X
تبلیغات
رایتل

نسبت به هر نظر یا هر موضوع عقلانی انسان میتونه سه حالت داشته باشه. یکی اینکه اون موضوع رو قبول کنه. دوم اینکه موضوع رو رد کنه. سوم اینکه نه قبول کنه و نه رد کنه. دو مورد اولی خیلی واضحه اما مورد سوم ممکنه عجیب به نظر برسه. یعنی چی نه قبول کنه و نه رد کنه؟


ابن سینا میگه کسی که موضوعی رو بدون دلیل قبول کنه از فطرت انسانی خارج شده. ذاتا هم ما برای همه چیز دنبال دلیل میگردیم. اما نکته ای که خیلی ها توجه ندارن اینه که رد کردن موضوع هم به معنای قبول کردن نقیض موضوع است. یعنی اگر یک موضوعی رو رد میکنیم نقیض اون موضوع رو قبول داریم. در حالت سوم نه موضوع رو قبول میکنیم و نه رد میکنیم بلکه نسبت به اون بی نظر هستیم. بسیاری از مسائلی که ما باهاش مواجه میشیم از دسته سوم هستن اما ما اکثر موضوعات رو توی دسته یک و دو طبقه بندی میکنیم و به نظر من علتش هم ریشه در همون تربیت بچگی داره که قبلا گفتم.


اما بذارین از دسته سوم مثال بزنم. مثلا یکی بگه به نظر من در انتخابات کشور بورکینافاسو آقای فلانی باید رئیس جمهور میشد. اگر یکی توی ایران بگه قبول دارم یا رد کنه موضوع رو باید به حالش تاسف خورد. شما که نمیدونی بورکینا فاسو کجاست, آقای فلانی رو نمیشناسی و اصلا چیزی در مورد انتخابات ریاست جمهوری اونجا نمیدونی, نباید هم نظری داشته باشی. در واقع بسیاری از مسائل ما اینطوری هستن. یعنی ما اطلاعات کافی در مورد موضوع نداریم و نمیتونیم رد کنیم یا قبول کنیم. مثال من شاید دور از ذهن بود ولی اکثر مواقع ما یه کوچک ارتباطی با موضوع داریم و یه دلایلی هم هر چند ناقص برای رد و قبول داریم.حالا فرض کنید قراره توی انتخابات همون کشور شرکت کنیم و شروع میکنیم به گرفتن اطلاعات. ببینیم که اطلاعات چطوری میتونه تصمیم گیری رو متحول کنه. من تغییر دیدگاه ها رو توی پرانتز مینویسم.


فرد اول میگه ایشون بسیار انسان شریفی هست و من که دبیرستان بودم به من کمک کرد تا نمره ریاضی خوبی بگیرم. (خب پس آدم خوبیه بهش رای بدیم)

فرد دوم میگه ایشون توی دبیرستان عادت به دزدی داشته. مثلا مداد میدزدیده (اوه با یه دزد طرف هستیم. تخم مرغ دزد شتر دزد میشه. پس بهش رای ندیم)

فرد سوم میگه اصلا گذشته آدما مهم نیست. ممکنه دوران دبیرستان یه چیزی بوده و امروز یه چیز دیگه شده. باید دید امروز چه جور آدمیه. (راست میگه خب! اصلا همه چی از اول ببینیم الان چطوریه)

فرد اول میگه ایشون ده تا پروژه اداری رو راه اندازی کرده. بسیار مدیر توانایی هست. (خوبه پس رای بدیم)

فرد دوم میگه ایشون همه پروژه ها رو نیمه تمام گذاشته. (اوه پس رای ندیم)

فرد اول میگه پروژه ها زمانبر هست ولی مدارکش موجوده که پیشرفت خوبی داشته (راست میگه پس رای بدیم)

فرد دوم میگه مدارک رو خودش درست کرده وگرنه کاری که از بیرون مشاهده میشه پیشرفت قابل توجهی نداشته (راست میگه ها! پس رای ندیم)

و این همینطوری ادامه داره. بالاخره یکی میفته اینور خط که به این آدم رای بده و یکی میفته اونور خط که رای نده. اونی که اینور خط هست وزن بیشتری به حرفای نفر اول میده و اونی که اونور خط وزن بیشتری به حرفای نفر دوم میده. اینکه واقعا حقیقت موضوع چیه و اینکه آیا این فرد همونی که میگن هست هم موضوعیه که به جز با کسب اطلاعات بیشتر و یا تجربه دست اول مثلا این فرد رو از نزدیک بشناسیم  حاصل نمیشه.

حالا بحث من این نیست که چطوری برای رای دادن به کسی تصمیم گیری کنیم یا نکنیم. این مثال رو زدم چون فکر کردم اکثریت باهاش مواجه شدن. بحث اینه که هر گوشه ای از اطلاعات میتونه تاثیر شگرفی در نظر و حتی نتیجه تصمیم برای یک فرد داشته باشه. دقت کنید که صاحب تفکر منتقدانه هیچوقت افکار توی پرانتز به سرش نمیزنه که مدام با یک حرف نظرش عوض بشه بلکه از اول به موضوع بی نظر میمونه تا زمانی که اطلاعات کافی کسب کنه و هر جمله ای که بیان میشه رو با تفکر منتقدانه خودش تحلیل میکنه که تا چه حد میتونه درست باشه یا غلط باشه و بعد از کسب همه اطلاعات در مورد موضوع نظر میده.


چطور میشه در مورد چیزی نظر داشت؟

اما چطور میشه در مورد موضوعی نظری داشت. تنها راه ممکن شنیدن نظرات موافق و مخالف است. برگردیم به مثال. اگر شما 24 ساعت به نظرات فرد اول گوش بدید بدون شک به اون آقا رای میدید. اگر شما 24 ساعت به نظرات فرد دوم گوش بدید بدون شک به اون آدم رای نمیدید. اگر شما به نظرات هر دو نفر گوش بدید تصمیم با خودتونه که چیو قبول کنید و چیو قبول نکنید. در کل بعد از شنیدن نظرات متفاوت و با تحلیل و تجربیات فردی میشه رای و نظری داشت که مطابق منطق باشه. اینجاست که باید گفت کسی که بدون اطلاعات نظری رو قبول میکنه یا رد میکنه هم تفکر منتقدانه ای نداره. بنابراین این یک اصل هست که اگر انسان اطلاعات کافی نداره (یا حس میکنه نداره) نسبت به یک موضوع بی نظر باشه (نه رد و نه قبول) و اگر قراره موضوعی رو رد کنه و یا قبول کنه باید نظرات موافقان و مخالفان رو بشنوه و بر اساس اون عقیده اشو داشته باشه. 


تنها مشکلی که سر راه هست اینه که بسیاری از نظرات ما ناشی از چیزهایی هست که بدون اینکه در موردش تحقیق کرده باشیم پذیرفته ایم یعنی اصلا عادت نکردیم که در مورد همه چیز نظرات موافق و مخالف رو بشنویم. بنابراین یک سری نظرات غلط از گذشته میتونه پایه ای نادرست برای ایجاد نظرات غلط در آینده بشه. یک قسمتی از نظرات انسان هم از شهودش میاد که غیر قابل انکار هست. یعنی قلب انسان میگه که این باید اینطوری باشه. من از بحث در مورد این موضوعات اینجا صرف نظر میکنم و فرض میکنم که این مشکلات بعدها با کسب اطلاعات بیشتر رفع میشه.


خلاصه بحث اینکه وقتی در مورد موضوعی اطلاعات کافی از نظرات موافق و مخالف نداریم به حکم عقل باید بی طرف باشیم و اصلا نظری نداشته باشیم. اگرچه چیزایی که میگم انگار توضیح واضحات هست اما حق مطلب اینه که درکش و به کار بردنش به این سادگی ها هم نیست.

یک بحثی میخوام کنم در مورد تناقض. خب منطقا وقتی دو تا جمله عین هم باشن تناقضی نداریم. مثلا دو جمله "انسان با فهم و شعور است" و "انسان با فهم و شعور است." به هر کسی بگید میگه که این دو اصلا یک جمله هستند و تناقضی نیست. اما به محض اینکه دو جمله متفاوت میشن ممکنه فکر کنیم تناقض دارند. مثلا بذارید ادعا کنم این دو تا جمله با هم تناقضی ندارند:"انسان خر است" و "انسان با فهم  و شعور است." در نگاه اول اولین چیزی که به ذهن یک انسان منطقی میرسه اینه که "آقا این چه حرفیه. هر کسی میفهمه که این دو تا جمله کاملا متناقض هستند!" اما ببینیم چطوری میشه رفع تناقض کرد:

باز بر میگردم به همون سه تا مورد: 1- گوینده 2- موضوع 3- شرایط. توی پرانتز روش رفع تناقض هر کدوم رو هم نوشتم.


رفع تناقض 1: (گوینده - تغییر گوینده) جمله اول رو یک نفر گفته و جمله دوم رو یک نفر دیگه گفته و هر کسی هم نظر خودشو گفته. حتی اگر از نظر منطقی هم جملات متناقض باشند ولی تناقضی در جمع دو جمله نیست چون دو نفر مختلف گفتن! 

رفع تناقض 2: (موضوع - کلمه اول - استفاده از تغییر موضوع انسان با خاص و عام کردن) جمله اول در مورد انسانهایی هست که فکر نمیکنند و جمله دوم در مورد انسان هایی که فکر میکنند. بنابراین تناقضی نیست.

رفع تناقض 3: (موضوع - کلمه دوم - تغییر معنی کلمه) کلمه خر در زبان فارسی به معنی بزرگ هم میباشد. بنابراین میتوان گفت انسان بزرگ است و انسان با فهم و شعور است پس تناقضی نیست.

رفع تناقض 4: (شرایط - عبارت ضمنی است و نیامده - تغییر شرط ضمنی همه مسائل) انسان همواره به بعضی مسائل آگاهی دارد و بنابراین جمله اول درست است و به بعضی مسائل آگاهی ندارد که در اون صورت میتوان گفت نافهم یا به تعبیری خر است. بنابراین هر دو جمله صحیح اند.

رفع تناقض 5: (شرایط - عبارت ضمنی است و نیامده - تغییر شرط ضمنی همه زمان ها) انسان وقتی که کودک است خیلی چیزها رو نمیفهمه پس جمله اول درسته و وقتی بزرگ شد متوجه میشه و با فهم و شعور میشه.

رفع تناقض 6: (شرایط - عبارت ضمنی است و نیامده - تغییر شرط ضمنی همه زمان ها) انسان های گذشته بسیار نادان بودند مانند اعراب جاهلی پس جمله اول درسته اما بشر پیشرفت کرده پس با فهم و شعور شده و جمله دوم هم درسته و تناقضی نیست.

رفع تناقض 7: (شرایط - عبارت ضمنی است و نیامده - تغییر شرط ضمنی همه مکان ها) انسان هایی کشورهای عقب افتاده زندگی میکنند رسوم احمقانه ای مانند زنده به گور کردن دارند و بنابراین خر هستند و انسان هایی که در کشورهای پیشرفته تر زندگی میکنند با فهم و شعور هستند چون از این رسوم ندارند.

رفع تناقض 8:....

نمیدونم چند تا میشه نوشت اما فکر کنم کافی باشه. ایده رو گرفتین. وقتی جملات مبهم باشند. وقتی کلی گویی شده باشه. آدم عاقل حس میکنه که تناقض وجود داره اما ممکنه تناقضی در کار نباشه. 


این نتیجه گیری تضادی با این نداره که هر جمله ای میتونه غلط باشه و اتفاقا نتیجه گیری حاصل از آن است. مثلا "انسان خر است" به طور واضحی میتونه غلط باشه چون همه خر نیستند و انسان های با فهم و شعوری هم وجود دارند و مانند مشابه برای جمله دوم. پس اگرچه هر دو جمله میتونن در حالت کلی غلط باشند ولی میتونند تناقضی هم با هم نداشته باشند. البته تناقض داشتن و نداشتن الزامی نمیاره که جمله هر دو غلط باشند یا هر دو درست باشند یا یکی درست و یکی غلط باشد. برای همه شرایطش میشه مثال آورد که با تغییر معنای کلمات یا خاص و عام کردن موضوع یا تغییر زمانی یا مکانی شرایط یا تغییر گوینده رفع تناقض کرد. 


مطالب به زبان دیگر: این یک اصل بسیار مهم است که بدانیم درستی یک جمله به شرایط خودش بستگی داره و اگر از اون شرایط خارج بشه ممکنه دیگه درست نباشه. پس یک جمله در یک شرایطی میتونه درست باشه و در شرایط دیگه غلط باشه. چون زبان مبهم هست و ما نمیتونیم همه شرایط رو همیشه توی همه جملات بیاریم. مثلا شما میشنوید "تورم کاهش پیدا کرده." فرض بر این میذارید که منظور تورم کشور خودتون هست نه زیمباوه. فرض رو بر این میذارید که منظور همین امسال یا همین الان است. فرض رو بر این میذارید که به نسبت سال گذشته کاهش پیدا کرده. صد تا فرض دیگه که شرایط اون جمله رو تعیین میکنه. حالا یکی بگه "تورم افزایش پیدا کرده" ممکنه تناقض نگفته باشه ممکنه در مورد یه کشور دیگه حرف زده یا در مورد یک سال دیگه و ... هر چی جملات مبهم تر باشند این احتمالات بیشتر میشه. 


انتظار منطقی و اخلاقی: البته ما انتظار داریم که گوینده اخلاقا طوری صحبت کنه که منظورش رو همه درست متوجه بشن. مثلا اگر وسط یک متن تحلیلی اقتصادی در مورد شرایط امریکا نویسنده بنویسه که "تورم کاهش پیدا کرده" بعد بازخواستش کنن که اینطوری هم نبوده و بگه نه منظورم کشور دیگه ای بوده و حرفم درسته منطقا, قانونا, انسانا, اخلاقا و...  کسی نباید ازش قبول کنه (ولی میبینید که توی خیلی مسائل بعضی ها میکنن مخصوصا اگر لعاب تقدس بهش زده باشن). به هر حال این موضوع  یه راه سوء استفاده رو برای بعضی ها رو فراهم میکنه که دیگران رو به اشتباه بندازند بهش میگیم مغلطه و توی پست های بعدی توضیح میدم.


به تناقض اختلاف هم گفته میشه اما چون فارسی اختلاف معنی فرق هم میده ترجیح دادم از همون لغت تناقض استفاده کنم. مثلا "انسان با فهم و شعور است" و "انسان بزرگوار است" با هم فرق دارند ولی تناقضی ندارند.

معمولا در یک بحث نمیشه همه مسائل رو از اول بررسی کرد. در واقع ما سلسله ای از نتایج داریم که در کنار هم قرار میگیرند و هر کدام در سطح خودشون قرار گرفتند. هر کدوم از این نتایج رو من یک سطح میگم. مثلا فرض کنیم که موضوع بحث مسئله نبوت باشه و یکی قائل به نبوت باشه. کسی که نظر مخالف داره نمیتونه بیاد در سطح وجود خدا بحث کنه. در واقع بحث درباره نبوت با فرض وجود داشتن خدا (یا اثبات شدن آن) معنا داره. یعنی در یک سطح پایینتری اول باید اثبات شده باشه که خدا وجود داره و بعد در مورد نبوت بحث بشه.حالا که این نکته رو میدونیم باید گفت که اخلاقا کسی نمیتونه بیاد بحث غیر همسطح کنه. کسی که میاد بحث رو از سطح خودش خارج میکنه در واقع داره از بحث فرار میکنه.


با این حال حتی توی یک بحث هم سلسله مراتب نتیجه گیری هست. مثلا فرض کنیم برای قائل بودن به نبوت یکی بیاد بگه که خدا عادله و مردم هم نیاز به راهنما دارند پس خدا پیامبر فرستاده. توی این بحث یا باید فرض بشه که خدا عادل است یا باید اثبات بشه. همینطوری نمیشه گفت که خدا عادله! اگر فرض بشه که کل نتیجه گیری بر اساس این فرض هست و اگر فردا نشه که اثبات بشه که خدا عادله کل بحث روی هواست. دقت کنید که این موضوع با اینکه اثبات بشه خدا عادل نیست یعنی نقیض موضوع فرق میکنه. جالبه بدونید که توی بسیاری از بحث ها سطوح شفاف و بی رنگ هستند. یعنی ضمنی هستند. یعنی ممکنه نتایج میانی اصلا نیامده باشند و میشه حتی این نتایج میانی رو مورد بحث قرار داد.  فقط همینقدر که بدونید میشه نتایج میانی رو (حتی اگر به طور مشخص ذکر نشده باشند). مثلا در مثال بالا این نتیجه گیری که یک راه هدایت مردم از طریق فرستادن پیامبر هست میتونه حاصل بحثی باشه که نیامده و برای رد ادعای بالا میشه گفت که تنها راه هدایت مردم فرستادن پیامبر نیست و خدا میتونسته یه طور دیگه هم مردم رو هدایت کنه (مثلا از طریق عقل) و بنابراین نتیجه گیری غلط است. چون سلسله مراتب پیچیدگی زیادی داره دیگه بیشتر از این نمینویسم و مثال هم نمیزنم. توی بحث ها دقت کنید خودتون میبینید. فقط همینقدر بدونید که اگر یه آجر از پایین ثابت بشه که درست نبوده تمام نتایج تا بالا خراب میشه.


توی مباحثه های رو در رو عوض کردن سطح ها خیلی میبینید چونکه معمولا زمان بحث کم هست و طرفین با تعویض سطح سعی میکنن روی یک موضوع صحبت نشه که محکوم بشن. اینه که معمولا مناظره های رو در رو نتیجه ای نداره و فقط اونی که توانایی بیشتری در مغلطه و تغییر سطح داره میتونه رقیب رو از میدون به در کنه. توی مباحثات نوشتاری اما این موضوع کمتر دیده میشه چون باعث میشه خواننده فکر کنه نویسنده از جواب طفره رفته.


نتیجه اینکه اگرچه سطوح بحث کننده ها باید همسطح باشه اما معمولا موضوعات بحثی یک سطح ندارند و میشه در مورد سطوح دیگه هم حرف زد. ببخشید اگر مثالا خدا و پیغمبریه. چیز دیگه ای الان به ذهنم نرسید. به هر حال موضوع منطقی است و فکر کنم همه آشنایی داشته باشن.

خب توی قسمت قبل گفتیم که هر گزاره ای که مبهم باشه میشه از تعبیری کرد که نشون بده اون گزاره درست نیست چون لحاظ کردن همه شرایط و موضوعات در یک گزاره ناممکن هست. سه تا مورد اصلی هم گفتیم که عبارتند از گوینده, موضوع, شرایط.


همه نتیجه گیری ها یک مبنایی دارند (ground) که با توجه به نکته قبل میشه گفت که هر نتیجه ای که از هر بحثی در میاد رو میشه گفت غلطه! به این جمله توجه کنید: "من مینویسم پس نویسنده ام!" از "نوشتنم" نتیجه گرفتم که "نویسنده هستم" حالا اگر یکی بخواد ثابت کنه که بحث اشتباهه کافیه که نشون بده که "مینویسم" غلطه که قبلا گفتم چطوری. بحث: تو داری تایپ میکنی پس اینکه میگی مینویسم اشتباه است پس نتیجه ای که گرفتی که هستی اشتباه است!

حالا توی منطق ما روش های مختلفی برای نتیجه گیری داریم. من نمیخوام بحث های منطق رو پیش بکشم ولی برای تفکر منتقدانه دونستن اونها خیلی کمک میکنه. معمولا اینه که یک نتیجه از ترکیب دو گزاره به وجود میاد. مثلا در بالا "من مینویسم" با "هر کسی مینویسد نویسنده است" ترکیب شده و نتیجه "پس نویسنده ام" حاصل گردیده است. حالا اینجا ما یه گزاره ای رو اضافه کردیم که به ظاهر نبود اما میتونستیم تشخیص بدیم که نتیجه بدون اون بی معنی هست بنابراین اونو هم در نظر گرفتیم. حالا میشه به همین گزاره نانوشته هم ایراد گرفت و بحث کرد. 

نمونه بحث: تو نمیتونی بگی که نویسنده هستی چونکه یک بچه هم که تازه یاد میگیره بابا آب داد بنویسه هم مینویسه اما نویسنده نیست. پس نتیجه ای که گرفتی درست نیست. (موضوع نویسنده بودن هر کسی که مینویسد هدف قرار گرفته است)

نمونه بحث 2: نویسنده به داستایوسکی میگن که کتابشو همه میخونن نه تو که فقط بلدی دو تا جمله سر هم کنی! در اینجا "کلمه نویسنده" به کسی معنی شده که کتابهاشو همه میخونن. (شرط معروف بودن برای معنی نویسنده بودن بر خلاف فرض هر کسی که مینویسد در نظر گرفته شده است)


پس برای رد یک نتیجه کافیه که مبناهای اونو هدف قرار بدیم. برای هدف قرار دادن همون سه مورد بیان شده رو باید در نظر گرفت. فقط فرقی کنه میکنه اینه که ممکنه یه سری عبارات به خاطر قرینه معنوی و ساده سازی نیامده باشند و بشه اونها رو هم مورد نقد قرار داد.بازم میگم که جمع دو تا گزاره تنها راه اثبات یک موضوع نیست و راه های دیگری برای نتیجه گیری وجود داره ولی همه اونها هم شبیه همین هستن و یه مبنایی دارن که میشه اون مبنا رو مورد نقد قرار داد.

من موضوع رو کلا خیلی ساده کردم. این پست یک دریا توی یک قطره هست. یعنی فشرده و چکیده بسیاری از مسائل رو نوشتم. با وجود اینکه زبانش ساده هست اما برای درکش شاید باید مدت ها بهش فکر کنید تا به عمقش برسین. برای همین اگر دوست داشته باشین چند بار بخونین سعی کنید با خوندن یا شنیدن حرفای دیگران تحلیلش کنید.


اول اینکه بذارید قبول کنیم که منطق علمی هست که همه دارن. منطق یک علم ابداعی نیست که ارسطو ابداع کرده بلکه همه ما منطق داریم. یه امتحان ساده کنیم:

فقط وقتی که خورشید در آسمان است, آسمان روشن میشود. آسمان روشن است. نتیجه؟ اگر گفتید که خورشید در آسمان است تبریک میگم شما منطق دارین! من حتی دیدم که بچه دو ساله هم منطق سرش میشه فقط استدلال های ضعیف تری داره!


گزاره ها به تنهایی هیچ ارزشی ندارن تا وقتی که نتونیم ازشون نتیجه بگیریم. برای نتیجه گیری هم معمولا حداقل دو گزاره لازم هست مثل مثال بالا. پس اول راجع به گزاره ها صحبت میکنم بعدش میرم سر نتیجه گیری ها.


گزاره از یک کلمه یا چند کلمه تشکیل شده. مثلا "مینویسم" یک کلمه است و یک خبری رو میده به شما. این معادل اینه که بگیم "من مینویسم" که دو کلمه است. "من این مطلب را مینویسم" که یک مظاف الیه هم بهش اضافه شد. یعنی کلمات کنار هم یک مفهمومی رو یا یک خبری رو میرسونن. خب تا اینجا که مشکلی نیست و همه میدونن. اون چیزی که همه نمیدونن اینه که هر گزاره ای هر چقدر هم درست به نظر برسه میتونه غلط باشه. علتش اینه که ما در حصار شرایط هستیم و مفاهیم مجردات هستن که از طریق ماده منتقل میشن و تبدیل به مجردات میشن. هر چقدر هم که ما بخواهیم و سعی کنیم کلمات نمیتونن مفاهیم رو دقیق و درست برسونن و مشکلات از همینجا شروع میشه.


تفکر منتقدانه در واقع از گیر دادن به گزاره ها شروع میشه. من الان گفتم که "مینویسم". همه شما هم احتمالا قبول کردین که من دارم مینویسم! خب همین گزاره یک کلمه بسیار ساده در تفکر منتقدانه میتونه غلط باشه! باور نمیکنید؟ یه نفر میتونه خیلی راحت ادعا کنه که تو که میگی "مینویسم" اشتباه میکنی! تو داری این مطالب رو تایپ میکنی. پس تایپ میکنی و نمینویسی! و اینجاست که آتش بحث شعله ور میشه. با وجود اینکه ما فقط یک کلمه داشتیم و هنوز هیچ کاری هم نکرده بودیم دیدیم که از همین یک کلمه هم میشه ایراد گرفت و بحث کرد. خب ببینیم به طور کلی چطوری میتونیم نقد گزاره ها رو شروع کنیم.


به طور کلی هر گزاره ای یک گوینده ای داره (بالاخره یکی گفته دیگه وگرنه اصلا به وجود نمیامد) راجع به یک موضوعی صحبت میکنه و اون موضوع هم در یک شرایط خاصی هست (مثلا زمانی یا مکانی یا ...) پس 3 تا مورد اصلی: 1- گوینده  2- موضوع  3- شرایط

متاسفانه یک جمله (هر جمله ای) نمیتونه در همه شرایط و همه زمانها و مکان ها و ... درست باشه و هر جمله ای یا هر مفهمومی که ما میگیم تابع شرایط هست. از اون تاسف بار تر اینه که وسیله ای که برای انتقال این مفاهیم استفاده میکنیم زبان هست که همه میدونن مبهم هست و اصلا نمیشه که مبهم نباشه چونکه اگر غیر از این باشه باید همه چیو مدام از اول تعریف کرد و همه عمر آدم به تعریف کردن تعریفات تکراری میگذره و تازه این نتیجه گیری ها رو روز به روز سختتر و سختتر میکنه. اینه که ما سعی کردیم برای مفاهیم مختلف کلمات مختلف درست کنیم اما باز متاسفانه مفهوم یک کلمه برای یک نفر میتونه تداعی کننده یک چیز و برای نفر دیگه تداعی کننده چیز دیگه ای باشه. خب منحرف نشیم از بحث برگردیم سر اون سه مورد.


اگر فکر میکنید که به جمله "مینویسم" همون یک ایراد وارد هست باید بگم که ذهن منتقدانه ای ندارین. بذارید با اون 3 تا مورد اصلی تمرین کنیم.

1- بحث گوینده: شما میگید من مینویسم در حالی که این شما نیستین که مینویسید. این خداست که مینویسد و همه چیز محصور اراده خداست و حرف شما از اساس اشتباه است! (باز فکر کنید میشه جور دیگه ای هم گیر داد؟!)

2- بحث موضوع: شما میگید مینویسم اما تایپ میکنید! یعنی کلا موضوعی که در موردش صحبت میکنید چیز دیگه ای هست.

3- بحث شرایط: (دقت کنید که در مورد شرایط اصلا محدودیتی نیست و هزار تا ایراد از شرایط میشه و زمان و مکان مرسوم ترین هست که زیاد میبینین) شما گفتین که مینویسن ولی من دارم متن شما رو میبینم پس این متن قبلا نوشته شده است و در حالت کلی درست نیست. شاید اگر گفته بودید "نوشتم" من قبول میکردم! (از نظر زمانی بحث کردم)


خب برای این بحث ها نهایت نداریم من فقط خواستم مثال بزنم که حتی جمله یک کلمه ای هم قابل بحث کردن هست. توی پست بعدی باز بیشتر توضیح میدم.