X
تبلیغات
رایتل

خب نوشتم که توی بازی چه اتفاقاتی افتاد. دوست دارم الان یه کم در مورد نکاتی بنویسم که میشد از این بازی نتیجه گرفت.


نکته: خواهرم کامپیوتر خریده بود برای خونه و میخواست کار پیدا کنه کارهای بهتری رو زودتر پیدا میکرد! نکته اینکه برای پیشرفت توی زندگی نباید توی بعضی چیزا صرف جویی کرد از جمله ابزار کار و وسیله های رسیدن بهشون.


نکته: وقتی یه هدفی برای انتخاب میشه تصمیم گیری ها بر اساس اون تعیین کننده میشه. آدمی که بی هدف باشه باری به هر جهته اما آدمی که هدف داره راه زندگیشو یه طوری انتخاب میکنه که به سمت اون بره. مثلا من داشتم ریسرچ کار میکردم اما دیدم که این ریسرچ هیچ سودی برام نداره اینه که رفتم سراغ رشته بزینس.


نکته: یه کارهای کوچیکی توی زندگی شادی بخشه و برای روحیه مهمه. مثلا من روزا قبل از اینکه برم سر کار یه حمام حسابی میرفتم و دندونامو مسواک میکردم. برای چهار ساعت به خاطر مسواک شاد بودم و برای 8 ساعت برای حمام! بعد برای زندگی واقعی ام اون مدت همین کار رو میکردم و تفاوتش رو واقعا حس کردم. این الان برام عادت شده. هر روز دیگه بدون اینکه فکر کنم صبح میرم دوش میگیرم و بعد از صبحانه مسواک میزنم.


نکته: آدم برای چیزی که استفاده میکنه باید بهترینش رو تهیه کنه (البته قبل از بازی هم به این نکته رسیده بودم) مثلا توی بازی وقتی که تخت خوبی میخریدی هم زودتر خستگیت در میرفت و خود خوابیدن تفریح هم بود!


نکته: انسان نیازش فقط خوردن و خوابیدن نیست. وقتی برای خونه ام تابلو خریدم توی روحیه ام تاثیر داشت! اینه که آدم باید به زیبایی شناسی هم توجه کنه :)


نکته: برای حفظ روابط اجتماعی باید با افراد تماس داشت. من اون دوست همکارم رو از دست دادم فقط به خاطر اینکه نرسیدم بهش زنگ بزنم. اگر یکبار بهش زنگ زده بودم چه بسا اون اتفاق ناگوار هم نمیفتاد. (متاسفانه هنوزم توی این زمینه مشکل دارم و اینقدر سرم رو شلوغ میکنم که نمیرسم به دوستام زنگ بزنم)


نکته: شنیدین میگن رزق و روزی ثابته؟! یه جورایی درسته. در واقع برای کسب درآمد بیشتر نباید ساعات کاری رو زیاد کرد. مثلا من داشتم ساعتی 15 دلار میگرفتم. مثلا اگر دو ساعت بیشتر سر کار میموندم میشد روزی 30 دلار اضافه تر. این مبلغ توی سال و زندگی هیچی نمیشد. اما برای کسب درآمد بیشتر باید کار بهتری میگرفتم و دنبال راه های افزایش سرمایه مثل سرمایه گذاری میرفتم. بله آدم باید یه سرمایه ای داشته باشه که سرمایه گذاری کنه اما از پس انداز اندک و کارهای جانبی میشه جمع کرد. پس برای کسب درآمد بیشتر نباید تقلا کرد بلکه باید روش زندگی رو عوض کرد.


نکته: آدم نباید از غذاش بزنه. هیچی صرفه جویی نمیشه از این طریق. من اگر از همون اولش بهترین غذا رو میخوردم هم زندگیم همین بود که بود. اتفاقا رشد توی زندگیم از وقتی حاصل شد که شروع کردم برم رستوران که توی نکته بعدی مینویسم. حالا خوبه توی این بازی آدم مریض نمیشه!


نکته: روابط اجتماعی خیلی مهمن. هیچ آدمی بدون روابط اجتماعی به جای بزرگی نمیرسه. من کلی توی خونه نقاشی کردم و نقاشی ها رو میشد به طور جادویی فروخت و هیچ رابطه اجتماعی ای نداشتم اما وقتی شروع کردم برم رستوران با صاحب رستوران دوست شدم و همین باعث شد بتونم اونجا سرمایه گذاری کنم و پولم رو افزایش بدم. همینطور اون مغازه ای که ماهی ها رو میفروختم احتمالا صاحبش چون منو دیده بود و میشناخت اعتماد کرد که منم اونجا سرمایه گذاری کنم.


نکته: کلی ماهی توی این دریای بزرگ هست آدم نباید به چیزی که نمیخواد راضی بشه. من همکارم رو واقعا دوست نداشتم اما باهاش ازدواج کردم. اشتباه کردم! دیگه نمیکنم :)


نکته: اون خانمه که خونه امو تمیز میکرد یکی از بهترین اتفاقا بود. همیشه فکر میکردم آدم باید کارهاشو خودش بکنه اما وقت من ارزشش خیلی بیشتر از اون بود که بخوام هر روز یکی دو ساعت صرف تمیز کردن خونه کنم. در واقع باید پول بدی که وقت بخری و از وقتی که خریدی پول بیشتری در بیاری که پیشرفت کنی. آدمایی که این پول رو نمیدن ضرر بیشتری میکنن. 


نکته: آدم باید فقط باید روی تخصص خودش کار کنه تا موفق بشه. وقتی که هی کارم رو عوض میکردم میرفتم سراغ نقاشی یا ماهیگیری کار احمقانه ای بود. من کارم بزینس بود باید توی یه کاری مربوط به بزینس موفق میشدم. درسته که توی نقاشی هم پیشرفت کردم اما هیچوقت هدف زندگیم از این راه تامین نمیشد. شاید اگر میخواستم آرتیست بشم خوب بود اما برای رسیدن به پول, نه!


نکته: توی بازی یه هدف های کوچیکی بود که جالب بود. مثلا توی ذهنش میامد که اگر من 5 تا از این ماهی بگیرم خیلی خوبه. توی زندگی واقعی هم آدم این چیزا توی ذهن آدم میاد و من خیلی متعجبم که چقدر سازنده بازی هوشمندانه همچین چیزی رو مشاهده کرده بوده. جالبه که رسیدن به این اهداف کوچیک هم رضایت خاطر ایجاد میکنه. ولی اگر این اهداف کوچیک در راستای هدف اصلی باشه موفقیت میاره اگر غیر از این باشه نمیشه. از اون جالبتر وقتی بیشتر میرفتم ماهیگیری اهداف کوچیکم بیشتر مربوط به ماهی میشد. یعنی اون چیزی به ذهن آدم میرسه که بیشتر توش باشه و بهش فکر کنه! 


نکته: بهترین حالت زندگی اینه که همه چیز در تعادل باشه. یعنی من اگر شبا درست نمیخوابیدم دیگه روزم خراب شده بود ولی وقتی سر وقت همه کارامو میکردم همه چیز خوب پیش میرفت.



و نکته آخر هم برگ درختان سبز در نظر هوشیار هر ورقش دفتری است معرفت کردگار ( از سعدی). یعنی اینکه این یه بازی بود و مطمئنم خیلی ها بازی کرده بودن اما شاید کمتر کسی این نتایج رو گرفته بود. درسته که توی بازی موفق نشدم اما امیدوارم که توی زندگی واقعی ام موفق بشم :)

یه پارتی دیگه گذاشتم و این بار خونه رو تزیین کردم و ضبط هم خریدم و همکارامو گفتم که دوباره بیان. این پارتی خیلی بهتر از قبلی شد. حداقل یه عده ای راضی بود. شاید بهترین پارتی نبود اما کلی بهمون خوش گذشت. دختره رو هم بردم کنار ضبط ای که خریده بودم و کلی خوشحالی کردیم! همون شب کلی باهاش حرف زدم و روابطمون تقریبا به سر حد خودش رسیده بود اما نمیدونستم چطوری باید بهش پیشنهاد ازدواج بدم. پناه بر خدا توی بازی هم آدم مشکل داره :) برای این کار از خواهرم کمک گرفتم. اون گفت که کافیه دختره رو بیاری توی خونه و در خونه رو پاک کنی که نتونه بره بیرون. یه مدت که توی خونه باشه باهات ازدواج میکنه. به پیشنهاد خواهرم این دفعه که دختره آمد در خونه رو برداشتم. اولا هی این ور اونور میرفت اما آخرش وقتی دید نمیتونه بره بیرون و مدت زیادی هم بوده که با من گذرونده مجبور شد باهام ازدواج کنه. 



خب قبل از ازدواج بازی رو سیو کردم تا اگر خراب شد بتونم باز برگردم از قبلش ادامه بدم. بعد از ازدواج زندگیم کامل عوض شد. رفتم توی خونه خانمم که خونه بزرگتری داشت و اونم با چند نفر دیگه زندگی میکرد. توی خونه اونا یه دختره بود که اصلا خوشم نمیامد ازش اما مجبور بودم دیگه باهاش بسازم. چه زود پیری نزدیک شد. یه نگاهی کردم دیدم پولی هم ندارم. امیدی هم نداشتم دیگه به اون پول برسم. یه جور حس افسردگی داشتم. بعدها که با یکی از بچه ها صحبت میکردم میگفت که این بحران میانسالی هست. یعنی آدم به یه مرحله ای از زندگی میرسه که میبینه جوانی اش رفته و به آرزوهاش نرسیده و دیگه هم نمیتونه برسه. 


دیدم یه عمری گذشت نه چیز خوب خوردیم و نه خوشحالی ای کردیم و نه کاری کردیم توی زندگی. تصمیم گرفتم که دیگه بیشتر برم مرکز شهر و اینور اونور. دیگه جوون هم نداشتم مثل قبل کار کنم و روزی سه چهار ساعت کار میکردم خسته میشدم. آی جوونی کجایی که یادت بخیر. اولا از صبح میرفتم سر کار تا شب. الان سه ساعت که میگذشت دیگه باید بر میگشتم خونه. البته پول خیلی خوبی از کنفرانس هایی که میدادم میگرفتم و کمتر هم خسته کننده بود چون چیزایی که بلد بودم رو میگفتم اما خیلی مونده بود تا به هدفم برسم.


یه عمری waffle خوردم تا دو زار پول بیشتر ذخیره کنم که به هدفم برسم وقتی دیدم که دیگه نمیرسم تصمیم گرفتم که بیشتر برم بیرون و رستوران غذا بخورم. یه کم گرونتر بود اما خب حال میداد. یه روزی که رستوران بودم دیدم یه گزینه توی بازی آمده که میتونم اونجا سرمایه گذاری کنم. با خودم گفتم: "اوه پیداش کردم. من باید  از اول دنبال سرمایه گذاری میرفتم." نه فقط اونجا که میتونستم اون مغازه ای که ماهی هایی که میگرفتم رو میفروختم هم سرمایه گذاری کنم. اینطوری میتونستم به پولی که میخوام هم برسم. سرمایه گذاری خیلی سود داشت اما افسوس دیگه دیر شده بود و منم کم کم پیر و ناتوان شده بودم و دیگه نمیتونستم تا آخر عمرم هم به اون پول برسم.


یه روزی که مرکز شهر بودم یه دختر خیلی خوشکل دیدم. با خودم گفتم "Oh my God, Tay..." دیگه شروع کردم باهاش حرف زدن. کل روز رو باهاش حرف زدم تا اینکه روابط مون خیلی خوب شد. معلوم بود که اونم خیلی منو دوست داره. اصلا انگار زن رویایی من بود. این دختره رو انگار برای من ساخته بودن. هر چی بیشتر حرف میزدیم بیشتر میفهمیدیم که چقدر با هم تفاهم داریم. خلاصه در کمتر از یک روز اون تبدیل به بهترین دوستم شد. دچار بحران شده بودم. نمیدونستم آخه چرا با اون همکارم ازدواج کردم. دعوتش کردم خونه ام و اونم آمد. حس غریبی بود...


اوه من دارم با زندگیم چکار میکنم. چقدر زود آدم یادش میره برای چی آمده و هدفش چی بوده. خواستم برگردم و از سیو قبلی برم اما دیگه هیچوقت وقت نشد. با وجود اینکه راهم رو پیدا کرده بودم و از اشتباهات قبلی درس گرفته بودم دیگه نرسیدم که این بازی رو تموم کنم. ایشالله که بازی زندگیم اینطوری نشه :)


یه خونه کوچیکی توی یه جای دنج شهر گرفتم. فاصله اش با مرکز شهر زیاد بود اما خب دیگه خونه ارزونی بود و نمیخواستم همه سرمایه اولیه امو بدم برای خونه. وسیله هم در حد ضروریات زندگی توش بود و خلاصه از خونه ام راضی بودم.


اولین چیزی که میخواستم کار بود. روزنامه چی هر روز روزنامه رو میاورد دم در و توش دنبال کار میگشتم. هر روز چند تا کار پیدا میکردم ولی دوست نداشتم برم. فکر میکردم که کاری که میکنم باید با هدف آینده ام جور باشه. دلم نمیخواست کارهای سطح پایین شروع کنم. میخواستم دنبال یه کاری باشم که آینده داشته باشه. من حتی کار توی ارتش رو رد کردم با وجود اینکه درآمدش زیاد بود چون فکر میکردم که پیشرفتی توش نیست و همینطوری دنبال کار خوب میگشتم.


تا اینکه یک روز چشمم افتاد به یه آگهی که دنبال research scientist میگشتن. اوه همون چیزی که میخواستم. یه شغل با کلاس و باحال. خدا رو چه دیدی شاید توی این تحقیقات یه چیزی هم کشف کردم و پولدار شدم. سریع زنگ زدم و کار رو گرفتم و از فردا خیلی با کلاس هر رو یه ماشین میامد دنبالم که برم سر کار. روزای اول خیلی ذوق و شوق داشتم. شبا هم که برمی گشتم کتاب آشپزی میخوندم تا غذاهای جدید یاد بگیرم. بعضی وقتا هم تفریحی میرفتم بیرون شهر برای ماهیگیری.


یه مدتی زندگی همینطوری گذشت دیدم همش درگیر روزمرگی شدم. همش صبح میشه برو غذا بخور سریع برو سر کار برگرد حموم دستشویی. چه زندگی ای بود این آخه. هیچ چیزی هم از این تحقیقات در نمیامد. توی کارم پیشرفت کرده بودم و حقوقم زیاد شده بود تا حدی اما بیشتر از اون پولی در نمیامد و با این وضعیت امکان نداشتم به هدفم برسم. دیگه اعصابم خورد شده بود. تصمیم گرفتم بگردم دنبال یه کار دیگه. گشتم و گشتم تا اینکه چشمم خورد به یه آگهی برای Business Manager. "اوه همونی که من میخواستم. اصلا باید از اولش میرفتم دنبال بزینس. گوربابای این تحقیقات که ازشون هیچ پولی در نمیاد." درآمد این کار کمتر بود و مشکلی که بود انگار همه چی از صفر بود اما دیگه از کار قبلی ام نا امید شده بودم و فکر نمیکردم چیزی از توش در بیاد. برای همین کارم رو عوض کردم.


توی کار جدیدم هم به سرعت پیشرفت میکردم ولی باز پولی در نمیامد. فکر کردم شاید بهتر باشه که روابط اجتماعیمو گسترش بدم. برای همین تصمیم گرفتم یه پارتی بذارم خونه و همکارامو دعوت کنم بیان. گفتم شاید اونا یه ایده ای بدن یه کاری کنن. تلفن رو برداشتم و اشتباهی یه شماره دیگه رو گرفتم و از فرداش یه مستخدم میامد خونه رو تمیز میکرد و روزی 100 دلار اینا میگرفت. فکر کردم که "ای بابا عجب اشتباهی توی این اوضاع بی پولی و در بدری حالا هر روز باید پول مستخدم هم بدم!" تلفن رو برداشتم اما هر چی گشتم شماره اشو پیدا نکردم که این سرویس رو کنسل کنم. دیگه گفتم ولش کن. یه خانم خوشکل هر روز میامد ظرفا رو میشست آشغالا رو میبرد بیرون و خلاصه کارهای خونه رو ردیف کرده بود. یه مدت کوتاهی که گذشت فهمیدم که این اشتباه در واقع یکی از بهترین اتفاقات زندگیم بوده. درسته که من یه هزینه زیادی میکردم براش اما کلی وقتم آزاد شده بود و میتونستم به کارهای دیگه ام برسم که مهمتر بودن.


یه مدت که گذشت دیدم که سن ام داره زیادتر میشه. حقوقم زیاد شده بود اما دیگه جون نداشتم که صبح تا شب کار کنم. بعضی وقتا میرفتم توی سطح شهر و کنفرانس میدادم و یه پولی هم از طریق همین کنفرانس ها گیرم میامد اما هیچ امیدی نبود که این برسه به 50 هزار دلار. فکر کردم "خدا پول در آوردن چقدر سخته! عجیب اینه که انگار رزق و روزی که میدی توی بازی هم ثابت میمونه!" با خودم نشستم یه مدت زیادی فکر کردم و آخرش تصمیم گرفتم راه های دیگه رو امتحان کنم.


یه تابلو نقاشی خریدم و شروع کردم نقاشی کشیدن گفتم شاید یه روزی پیکاسو بشم و از راه فروش نقاشی ها به یه پولی برسم اما بازم نشد. اولا خوشحال بودم که یه منبع درآمد دیگه ای هم پیدا کردم ولی یه مدت که گذشت دیدم با این چندرغازی که برای نقاشی ها میدن حالا حالا ها فایده ای نداره و به جایی نمیرسم. نقاشی هامو بیشتر از اولا میخریدن ولی باز به جایی نمیرسید. به جای کتاب آشپزی دیگه کتاب شطرنج میخوندم که هوشم بره بالا شاید از این طریق یه ایده ای چیزی به ذهنم برسه بتونم موفق بشه اما دریغ از یک جرقه حتی کوچیک. دیگه بیشتر میرفتم دریا و ماهی میگرفتم. گفتم شاید یه روزی یه مرواریدی چیزی از دل این ماهی ها در بیاد اما هیچی. زندگی انگار بن بست بود.


دیدم ای بابا سن ام زیاد شده و نه ازدواج کردم و نه پولی در آوردم و نه زندگی درست و حسابی ای دارم. روز به روز هم توانم کمتر میشه و یه مدت دیگه حتی نمیتونم سر کار برم. با خودم خلوت کردم و تصمیم گرفتم که زندگیمو عوض کنم. گفتم بهترین کار اینه که روابط ام رو با دیگران خوب کنم. یه مدت میرفتم مرکز شهر برای خودم و با دخترای اونجا حرف میزدم اما همشون یه مشکلی داشتن. نمیدونم یکیشون زشت بود, یکیشون وقتی حرف میزدیم تفاهم نداشتیم و دو تا جمله میگفتم میذاشت میرفت و خلاصه هر کسی یه مشکلی داشت. یه نگاهی کردم توی لیست کسانی که میشناسم دیدم یه خانم چشم و ابرو مشکی ای هست که حالا بدش هم نیست و میشه بهش فکر کرد. همکارم بود. رابطه ام هم که باهاش خوب شده بود سر همین بود که هر روز سر کار میدیدمش. تصمیم گرفتم یه پارتی بگیرم و دعوتش کنم بیاد که بیرون از محیط کار هم باهاش آشنا بشم.


خلاصه یه پارتی گرفتم و همه همکارامو دعوت کردم. اولش فکر کردم که شاهکار کردم و ایول عجب پارتی ای بشه امشب. از سر کار سریع برگشتم خونه و شروع کردم غذا درست کردن که مطالعات آشپزی ام رو هم به رخ اشون بکشم و خلاصه یه شام خیلی خوب براشون درست کنم. اما همونطوری که همیشه میشه و زندگی مطابق میل آدم پیش نمیره شد. همکارا آمدن و اول اینکه خونه جا نبود. یه خونه فسقلی که جا نداشت اون همه آدم رو جا بده. من هی میخواستم غذا درست کنم هی یکی در میزد و آخرش نفهمیدم چی درست کردم. نمیدونم من چند تا از همکارامو بیشتر نگفته بودم اما مثل اینکه دوستاشونم آورده بودن و شایدم همسایه ها دیده بودم پارتیه ریخته بودن توی خونه من بدبخت. خلاصه یه عده آمدن و یه سلام احوال پرسی کردن و گذاشتن رفتن.


بعد ملت گشنه و تشنه بودن. یعنی نمیدونم اینا هیچی نخورده بودن چند روز. اصلا صبر نداشتن. چند تاشون رفتن سر یخچال و یه چیزی برداشتن خوردن اما تا غذا آماده بشه یه سری ول کردن رفتن اصلا. دختر مثلا مورد علاقه ام هم آمد. گفتم تا نذاشته بره سر صحبت رو باهاش باز کنم, غذا رو درست کردم و گذاشتم سر میز و شروع کردم صحبت کردن با دختره. خوب بود با هم تفاهم داشتیم. هیچی دیگه غذا کم آمد و بعضی ها هم سر همین گذاشتن رفتن. کاملا تابلو بود که ملت از پارتی راضی نیستن. خانم ها رو میدیدم که میرفتن توی اتاق خوابم و دنبال ضبط میگشتن که موسیقی بذارن و حرکات موزون داشته بودن اما من توی خونه رادیو هم نداشتم! دختره هم آمد توی اتاق خوابم. یه کم با هم حرف زدیم و بعد گفت که باید بره و رفت. دیگه شب شده بود و به جز اون یه دو نفر مونده بودن که اونا هم خداحافظی کردن و رفتن.


حسابی افسردگی شدم. پارتی موفقیت آمیز نبود. هیچ کسی راضی نبود. به هیچ کس خوش نگذشته بود و حتی به خودم و این خیلی روحیه ام تاثیر گذاشت. برای همین دیگه سعی میکردم خونه نباشم و بیشتر برم بیرون. یه مدت دیگه با همکارام هم درست ارتباط نداشتم. یعنی خجالت میکشیدم به خاطر اون مهمونی بد. این شد که یکی از همکارام که جزو بهترین دوستام هم بود از دست دادم و خودش تاثیر مضاعفی شد و چند ماهی حسابی افسرده شدم سر این قضیه. من باید روابطم ام رو با همکارام حفظ میکردم اما نکردم. یه مدت دیگه توی شهر گشتم اما دختر به درد بخوری ندیدم. نمیدونم به خاطر شخصیت عجیب غریبم بود یا هر چی نمیتونستم درست با کسی ارتباط برقرار کنم و اینکه کسانی که پیدا میکردم از همکارم بهتر نبودن. این شد که تصمیم گرفتم دیگه برم با اون همکارم ازدواج کنم.

یکی از بازی هایی که به نظر من هر کسی باید توی زندگیش حداقل یکبار هم که شده انجام بده بازی Sims هست. درسته که این بازی برای بچه ها ساخته شده و بیشتر به نظر جنبه سرگرمی داره ولی از یه دیدگاه دیگه این بازی یه شبیه سازی زندگی هست.  اون روزا که داشتم جی آر ای میخوندم سه روز کلا درس و ... رو گذاشتم کنار و این بازی رو بازی کرد. دوست نداشتم که توی این بلاگ در این موردا دیگه چیزی بنویسم اما چون قبلا قول داده بودم مینویسم.


برای کسانی که تا حالا اسم Sims رو نشدیدن یه کم در مورد بازی توضیح میدم. توی این بازی میشه یه کارکتر درست کرد و براش سن و هدف زندگی و علاقه مندی های زندگی و ... رو تعریف کرد و توی یه دنیای مجازی زندگی کرد. توی این بازی نکته مهم اینه که زندگی رو روی تعادل نگه داشت که موفق شد. یعنی اگر بخوای 24 ساعت کار کنی و استراحت نکنی میرسی به جایی که میفتی کف زمین و همونجا روی زمین خوابت میبره. اگر یه مدت تفریح نداشته باشی اعصابت همش خورده و نمیتونی درست زندگی کنی. من واقعا به همه کسانی که این بازی رو درست کردن تبریک میگم چون شبیه سازی خیلی جالبی رو از زندگی ارائه کردن. یه سری چیزا احتمالا یادم رفته اما سعی میکنم هر چی که یادمه رو بنویسم. سعی میکنم نکات رو جداگانه بنویسم.


اون موقعی که من بازی میکردم فکر کنم ورژن 3 بازی بود. کاری که من کردم فکر کردم که بیام زندگی خودمو شبیه سازی کنم ببینم آیا به اهدافی که میخوام میرسم یا نه. خب برای شخصیتم چند تا ویژگی انتخاب کردم.

Snob (اون موقع معنیشو نمیدونستم اما همینطوری زدم. من اصلا شخصیتی اینطوری نیستم)

Ambitius 

Unflirty

Perfectionist

Good Sence of humor

بقیه پارامترها به نظر تا حد زیادی درست بودن. برای علاقه مندی ها هم موسیقی پاپ و رنگ آبی و غذا هم همبرگر رو انتخاب کردم. هدف زندگی رو گذاشتم روی 50 هزار دلار. با این فرض که با به دست آوردن 50 هزار دلار میتونم یه زندگی خوبی داشته باشم و با همسر دلخوام هم ازدواج کنم و ... (البته این بازی جنبه های معنوی نداره اصلا!)


برای شروع سریع هم دیگه خونه رو از اول نساختم همون جا یه خونه متوسطی با همه امکانات بود که خریدم. دیگه یه قسمت زیادی از پول اولیه ای که برای شروع زندگی هست رو دادم برای خونه و افتادم توی سرزمین sims.


نکته: خواهرم میگفت که یه سری کنار قبرستون خونه خریده بوده و جاش خوب نبوده و شبا لولو میامده میترسیده و نمیتونسته درست بخوابه و خلاصه سر همین زندگیش به فنا رفته بود. نکته اینکه خونه باید یه جای مناسب باشه آدم بتونه زندگی کنه. 


بقیه قصه هم باشه برای فردا شب!