X
تبلیغات
رایتل

امروز از صبح داشتم روی رزومه ام کار میکردم و برای چند جا هم فرستادم. این روزا خسته ام و سعی میکنم بیشتر بخوابم. امشب باز رفتیم باغ گیاهشناسی که اونو توی شب هم ببینیم. بر خلاف اون روز امشب خیلی شلوغ بود. از دم در مردم صف کشیده بودند که برن تو. برخلاف اون شب امشب باغ پر از بچه های خوشکل بود. مامانم هم خیلی دوست داشت و میگفت چقدر بچه هاشون خوشکلن.



برای هر روز کریسمس یه چیزی سمبل شکل درست کرده بودن که آهنگ های کریسمسی پخش میکرد.نمیدونم داستان این 12 تا چیه اما چیزی که درست کرده بودند توش خیلی قشنگ بود. توی 





باغ هم خیلی قشنگ بود. امشب بیشترین حسرتی که داشتم این بود که کاشکی این بلیت ها رو داده بودم به خانواده ای که دیروز مهمونشون بودیم. آخه ما اینجا رو یه بار رفته بودیم و برای من خیلی جذابیتی نداشت اما چون مامانم خیلی دوست داشت اینجا رو و واقعا دلش میخواست که دوباره بیاد باز آوردمش. با این حال تصمیم گرفتم که دیگه همچین کاری نکنم. همینطور دوست داشتم که بچه های جدید که بدون ماشین هستن رو بیارم اما نمیشناختمشون برای همین نتونستم به کسی بگم و فقط من و مامانم رفتیم.





















روز کریسمس خونه شام یکی از دوستان دعوت بودیم. مثل همیشه دکوراسیون رو بر اساس مناسبت درست کرده بودند. بنده های خدا رفته بودند گوشت حلال هم گرفته بودند که بعضی ها که نمیخورن بتونن بخورن.



یه نوشابه ای هم بود که میگفتن مخصوص کریسمس هست به اسم Egg Nog. من اولین بارم بود که میخوردم. شیرین بود و مزه شیر و بستنی و تخم مرغ میداد. انگاری کیک روان! 




امروز برای یه تعداد زیادی از کانتکت هام تبریک عید فرستادم و بعضی ها خوشحال شدند و جواب دادند و بعضی ها هم جواب ندادند. آخر شب فهمیدم که برای بعضی ها هم که مهم بودن مثل مدیر پروژه شرکت قبلی یادم رفته بفرستم چون وسط اون همه کانتکت موبایلم گم شده بودند. گفتم حالا سال نو میفرستم.

بعد گفتم تا چراغونی ها رو برنداشتن بریم چراغونی پارک Vitruvian رو هم ببینیم. این پارک جزء معدود جاهایی هست که درخت ها رو رنگی چراغونی میکنن. من که خودم همه اینجاها رو قبلا دیده بودم. مامانم ندیده بود و خیلی اینجا رو دوست داشت میگفت واقعا قشنگه. هوا هم عالی بود. برخلاف چند روز گذشته که سرد بود امشب عالی بود.







خیابون ها  خیلی شلوغ بود. انگار که همه آمده بودند که چراغونی نگاه کنن. 




خود پارک هم شلوغ بود و گوشه گوشه اش یه عده ای ایستاده بودند که عکس بگیرن.


یه جایی هم بود که کلی دورش جمع شده بودند. رفتیم از نزدیک ببینیم که چی هست. توش پر سگ بود. بعد یکی از دوستش پرسید که اینجا برای چیه و اون یکی جواب داد که اینایی که برای عید میرن مسافرت حیوانات خانگیشونو میسپارن اینجا که براشون نگه دارن. خودش نمایشگاهی شده بود.




ما رفتیم توی پارک که هم عکس بگیریم و هم قدمی زده باشیم و از هوای خوب اونجا لذت ببریم.








شب هم مامانم رو بردم محله های پولدار نشین که چراغونی خونه ها رو بهش نشون بدم. مامانم گفت دنبال مایکل هم بریم چون شب کریسمس هست و احتمالا تنهاست ما هم رفتیم.








یه چیز جالبی که نمیدونستم این بود که این محله ها اسب و کالسکه گذاشته بودند. ما که همه رو با ماشین رفتیم اما بعضی ها دو نفره رفته بودند توی کالسکه.

یک شب مونده به روز کریسمس مامان رو بردم کلیسا. امروز مراسم شمع روشن کردن بود. خودم هم تا حالا نرفته بودم ببینم چطوریه. مراسمشون با موسیقی شروع شد. مثل یه کنسرت کوچیک بود. آهنگ های مربوط به کریسمس رو میخوندن.



بعد از اون رفتیم یه سخنران آمد و در مورد کریسمس سخنرانی کرد. موضوعش خیلی جالب نبود میگفت کریسمس برای شما عیده و خوش گذرونی و ... اما اون موقع که حضرت مسیح به دنیا آمده روزگار سیاهی بوده و مردم همه در رنج و سختی بودند. میگفت خوبه که از اون روزگار سیاه هم توی کریسمس یاد بشه.

بعد چراغ ها رو خاموش کردند. سالن کامل تاریک بود. یکی از جلو یه شمع روشن کرد و به ترتیب هر کسی شمع بغلیش رو روشن کرد تا سالن کلا نورانی شد. خیلی جالب و قشنگ بود. 




یه نگاهی به پشت سرم که انداختم دیدم که عین این موج ها شمع ها پشت سر هم روشن میشن و میرن جلو.

توی ماشین دیدم که روی لباسم شمع ریخته. یادم افتاد مامانم میخواست فیلم بگیره تبلت اش رو داد دست من که براش بگیرم و منم شمع دستم بود و اون موقع چکیده بود. خلاصه لباسم خراب شد رفت.