X
تبلیغات
رایتل
  • سفر به آتلانتا قسمت اول (سه‌شنبه 24 مرداد 1396 04:57)
    این هفته قرار شد که برم آتلانتا تا هم به یکی از دوستان سر بزنم که برای اینترنشیپ رفته بود جورجیا تک و هم اینکه خانواده یکی دیگه از دوستان رو همراهی کنم. وقتی رسیدیم فرودگاه گفتن که پرواز دو ساعت تاخیر داره. این اولین بار بود که از فرودگاه love field پرواز داشتم. فرودگاه کوچیکیه ولی نزدیک مرکز شهره. قرار بود که حدود 9...
  • چهارم جولای (یکشنبه 15 مرداد 1396 03:46)
    امروز چهارم جولای بود و یکی از دوستان دعوت کرده بود خونه اشون. خونه اش یه آپارتمان بود که خریده بود و اجاره اش بیشتر از ماهی 2500 دلار بود. خیلی دوست داشتم بدونم که چرا اینقدر اونجا گرونه. وقتی که رفتیم فهمیدم که چون به نسبت نو ساز هست و وسایل خونه همه آخرین مدل بودند. فضاش هم بزرگ بود. قبل از آتیش بازی نمایش هواپیما...
  • یه شب دور همی دیگه (یکشنبه 15 مرداد 1396 03:26)
    امشب بازم چند از دوستای قدیمی دور هم جمع شدیم. یه جورایی این آخرین دور همی ها هست چون بعضی از بچه ها دارن میرن شهرهای دیگه. من خیلی خسته بودم اما موندم و تا ساعت 3 داشتیم بازی میکردیم. امشب یه بازی جدید کردیم به اسم گلواژه که خیلی طولانی بود. هر کسی چند تا اسم رو روی برگه مینوشتن و میریختن توی یه ظرف و یکی یکی باید...
  • در جستجوی خانه (سه‌شنبه 10 مرداد 1396 05:15)
    داستان خونه گرفتن ما هم که تمومی نداره. خوبه نمیخوام بخرم این همه مته به خشخاش میذارم. امروز رفتم یه خونه دیگه ببینم که قیمتش خوب بود. اما وقتی که رسید پای معامله گفت که ماهی 70 دلار اضافه تر برای جمع آوری آشغال و تلویزیون باید بدین. منم گفتم باشه در مورد فکر میکنم اما 70 دلار اضافه تر خدایی میشه رفت یه جای بهتر. چند...
  • یه شب افطاری (سه‌شنبه 10 مرداد 1396 05:03)
    اینجا بستنی سنتی خیلی گرونه. فردا قرار بود که بچه ها برای افطاری دور هم جمع بشیم و برای همین تصمیم گرفتم یه حالی به همه بدم و براشون بستنی سنتی درست کنیم. اینبار بر خلاف دفعه پیش که درست کردم خیلی وقت کمتری گرفت چون این دستگاه های متعدد برای خرد کردن و مخلوط کردن رو گرفته بودم! بستنی ام خیلی خوب شده بود و همه تعریف...
  • یه شب قدر دیگه (سه‌شنبه 10 مرداد 1396 05:00)
    امسال کلا خیلی ماه رمضون خوبی بود. امشب هم شب قدر بود و با دوستان آمدیم برای مراسم. من خیلی خسته بودم اما تا ساعت 12 و نیم نیمه شب موندم.
  • نمایشگاه هنر مکزیکی (یکشنبه 1 مرداد 1396 05:45)
    نمایشگاه هنر امسال یه نمایش ویژه برای هنر مکزیکی گذاشته بود. من با یکی از دوستان برای بازدید رفتم. یادم نمیاد که نمایشگاه هنر مربوط به یه فرهنگ خاص رو تا حالا رفته بوده باشم. برای من خیلی جالب بود که همه چیز رنگ و بوی مکزیکی داشت. البته نمایشگاه خیلی بزرگ بود و من چند تا عکس بیشتر نگرفتم. یه چند تا تابلو فوق العاده هم...
  • مانیتور برای آسانسور (یکشنبه 1 مرداد 1396 05:34)
    امروز یه چیز جالب توی شرکتمون نظرم رو جلب کرد و اونم مانیتوری بود که برای آسانسور طبقه اول گذاشته بودند. با این مانیتور میشه دید که هر کدوم از آسانسورها کدوم طبقه گیر کردند و چه اتفاقی داره میفته. حتی وقتی که در آسانسور باز میشه یا بسته میشه هم با انیمیشن نشون میداد. فکر کردم که میتونه خیلی بزینس خوبی برای شرکت های...
  • چقدر خوبه کینکت (یکشنبه 1 مرداد 1396 05:24)
    امروز یه Kinect برای XBox ام خریدم. اصلا تصورش رو هم نمیکردم که اینقدر خوب باشه. یعنی واقعا یکی از بهترین وسایل سرگرمی ای که خریدم همین کینکت بوده. البته میدونم که وقت بازی کردن ندارم اما همین که هر چند وقت یکبار با این بازی کنم خیلی خوبه. توصیه میکنم که هر کسی که XBOX داره حتما کینکت اش رو هم بگیره. اصلا یه دنیای...
  • افطاری ها (یکشنبه 1 مرداد 1396 05:14)
    هر سال من افطاری میدادم اما امسال دیگه نتونستم. دو سه بار اما افطاری دعوت شدم که امیدوارم بعدا بتونم جبران کنم و کلا بچه ها خیلی زحمت کشیده بودن. درسته که الان که دارم مینویسم چند هفته ای از اون روزا گذشته اما همیشه برای همشون دعا میکنم.
  • روزای بارونی (یکشنبه 1 مرداد 1396 05:13)
    این روزا هر هفته دالاس بارون میاد. بعضی وقتا دلگیره و بعضی وقتا شعف انگیز. امروز رفتیم دفتر کار مشتری جدید شرکتمون. بعضی وقتا فکر میکنم که آخه چرا من توی شرایط اینطوری گیر کردم که باید با یه حقوق کم برای این شرکت کار کنم.
  • جا به جایی وسایل دوستم و هندی ها (سه‌شنبه 27 تیر 1396 04:44)
    امروز بعد از کارم رفتم کمک یکی از بچه ها که وسایلش رو جمع کنه. قرار بود که تخت اون یکی دوستم رو هم ببریم برای یه نفر نیازمند. اول رفتیم و کامیون رو گرفتیم و بعدش من رفتم دنبال اون پسر هندیه و دوستش که بیان کمک حداقل تخت رو جا به جا کنند. یه هندی که دانشجو بود و همخونه ایش میگفت که مدیر ارشد توی یکی از شرکت هاست ولی...
  • جشنواره رنسانس (سه‌شنبه 27 تیر 1396 04:30)
    چند مدتیه که ماه رمضان شروع شده و دیگه بعد از کارم نمیتونم برم روی پروژه ام کار کنم. واقعا خسته میشم و وقتی چیزی نیست که بخورم دیگه انرژی ندارم. چند هفته پیش قرار بود با چند تا از بچه ها بیاییم جشنواره رنسانس. شب آخر کنسل کردند و 4 تا بلیت روی دستم موند. در طی مدت دو هفته به هر کسی که گفتم نیامد با من که بریم. دیگه...
  • یه کم در مورد این روزا (چهارشنبه 21 تیر 1396 04:12)
    این روزا کار جدید شروع شده. همکارم یه هندی هست که از هند برای ویزای کار گرفتن و آمده تا سه ماه که این پروژه تموم میشه اینجا باشه. از نظر تجربه من یه سر و گردن بالاتر از کسانی هستند که دارم میبینم. بعضی وقتا فکر میکنم که من واقعا برای این شرکت زیادی هستم اما راضی ام چونکه دوست ندارم برم یه جایی کار کنم که همه وقتم بره...
  • احساس دلتنگی (یکشنبه 18 تیر 1396 06:21)
    چند ماه اخیر انگار روی ابرها بودم مثل روزای اولی بود که آمده بودم دانشگاه. خیلی لحظات لذت بخشی داشتم. از وقتی که فارغ التحصیل شدم انگار که همه چیز عوض شده و دنیا یه رنگ دیگه ای گرفته. هم کارم استرس نداره و هم حقوقش خوبه و هم بعد از کار هر کاری دوست دارم میکنم. بیشتر وقتا روی پروژه ای که مربوط به شرکت خودم هست کار...
  • پروژه جدید- جای جدید (یکشنبه 11 تیر 1396 18:47)
    امروز برای ناهار از طرف شرکت آمدیم یه رستوران ایتالیایی دیگه. این هفته کلا کار زیادی توی این شرکت نبود و قرار شد که از هفته دیگه برم محل اصلی شرکت برای یه پروژه جدید. اینطوری هم جای کاریم عوض میشه و هم پروژه. پروژه جدید فقط 3-4 ماهه و بعدش دوباره جا به جا میشم. در کل خوبه. از تنوع استقبال میکنم. اگرچه ترجیح میدادم...
  • یه رستوران ایتالیایی (شنبه 10 تیر 1396 08:22)
    امروز بعد از کار آمدم یه رستوران ایتالیایی که تا حالا نرفته بودم. البته رستوران زیاده که تا حالا نرفتم چون خیلی اهل غذای بیرون نیستم. در کل خیلی دوست دارم وقتی رستوران ها تزئینات اون کشور رو دارند. انگار که وارد ایتالیا شدم غذاش هم خوب بود دوست داشتم. بقیه شب در کل خوب پیش نرفت!
  • خوشی این روزای شرکت (جمعه 9 تیر 1396 04:11)
    از کاری که گرفتم راضی هستم. در کل زندگی سرعت خیلی کمی اینجا و بعضی روزا کار خاصی نیست که انجام بدم.برام خیلی مهم نیست. چیزی که مهمه اینه که وقتم بعد از کار آزاد هست و هر کاری دوست داشته باشم میتونم انجام بدم. بعد از کار معمولا روی پروژه ای که برای شرکت خودم هست کار میکنم. میرم استارباکسی جایی میشینم و کار میکنم. اینه...
  • روز انتخابات (سه‌شنبه 30 خرداد 1396 05:35)
    امروز روز انتخابات ریاست جمهوری ایران بود. من از سال 88 دیگه رای نداده بودم اما امسال تصمیم گرفتم که رای بدم. چیزی که قانعم کرد این بود که در هیچ جای دنیا تحریم انتخابات جواب نداده. در شرایطی که احزاب سیاسی کشور دعوت به شرکت در انتخابات میکنن تحریم انتخابات معنی نداره. اتفاقا تحریم در این شرایط نتیجه معکوس داره و...
  • رستوران چینی (سه‌شنبه 30 خرداد 1396 05:16)
    امروز بعد از مدت ها کسی رو که برام کار پیدا کرده بود دعوت کردم رستوران. برای ناهار رفتیم یه رستوران چینی که تا حالا نرفته بودم. فضای رستوران خیلی قشنگ بود. من یه غذای مغولی سفارش دادم که خوش مزه بود. اون از یه شهر کوچیک بود و میگفت که مردم دالاس خیلی welcoming نیستند. میگفت جایی که اون هست مردم خیلی گرم تر و صمیمی تر...
  • پروژه جدید (سه‌شنبه 30 خرداد 1396 05:13)
    شرکت ما یه پروژه جدید گرفته بود که از من خواستن اونو شروع کنم. برای همین محل کارم تغییر کرد و از امروز قرار شد یه جای جدید و روی یه پروژه جدید کار کنم. من تازه به جای قبلی عادت کرده بودم که عوض شد. باز اونجا چهار تا آدم رو توی طول روز میدیدم و یه جایی هم بود که قدم بزنم این ساختمون جدید اصلا اونطوری نیست. جای قدم زدنش...
  • بازم شهربازی (سه‌شنبه 30 خرداد 1396 05:07)
    دوباره امروز با یکی از بچه ها رفتم شهربازی. دیگه تصمیم گرفتم که وسیله هایی که همیشه میترسیدم رو سوار بشم و چشمم رو هم باز بذارم. این شد که Titan رو سوار شدیم. البته اونقدری که فکر میکردم ترسناک نبود و شایدم منم کم کم مثل امریکایی به نسبت این هیجان ها پر تحمل شدم. البته بعدش سر درد گرفتم اما نترسیدم. یادمه بار اول که...
  • یه شب با دوستان قدیمی (سه‌شنبه 30 خرداد 1396 05:03)
    امروز یکی از دوستان قدیمی زنگ زد و خونه اشون دعوت کرد که بریم آش رشته بخوریم. بعد از مدت ها باز بچه های قدیمی ای که با هم بودیم دور هم جمع شدیم و خوش گذشت.
  • جشن فارغ التحصیلی در دانشگاه (سه‌شنبه 30 خرداد 1396 05:00)
    امروز بعد از مدت ها رفتم دانشگاه چون جشن فارغ التحصیلی بعضی از بچه ها بود. بعد از مدت ها بچه ها رو دیدم و دیداری تازه شد. کلی از دوستام فارغ التحصیل شدن و هر کسی داره یه جایی میره. در کل حس عجیبی بود که انگار دارم اینجا توی دالاس تنها میمونم اما خب دوستانی هستند که جدیدتر هم آمده باشند. امروز باز دانشگاه صحنه ابرهای...
  • رستوران Olive Garden (سه‌شنبه 30 خرداد 1396 04:56)
    امروز رفتیم یه رستوران ایتالیایی به اسم Olive Garden. بچه های شرکت میخواستند در مورد اینکه چطوری با این مشتری برخورد کنند صحبت کنند. من تا حالا این رستوران رو نرفته بودم و غذاش برام جدید بود. حیف که عکس هایی که گرفتم خوب نشده. در کل غذاش خوب بود اما پر روغن زیتون بود. چون چند نفری آمده بودیم هم هر چقدر میخواستیم سالاد...
  • در جستجوی خانه - West Village (سه‌شنبه 30 خرداد 1396 04:52)
    توی اینترنت یه استارباکس دیگه پیدا کردم که امروز برم و اونجا بشینم کار کنم. توی نقشه که نگاه کردم فکر کردم که قبلا اینجا بودم اما بعدا که آمدم دیدم که بار اولی هست که آمدم اینجا. وقتی رسیدم گفتم وای خدای من اینجا هم دالاسه؟! چقدر با جایی که دانشگاه هست فرق میکنه. اینجا خیلی شبیه شهرهای بزرگ بود. کلی آدم بیرون نشسته...
  • تجربه تعویض شیشه ماشین (سه‌شنبه 30 خرداد 1396 04:36)
    چند روز پیش یه تگرگ خیلی شدید آمد که زد و شیشه جلوی ماشینمو شکست. این یه هفته همینطوری با شیشه شکسته رانندگی کردم تا دیروز توی شرکت یه جایی رو پیدا کردم که خودشون میامدن و تعمیر میکردن. کارشون خیلی جالب بود. طرف با یه وانت که پشتش شیشه ها رو گذاشته بود آمد و در حالی که من سر کار بودم شیشه رو عوض کرد و رفت. یعنی من فقط...
  • دوستام دارن میرن (سه‌شنبه 30 خرداد 1396 04:30)
    امروز یکی از دوستام دعوت کرده بود و پیتزای خونگی درست کرده بود که دور هم خوردیم. این روزا کمی غم انگیز شده چون اکثر دوستام جاهای مختلف کار گرفتن یا پست داک گرفتن و دارن میرن. تقریبا همه بچه هایی که با من آمده بودند فارغ التحصیل شدن و یا دارن میشن و از دالاس میرن.
  • شبی با گروه Kevin O'Leary (سه‌شنبه 30 خرداد 1396 04:27)
    من هفته ها پیش برای یه جلسه با گروه Kevin O'Leary ثبت نام کرده بود که جلسه اش امشب بود. امیدوار بودم که توی این جلسه بتونم چهار نفر آدم رو ببینم که بتونن برای کارهای آینده ام سرمایه گذاری کنند. جلسه توی یه هتل نسبتا بزرگ بود. ارائه در مورد سرمایه گذاری بود. یه برنامه (app) درست کرده بودند که میشد سهام شرکت ها رو خرید...
  • یه روز غذای ژاپنی Ramen (چهارشنبه 17 خرداد 1396 07:56)
    امروز با یکی رفتم یه رستوران ژاپنی که یه غذای جدید رو امتحان کنم. اسم غذاش Ramen بود و از قرار معلوم جزو غذاهای معروف ژاپن هست. یه چیزی خوبی که در مورد امریکا هست اینه که از همه فرهنگ ها هستند و از اون بهتر اینکه همه نوع رستورانی و غذایی از همه دنیا گیر میاد. حساب کردم تا آخر عمرم هم هر روز بخوام برم یه رستوران جدید...