X
تبلیغات
رایتل

الان یه مدتیه که هیچی نمینویسم. انگار هیچ کاری هم نمیکنم و روزها تند و تند میگذرند. یک ماهی میشه که دفاع کردم اما انگار همین پریروز بود. دو هفته ای میشه که تزم رو تحویل دادم اما انگار همین دیروز بود. بخوام کارهایی که توی این مدت کردم رو بشمارم نمیدونم چکار کردم. فقط میدونم که خیلی خسته ام. انگار خستگی این چند ده سال تحصیل همه با هم روی دوشم مونده. 


فکر میکردم آمدن مامانم یه باری از روی دوشم برداشته بشه اما انگار چند تا بار بزرگتر گذاشته شده. اول اینکه هر جا بخواد بره من باید ببرمش. بعد هم هیچ جایی تنهایی نمیتونه بره و هر جا بخواد بره دوست داره منم باهاش باشم. وقتایی هم که یکی دو روز توی خونه است و با من بیرون نمیاد میترسم که یه وقتی افسردگی نگیره. من خودم شدیدا خسته ام و اصلا حوصله هیچی رو ندارم. مامانم هم دوست داره روزی چند ساعت با من حرف بزنه. همه حرفایی که این چهارسال پشت تلفن گفته انگار که نگفته و میشینه ساعت ها داستان های تکراری میگه. منم واقعا نمیدونم چکار کنم و فقط گوش میدم. میگم یه روزی اون برای من اون همه زحمت کشیده حالا من چند ساعتی بهش گوش بدم. بعد میگه برگرد ایران. یه کاری میگیری یه دانشگاهی درس میدی پیش خودمون هستی. نمیدونه که این حرفاش به جز فشار برای من چیزی نیست. بعضی وقتا هم فکر میکنم که برگردم اما میدونم که در شرایط فعلی اشتباهه. حداقل یه مدتی کار کنم یه پس اندازی داشته باشم و با اوضاع بهتری مالی برگردم شاید بهتر باشه. بعد صبح تا شب میگه چرا ازدواج نکردی. هر دختری هم میبینه اینجا میگه همین خوبه چرا با همین ازدواج نمیکنی سر و سامون بگیری. واقعا نمیدونم چی بهش بگم. آخه من اصلا معلوم نیست کدوم ایالت بیفتم, معلوم نیست اصلا حالا حالا ها کار گیرم بیاد یا نه و یا اینکه کلا بذارم از امریکا برم بعد مامانم انتظار داره توی همچین شرایطی زندگی هم تشکیل بدم. نمیدونم ولی این چیزا توی پس زمینه ذهنم عذاب آوره. 


دارم دنبال کار میگردم. یه کاری که برام خیلی سخته و اصلا دوست ندارم همین ایمیل زدن و اپلای کردن و شرکت توی جلسات برای networking هست. همین باعث شده که اصلا هر روز آزار روحی باشه. یادمه اون موقع ها که میخواستم اپلای کنم برای دانشگاه ها اینطوری بود با این تفاوت که الان بدتره. اون موقع سر کار میرفتم و الان بیکارم. اون موقع معلوم بود که کدوم کشورها دارم اپلای میکنم و نتیجه هاش هم کی میاد. الان معلوم نیست چه ایالتی کجا چی در بیاد و تازه بعد از اپلای اینترویو ها چی میپرسن. خیلی جاها هم میفهمن ویزای دانشجویی هستن میرن و دنبال سرشون رو هم نگاه نمیکنن. یه عده ای هم هستن که انگار شکارچی هستن و میخوان با حقوق خیلی کم استخدامت کنن که گرونتر بفروشنت به شرکت های دیگه. دوست داشتم یه کاری بود همینطوری یه حقوقی هم میدادن. وقتی برای یه جایی اپلای میکنم برای من از روز روشن تره که از پس کارشون بهتر از هر کس دیگه ای بر میام اما چطوری نشون بدم اینو قبل از اینکه اونجا کار کنم خیلی سخته. 



یه وقتایی فکر میکنم که امسال چقدر سخت گذشت. اون از استادم. اون از کار اولم. اون از کار دومم و چند ماه بیکاری بعدش و هول هولکی دفاع کردن تزم و اینم از حالا که باید دنبال کار بگردم و حواسم به مامانم هم باشه. میخواستم قبل از فارغ التحصیلی کارم رو پیدا کرده باشم تا این دردسر ها نشه. بعضی وقتا فکر میکنم که سادگی و نادونی خودم بود که به یه آدم ندیده و نشناخته این همه اعتماد کردم که اجازه دادم اینطوری با زندگی من بازی کنه. اما جایی برای سرزنش خودم نیست. بعضی وقتا فکر میکنم که شاید خدا ازم راضی نیست که ازدواج نکردم. یکی دو تا دختر بودند که اینجا دوستشون داشتم و شاید اگر جدی باهاشون حرف میزدم الان خانواده ام رو هم تشکیل داده بودم اما باز ترسیدم که در آینده شرایطم عوض بشه و نظرم هم عوض بشه.بعضی وقتا هم فکر میکنم شاید خدا همینو میخواسته و اینطوری میخواسته یه راه دیگه ای رو جلوی پای من بذاره. نمیدونم واقعا گیجم این روزا. هر چی که هست امیدوارم که از من راضی باشه و خودش اون چیزی که صلاحم هست رو هر زمانی که خودش میدونه بهم بده. آمین.

بعضی وقتا آدم میتونه بی نظر باشه اما خیلی وقتا نمیشه. خیلی وقتا خیلی چیزا به سرنوشت آدم بستگی داره. شخصیت آدم رو شکل میده. نگاه متعصبانه و قبول نکردن حرف دیگران میتونه آدم رو توی چاهی بندازه که بیرون آمدنی در کارش نیست ولو اینکه این دیگران نزدیکترین و بهترین دوستای آدم باشن.


 مثلا اینجا خب آدم یا باید به ترامپ رای بده یا کلینتون. نمیتونه بگه من بی طرفم. یکی از این دو تا بالاخره باید رئیس جمهور بشه حزب های دیگه هم که شانسی ندارند. اگر رای نده هم ممکنه نتیجه بسیار وحشتناکی داشته باشه. مثلا فرض کنید که تئوری های توطئه در مورد کلینتون که یه آدم شیطان پرست و جنگ طلب هست و میخواد جهانی سازی کنه و مردم امریکا و بقیه دنیا رو برده یه مشت سرمایه دار کنه درست باشه. خب اینجا کسی که رای نمیده و باعث میشه کلینتون رئیس جمهور بشه نمیتونه بگه کار درستی کرده ام چون بی تفاوت بودم. 


خیلی جاهای دیگه زندگی هم همینه. آدم باید تصمیم بگیره. نظری داشته باشه. عقیده ای داشته باشه. چطور میشه بدون شنیدن نظرات مختلف و تفکر منتقدانه نظر صحیحی داشته باشه. این کاربرد اصلی تفکر منتقدانه هست که آدم بتونه حقایق رو از رسانه ها در بیاره. اجازه نده که جریان یک طرفه اطلاعات رسانه های مشابه افکار در تصمیم گیری ها به اشتباه بیندازندش. اینطوری ذهن اش هم پالایش میشه و میتونه با دیگران ارتباط بهتری برقرار کنه. کاربرد دوم هم اینه که قبل از اینکه چیزی رو بگه فکر کنه که حرفی که میزنه منطقی باشه. بسیاری وقتا میشه که آدم نظراتی داره و یا اعتقاداتی داره که ممکنه درست نباشند. کسی که منتقدانه فکر میکنه میدونه که اگر بخواد چیزی رو بگه باید قبل از گفتنش هم منتقدانه بهش نگاه کنه که آیا این حرف درست هست یا نه. البته اگر کاربرد اول درست به کار بسته بشه بعد از یک مدت ذهن انسان از نظرات نادرست پالایش میشه و خود به خود در چیزهایی هم که میگه اشتباهات کمتری میکنه (چون مبناهای صحیح دارند).


توی این چند تا پست سعی کردم که افکارم رو خیلی خلاصه بنویسم شاید به درد یکی هم بخوره. اگر نخوره هم احتمالا خودم یه روزی برمیگردم و میخونم و فکر میکنم که چه روزهایی به چه چیزهایی فکر کردم.

اولین چیزی که به ذهنم رسید اینه که هر اطلاعاتی که من در مورد این موضوع دارم از رسانه ها داره میاد. من اطلاعاتم از رسانه های داخل ایران و بعضا بعضی اخباری که دوستان توی شبکه های اجتماعی میذاشتن بود. از یوتیوب یه کم اخبار رو هم از کسانی که برنامه های کمدی اجرا میکردن پیگیری میکردم مثل Noah Trevor و ... مشخصا همه و همه مخالف ترامپ بودند و اکثر برنامه ها مسخره گفته های اون بود. خب منم خوشم میامد چون نظرم به نظر اینا نزدیکتر بود. اما یکی از خواص عجیب یوتیوب اینه که داری یه چیزی نگاه میکنی و یه دفعه از چیز دیگه سر در میاری. اینجا بود که رسیدم به کانال هایی که طرفدار ترامپ بودند و مخالف کلینتون. اخباری که از ویکی لیکس هم در میامد بی نهایت جذاب بود. هر روز یک بخشی از نامه نگاری های رئیس کمپین کلینتون در میامد که نشونگر مکالمات و افکار پشت پرده اینها بود. غیر از اینکه خود موضوعات جالب بودند, دونستن واکنش و افکار مردم امریکا هم برام جالب بودند.


در مورد انتخابات و نامزدها موضوعات بسیار زیادی مطرح میشد و بنابراین آسون نبود که همه موضوعات رو پیگیری کرد اما چیزی که اون اواسط برای من خیلی جالب بود این بود که چقدر رسانه ها در به غلط انداختن افکار مخاطبینشون مهارت دارند. یعنی اگر کسی منتقدانه به موضوعاتی که مطرح میشه نگاه نکنه خیلی راحت میتونه گول رسانه ها رو بخوره. اگرچه رسانه ها وظیفه اشون رسوندن اطلاعات هست و ادعای بی طرفی دارند اما میشه گفت 90 درصدشون اصلا بی طرف نیستند. شاید بیطرفی انتظار زیادی هم باشه چون انسان ذاتا بالاخره طرف یه چیزی رو میگیره! 


تفکر منتقدانه به نظر من دو تا کاربرد اصلی داره:

1- به عنوان فیلتر ورودی ذهن (یا مغز) 

2- به عنوان فیلتر خروجی ذهن (یا مغز)


یعنی اطلاعاتی که قرار هست وارد ذهن بشه رو بتونه فیلتر کنه که اطلاعات درست وارد بشه. وقتی هم میخواد حرف بزنه و اطلاعات رو بیان کنه بتونه اطلاعات رو درست و دقیق بیان کنه که دیگران نتونن ازش ایرادی بگیرن. ورودی کمک میکنه که انسان حرف های صحیح رو قبول کنه و حرف های ناصحیح و یا نتیجه گیری های غلط رو رد کنه. خروجی هم کمک میکنه که انسان بتونه نظرش رو به طور صحیح به دیگران برسونه.


بخوام از تکنینک هایی که رسانه ها برای به غلط انداختن مخاطبین استفاده کنند مثال بزنم خیلی زیاد میشه. اما به طور کلی رسانه هایی که جهت دارند, سعی میکنن حرف هایی رو بزنن که ممکنه درست نباشه اما در عین حال مخاطب شون قبول میکنه.

 

تکنیک 1: انکار موضوع

یکی از مباحث اصلی انتخابات امریکا موضوع ایمیل های خانم کلینتون بود. به طور خلاصه ایشون بر خلاف قانون یه سرور نا امن اختصاصی برای خودشون راه انداخته بودند و یه سری ایمیل های حاوی اطلاعات طبقه بندی شده از این سرور فرستاده شده بود.

رسانه های طرفدار کلینتون (و البته خود ایشون) اولین کاری که کردند انکار موضوع بود. گفتن اصلا همچین چیزی صحت نداشته و ما اطلاعات طبقه بندی شده نداشتیم. یه سری ایمیل در مورد مکالمات شخصی بوده. رسانه ها هم ساعت ها به این موضوع میپرداختن که اصلا این ایمیل مهمی توی اینا نبوده. در واقع دروغ روز روشن دروغ میگفتن. کسی که از همه جا بی اطلاع هست قبول میکنه و موضوع ختم به خیر میشه!

تکنیک 2: بی اهمیت جلوه دادن موضوع

بعدا که مشخص شد که توی ایمیل ها اطلاعات طبقه بندی شده وجود داشته, رسانه های طرفدار کلینتون شروع کردند به کم اهمیت جلوه دادن موضوع. موضوع دروغ گفتن کلینتون و موضوع ایمیل های طبقه بندی شده یه موضوع بسیار مهمی هست و حتی سهل انگاری در اطلاعات طبقه بندی شده کم اهمیت تر به خاطر این زندان رفته اند. اما رسانه ها میگفتن که موضوع مهمی نیست چون FBI گفته مهم نیست و پرونده مختومه شده. یعنی کسی که از موضوع احتمالی زد و بند کلینتون با اف بی آی اطلاعی نداره قبول میکنه و موضوع ختم به خیر میشه!

تکنیک 3: مخدوش شمردن منبع موضوع

حالا بعدها مشخص شد که پشت پرده زد و بندهایی بین کمپین کلینتون و اف بی آی بوده تا موضوع لاپوشانی بشه. این موضوع توی ایمیل های ویکی لیکس مشخص شد. پول هایی که جا به جا شده بود و قرار ملاقات هایی که گذاشته شده بود همه مشکوک بودند. حالا خیلی ها شروع کرده بودند در مورد این موضوع صحبت میکردند. بنابراین رسانه ها شروع کردند به تخریب منبع موضوع. گفتن که روسیه قصد دخالت در انتخابات رو داره. روس ها ایمیل ها رو هک کرده اند. ما نباید بازی روس ها رو بخوریم. ساعت ها حرف رسانه های طرفدار کلینتون موضوع هک شدن ایمیل های کمپین کلینتون توسط روس ها بود و شاید چند دقیقه کوتاه به موضوعات مطرح شده داخل ایمیل ها میپرداختند. حتی یه سایت خبرگذاری روسیه یه مطلب نادرستی رو منتشر کرده بود که به ویکی لیکس نسبت داده بود و خبرگذاری ها مدت ها مغلطه میکردند که روس ها به دروغ یه چیزهایی رو منتشر کردند. در واقع اصلیت محتوای اصلی ایمیل های منتشر شده رو هیچ کسی زیر سئوال نبرد. اما خبرگذاری ها در مورد یه سایت روسی صحبت میکردند و کسی که نمیدونست فکر میکرد که دارن در مورد خود ویکی لیکس و محتوای ایمیل های منتشر شده صحبت میکنن. خلاصه: روس ها ایمیل ها رو هک کردند. روس ها اخبار نادرست منتشر کردند. بنابراین هر چیزی که منتشر شده نادرست هست! دو گزاره اول درست هستند. اما فقط خبری که در خبرگذاری روس منتشر شده بود نادرست بود و محتوای ایمیل ها درست بودند. و از اون نتیجه گیری غلط مخاطب رو هم به غلط مینداختند که پس موضوعاتی که در ایمیل ها منتشر شده درست نبوده چون منبعش قابل اعتماد نبوده!

تکنیک 4: عوض کردن موضوع

توی تمام خبرگذاری های طرفدار کلینتون این بود که موضوع ایمیل ها یه موضوع تمام شده ای هست و مربوط به گذشته هست و کلینتون هم در این مورد عذرخواهی کرده و بنابراین نمیتونه مبنای مناسبی برای تصمیم گیری باشه. اما حرف درستی میتونست باشه اما مغلطه ای که میکردن در مورد ایمیل های ویکی لیکس بود. ایمیل های ویکی لیکس یه موضوع کاملا جدید بود. ایمیل های منتشر شده پرده از حقایق جدیدی بر میداشت که قبلا کسی نمیدونست. اما کاری که خبرگذاری ها میکردند این بود که هر بار موضوع "ایمیل" مطرح میشد موضوع عذرخواهی رو مطرح میکردند. یعنی موضوع سرور غیرقانونی کلینتون و هک شدن "ایمیل" ها که به دروغگویی و عذرخواهی وی انجامید رو با "ایمیل های" ویکی لیکس که جدید منتشر شده بود یکی میکردند. مثلا هر مخالفی که میگفت "ایمیل های منتشر شده" جدید. میگفتن خب کلینتون که عذرخواهی کرده دیگه چکار کنه! یعنی ایمیل های هک شده دو تا موضوع جداگانه بود. اینا دو تا هک جداگانه بود اما طوری وانمود میداند که انگاری یکی بوده و موضوع هم قبلا توسط اف بی آی تموم شده... حتی یادمه یکی از همین برنامه های طنز میگفت هر دو تا کاندیدا خیلی بد هستند و آدم واقعا نمیدونه به کی رای بده. کسی که ایمیل هاش هک شده و عذرخواهی هم کرده یا کسی که نژادپرسته و زن باز هست و... و خلاصه یه چند دقیقه ای خصوصیات منفی ترامپ رو میگفت. یعنی طوری وانمود میداد که انگار تنها گناه کلینتون موضوع ایمیلهاش بوده که عذرخواهی هم کرده و ترامپ هزار و یک مشکل داره.

تکنیک 5: زنجیره خبرگذاری ها

یادمه در مورد آمار رای گیری ها, مثلا CNN استناد میکرد که MSNBC و اونم استناد میکرد به یه خبرگذاری دیگه و اونم به یکی دیگه و آخر سر به یه موسسه آماری و توی این وسط هر نقل قولی یه چیزیش میفتاد و آخر سر این میشد که کلینتون توی همه نظر سنجی ها پیشتاز هست. یعنی خبرگذاری هایی که همه دستشون توی یه کاسه بود به هم استناد میکردند. یکی که نمیدونست اینا جهت گیریشون همه یکی هست فکر میکرد اوه این همه خبرگذاری مختلف دارن یه چیز میگن پس این چیز درسته. حالا مثلا در مورد رای گیری ها بعدا مشخص شد که اینا oversampling میکردند. یعنی از طرفدارای دموکرات ها بیشتر میپرسیدن که آماری نهایی کلینتون رو بالاتر نشون بده. برای اونم این مبنا رو داشتن که معمولا دموکرات ها سر انتخابات که میشه بیشتر رای میدن! توی خبرها هم این قسمت over sampling میفتاد و یا اگر میگفتن در حد یک جمله فقط میگفتن که مخاطب شک کنه. این بود که همه خبرگذاری ها تا روز آخر میگفتن کلینتون پیشتاز هست و اکثر نظرسنجی ها هم همینو نشون میده. کسی که اخبار ویکی لیکس رو دنبال میکرد اما میدونست که اینا از عمد نظرسنجی ها رو مخدوش میکنند تا بگن کار تموم شده هست و رای دادن به ترامپ تاثیری نمیذاره و کلینتون با اختلاف خیلی زیادی بالاتر هست.

تکنیک 7: موضوعات مورد توجه عوام

یکی از چیزای جالبی که دیدم استفاده رسانه ها هست حتی توی همین امریکاش هم موضوعات مورد توجه عوام هست. مثلا عوام معمولا نسبت به مسائل جنسی بسیار حساس هستند. قبل از انتخابات کلیپی منتشر شد از سالها قبل که توی اون ترامپ حرفهای بدی رو نسبت به خانم ها گفته بود. این کلیپ که احتمالا توسط کمپین کلینتون لو رفته بود موضوع مورد همه رسانه های اصلی بود. یعنی اینقدر که در مورد این موضوع صحبت شد در مورد مسائل دیگه صحبت نمیشد. اینقدر کنفرانس های خبری با حضور افراد گذاشتن و محکوم کردن این کار رو که حدی نداشت. برای من خیلی جالب بود چون فکر نمیکردم امریکا هم مثل بعضی کشورها این مسائل اینقدر بحث برانگیز باشه. مثلا یادمه یه کشوری بود که برای اینکه مخالفینش رو ترور شخصیت کنه میگفت که به کسی تجاوز کرده یا اینکه بهش تجاوز شده! بعضی مردم اون کشور هم اینقدر نادان و ناآگاه بودند که دیگه برای اون شخص احترامی قائل نبودند. واقعیتش اینه که هر کسی ممکنه در یک برهه ای از زندگیش اشتباهاتی رو مرتکب بشه. مثلا مسائل انتخاباتی خیلی خیلی مهمتر و فراتر از اینی هست که کسی مثلا در مورد زنی حرف های بدی زده باشه. البته نشون میده که چقدر شخصیت اون آدم پایین هست (یا بوده) اما این مسائل بیشتر جنبه عوام فریبی دارند چون عوام روش حساس میشن. 

تکنیک 7: ادعاهای بی اساس

مثال دیگه این بود که کلینتون میگفت روسیه از ترامپ حمایت میکنه. روسیه دشمن ماست و هر کسی که دشمن ازش حمایت کنه نباید بهش رای داد. یا اینکه ترامپ در مورد رئیس جمهور روسیه خوب گفته. این استدلال یه مغلطه است. درسته که دشمن بد آدم رو میخواد اما دلیلی نداره که حمایت روسیه از ترامپ به علت بدخواهی باشه. عوام مردم اینجا مثلا روسیه رو دشمن میدونن و میترسیدن که کسی بخواد سر کار بیاد که طرفدار دشمنشون باشه. یعنی با ایجاد یه ترس واهی میخواستن وانمود کنن که ترامپ میتونه عامل روسیه باشه!  اما واقعیت میتونه چیز دیگه ای باشه مثلا اینکه روسیه میخواسته کشورش رو از یه جنگ دیگه نجات بده و اتفاقا این کلینتون بوده که موافق جنگ های مختلف امریکا در سالهای گذشته بوده.


جمع بندی

در همه موارد من میدیدم که چطور با اطلاعات ناکامل مردم رو به اشتباه مینداختند. البته دروغ هم در جاهایی بود اما در بیشتر موارد اطلاعات ناکامل و یا مغلطه بود. مثلا دروغ نمیگفتن که یه سایت روسی به نقل از ویکی لیکس  اطلاعات نادرست داده ولی نمیگفتن که خود ویکی لیکس اطلاعات درست داده. در واقع کل موضوع مغلطه بود. یعنی طوری وانمود میکردند که ویکی لیکس هم ایمیل های هک شده رو دست کاری کرده. کلی هم مطالب نادرست از ایمیل های ویکی لیکس درست کردند و چیزهایی که اصلا توی اونا نبود رو به دروغ نسبت دادند که هست که اعتبارش رو زیر سئوال ببرند. اون سایت روسی و  هر چیزی که توی ویکی لیکس منتشر نشده بود اصلا مورد بحث کسی نبود. حالا کسی که طرفدار کلینتون بود و حاضر نبود نظرات دیگران رو بشنوه (حتی توی دوستان شبکه های اجتماعی من) مدام لینک های مربوط به این موضوعات رو منتشر میکرد و خیلی متعصبانه طرفداری میکرد که ببینید چطوری روسیه آمده هک کرده, چطوری فلان سایت محتوای غلط منتشر شده و یا غیره و غیره...


امروز یه سری به نوشته های تفکر منتقدانه توی بلاگم زدم. با وجود اینکه سعی کرده بودم خیلی ساده بنویسم باز به نظرم گنگ میومد. دلم میخواست نوشته های این بخش از زندگیمو حتما داشته باشم. موضوعی بود که مدتها ذهنم رو مشغول کرده بود و نمیتونستم در موردش ننویسم. موضوعی که وقتی شروع کردم به فکر کردن در مورد تصمیم گیری ها به نظرم رسید. بیشتر دوست داشتم بدونم که چه چیزی باعث میشه که در مورد یه موضوعی نظری داشته باشم و دوستم یه نظر کاملا متفاوت داشته باشه, یعنی 180 درجه برعکس چیزی که من فکر میکنم. بعدا یه کمی تحقیق کردم و کلی هم فکر کردم و دیدم افکار آدم چقدر ساده میتونه تحت تاثیر اطلاعات نادرست قرار بگیره. چقدر سخته که آدم اطلاعات درست رو بدست بیاره و بتونه در موردش تصمیم گیری کنه. بعد دیدم چقدر چیزهایی هست که فکر میکنم درسته و این نتیجه گیری فکر من بر اساس موضوعاتی هستن که میتونن درست نباشن. و چه بسا برعکس اش درست باشه.


مثال بزنم. انتخابات ریاست جمهوری امریکا. مثلا فکر میکردم من به کی رای میدادم. روز اول گفتم خب معلومه اوباما خوب بوده و الان کلینتون رو تایید میکنه به خاطر تایید اون من باشم به کلینتون رای میدم. با بچه های ایرانی دور و برم هم صحبت میکردم اونا هم همین نظر رو داشتن. یه شب خونه یه امریکایی بودیم که حرف این موضوع شد و گفتیم آره ترامپ دیوونه است و کلینتون بهتره. طرف یه دفعه قرمز شد و برافروخته شد ولی خودشو کنترل کرد و بعد گفت که نظر اون مخالفه و کلینتون بدترین گزینه ممکنه. وقتی پرسیدیم چرا. گفت بذارین فقط بگم که we are not a fan of Hillary. توضیحی نداد ولی ما ایرانی ها دور هم گفتیم این تگزاسی ها خیلی conservative هستن. حالا چون ترامپ جمهوری خواهه دیگه کاری ندارن چقدر دیوونه است و باهاش بحثی نکردیم. منم دوست داشتم با دوستای ایرانی خودم راجع به این موضوع صحبت کنم. یعنی چون من معتقد بودم که رای دادن به کلینتون کار درستی هست اصلا دوست نداشتم نظر مخالفم رو هم بشنوم. دوست داشتم در مورد این موضوع با کسانی صحبت کنم که همفکر من هستن و فکر منو تایید میکنن.


بعد یه روزی نشستم فکر کردم ببینم آخه این از کجا آمده. پس اینایی که میخوان به ترامپ رای بدن حرف حسابشون چیه. یعنی اینقدر شعور ندارن که این آدم دیوونه است. یعنی این همه آدم کله خر و نژاد پرست هستن و میخوان سفیدها رای بیارن و زحمت های این همه سال اوباما رو به باد بدن؟ اینجا بود که شروع کردم در مورد این موضوع بیشتر خوندن و تحقیق کردن. این ترم هم کلا بدترین ترم زندگیم بود. یعنی اصلا قرار نبود که این ترم دفاع کنم. قرار بود سر کار باشم یه پولی جمع کنم مامانم میاد یه کم ببرم بگردونمش و ترم دیگه دفاع کنم. اما یه دفعه مجبور شدم کارم رو ترک کنم و برای فارغ التحصیلی اقدام کنم. برای همین امید زیادی هم نداشتم که بتونم اون کارهایی که میخوام رو برای تزم تموم کنم. برای همینم برای اینکه از غصه بیمار نشم یه وقتی رو میذاشتم فقط اخبار رو پیگیری میکردم ببینم اوضاع از چه قراره که فکرم مشغول مشکلاتم نباشه.


نتیجه کار بسیار فرای انتظارم بود. انتظارم این بود که چهار تا نظر موافق و چهار تا مخالف رو میشنوم و آخر سر زود به یه نتیجه ای میرسم. اینطوری نبود. اوضاع خیلی پیچیده تر از این موضوعات بود. هر چی میشکافتی میرفتی میدیدی یه چیزی باز توش درمیاد. هر چی اطلاعات جدید بدست میامد باز یه چیزی بود. بعد فکر کردم ببینم چطوری تفکر منتقدانه میتونه توی تصمیم گیری کمک کنه.