما همین که هر چند وقت یکبار با این بازی کنم خیلی خوبه. توصیه میکنم که هر کسی که XBOX داره حتما کینکت اش رو هم بگیره. اصلا یه دنیای...
  • افطاری ها (یکشنبه 1 مرداد 1396 05:14)
    هر سال من افطاری میدادم اما امسال دیگه نتونستم. دو سه بار اما افطاری دعوت شدم که امیدوارم بعدا بتونم جبران کنم و کلا بچه ها خیلی زحمت کشیده بودن. درسته که الان که دارم مینویسم چند هفته ای از اون روزا گذشته اما همیشه برای همشون دعا میکنم.
  • روزای بارونی (یکشنبه 1 مرداد 1396 05:13)
    این روزا هر هفته دالاس بارون میاد. بعضی وقتا دلگیره و بعضی وقتا شعف انگیز. امروز رفتیم دفتر کار مشتری جدید شرکتمون. بعضی وقتا فکر میکنم که آخه چرا من توی شرایط اینطوری گیر کردم که باید با یه حقوق کم برای این شرکت کار کنم.
  • جا به جایی وسایل دوستم و هندی ها (سه‌شنبه 27 تیر 1396 04:44)
    امروز بعد از کارم رفتم کمک یکی از بچه ها که وسایلش رو جمع کنه. قرار بود که تخت اون یکی دوستم رو هم ببریم برای یه نفر نیازمند. اول رفتیم و کامیون رو گرفتیم و بعدش من رفتم دنبال اون پسر هندیه و دوستش که بیان کمک حداقل تخت رو جا به جا کنند. یه هندی که دانشجو بود و همخونه ایش میگفت که مدیر ارشد توی یکی از شرکت هاست ولی...
  • جشنواره رنسانس (سه‌شنبه 27 تیر 1396 04:30)
    چند مدتیه که ماه رمضان شروع شده و دیگه بعد از کارم نمیتونم برم روی پروژه ام کار کنم. واقعا خسته میشم و وقتی چیزی نیست که بخورم دیگه انرژی ندارم. چند هفته پیش قرار بود با چند تا از بچه ها بیاییم جشنواره رنسانس. شب آخر کنسل کردند و 4 تا بلیت روی دستم موند. در طی مدت دو هفته به هر کسی که گفتم نیامد با من که بریم. دیگه...
  • یه کم در مورد این روزا (چهارشنبه 21 تیر 1396 04:12)
    این روزا کار جدید شروع شده. همکارم یه هندی هست که از هند برای ویزای کار گرفتن و آمده تا سه ماه که این پروژه تموم میشه اینجا باشه. از نظر تجربه من یه سر و گردن بالاتر از کسانی هستند که دارم میبینم. بعضی وقتا فکر میکنم که من واقعا برای این شرکت زیادی هستم اما راضی ام چونکه دوست ندارم برم یه جایی کار کنم که همه وقتم بره...
  • احساس دلتنگی (یکشنبه 18 تیر 1396 06:21)
    چند ماه اخیر انگار روی ابرها بودم مثل روزای اولی بود که آمده بودم دانشگاه. خیلی لحظات لذت بخشی داشتم. از وقتی که فارغ التحصیل شدم انگار که همه چیز عوض شده و دنیا یه رنگ دیگه ای گرفته. هم کارم استرس نداره و هم حقوقش خوبه و هم بعد از کار هر کاری دوست دارم میکنم. بیشتر وقتا روی پروژه ای که مربوط به شرکت خودم هست کار...