X
تبلیغات
رایتل

گوشه گوشه های اونجا افرادی بودند که نمایش اجرا میکردند. به پیشنهاد دوستان رفتیم برای تماشای یکی از نمایش ها. نمایش ها مثل یک قسمت از سیرک بود و یک نفر یا دو نفر حرکات آکروباتیک انجام میدادند و یا مثلا کارهای جالبی مثل پرت کردن چاقو و بازی با آتش و ... میکردند.




نمایش ها رایگان بودند ولی بعد از نمایش از تماشاگرها خواسته میشد که انعام بدن. البته اجباری هم نبود اما این خانواده امریکایی که با ما بودند برای هر نمایش کلی پول انعام میداند و خیلی به نظرم عجیب میامد. تا اینکه این دوست ما پرسید برای چی این همه انعام میدین؟ گفت: "که ما خیلی اینجا رو دوست داریم. این گروه گذارن زندگیشون با همین برنامه هاست و ما دوست داریم که این ادامه پیدا کنه. ما دیگه به اندازه کافی برای زندگیمون پول داریم. میبینید که بچه هامون هم بزرگ شدند و کلی هم نوه سالم خدا بهمون داده." یه نگاهی کردم به دخترش و بچه ای که توی کالسکه بود و عین فرشته ها بودند هر دوتاشون. ادامه داد: "اینا زندگیشونو تعطیل میکنن و دو ماه میان اینجا زندگی میکنن تا برای دیگران سرگرمی درست کنند. اگر ما که پول داریم کمک نکنیم کی میکنه؟ ما هر سال داریم میایم اینجا و کلی هم بهمون خوش میگذره. خیلی ناراحت کننده است اگر اینا نخوان سال دیگه ادامه بدن." دیدم راست میگه. تا حالا اینطوری نگاه نکرده بودم. همه تفکر همه ساله خیلی ها اینه که چطوری یه سفره ای پهن پیدا کنن و خراب بشن سرش. اینا حتی برای جایی که پول ورودی دادن هم میان و خرج اضافی میکنن که این کار بمونه و ادامه پیدا کنه.



حتی غذاخوری ها هم رنگ و روی قدیمی داشت و جالب به نظر میرسید.





ما هم کم کم گشنه شده بودیم و کلی شرمنده این دوستای امریکایی مون شدیم که ما رو مهمون کردند برای یک غذای مکزیکی خوشمزه. آشپزخونه هم از نزدیک خیلی جالب بود.



بالاخره در رو باز کردند و مردم به صف وارد شدند. وقتی داخل شدم خیلی جالب بود. اصلا باورم نمیشد. یک قلعه اندازه یک محله کامل رو سبک قدیم درست کرده بودند. انگار توی فیلم ها و توی بازی ها بودیم. لباس های عجیب و غریب مردم هم دیگه خودش یه جذابیت دیگه ای زده بود. 


اولین چیزی که جلب توجه میکرد صدای مردی بود که نون میفروخت و هر چند دقیقه یکبار داد میزد و صداش کل فضا رو پر میکرد.






جالب بود که حتی اتاق ATM هم به همون سبک قدیمی درست کرده بودند!



ادامه دارد...

مطالب مربوط به تفکر منتقدانه بیشتر از چیزی شد که فکر میکردم و اگر بخوام خلاصه اش کنم فکر کنم یه قسمتی اش از بین میره. اینه که گفتم یه کم زنگ تفریح باشه.


یکی از چیزای خیلی جالبی که توی امریکا دیدم اینه که مردم کلا دل خوشی دارن. همه میدونیم که صنعت سرگرمی ( entertainment ) یکی از بزرگترین صنایع امریکاست. چند وقت پیش چند تا از دوستان امریکایی ما رو برای یک فستیوال دعوت کردند. صبح زود با ماشین آمدند خونه من و با هم راه افتادیم. نزدیک یک ساعت رانندگی راه بود. 



وقتی رسیدیم اونجا اونا لباساشونو عوض کردند و لباس های قدیمی پوشیدند. من خیلی تعجب کردند و بعد توضیح دادند که توی این فستیوال مردم سعی میکنن که لباس های دوره رنسانس رو بپوشن و اونا این یک دست لباس رو گرفتن فقط برای سالی یکبار که میان اینجا. 


به سمت جمعیت که رفتیم یه جایی بود قلعه مانند. کلی آدم با لباس های عجیب و غریب ایستاده بودند پشت در قلعه. یه عده ای هم اون بالا بودند و با مردم شوخی میکردند. همه منتظر بودند که در قلعه باز بشه و وارد بشن. 









گذر کردم ز میخانه شبی را
                    بدیدم عاشقی لرزان تنی را
بپرسیدم ز احوال نذارش
                    چرا گشته چنین آشفته حالش
چه رفته بر تو ای شیخ کرامات
                    چنین وارسته ای فارغ ز حالات
دمی رقصان شوی گاهی نشینی
                    گهی خندان گهی گریان چونینی
به تلخی خنده ای بر لب نهادی
                    فسرده آهی از دل بر گشادی
رسیده عمر من بر نیمه خویش
                    ندیدم محرمی جز سینه خویش
که حسرت میخورم از کرده خود
                    چو دادم جان به دلداری نه از خود
خیالی خوش که باشد او مثالم 
                    بشد عمری بسر با این خیالم
چو کردم خلوتی با یار یک شب
                    بگفتم راز دل اسرار یک شب
نگفته یک سخن از خود براندم
                    به زیر لب پریشانی بخواندم
بگفتا مر چرا زین گونه گویی
                    چه دیدی تو ز من جز شکل و رویی
سخن ناراست گفتم چون بگفتم
                    نباشد کس مرا اندر نهفتم 
مرا باشد نگاری در نهانی
                    نخواهم روی تو گویم بدانی
نبودم یار تو هرگز نباشم
                    برو زین در دگر تنها گذارم
سخن کوتاه گویم ای صحابی 
                    چه بگذشته به من هرگز ندانی
به هر که دل بدادم اندرین راه
                    ندانسته بها بشکسته آن را
صداقت گم شده در بین مردم
                    نباشد خالصی دیگر درین خم
برو وین قصه را آخر رها کن
                    سماعی آور و رقصی بپا کن
چو ظلمت را گرفته شام احزان
                    برون آ از گوشه ای ای ماه تابان

به نظر من تفکر منتقدانه یک روش پیشرفته تر ذهنی نیست و بلکه یک روش بازگشت به عقب برای مغز هست برای کاهش اشتباهات. It's not a upgrade, it's a downgrade. مغز یک مکانیزم بسیار پیچیده برای فیلتر کردن همه چیز داره. برای اینکه پردازش ها رو آسون تر کنه یک سری اعمال تکراری رو حذف میکنه تا سریعتر و با زحمت کمتری عمل کنه. وقتی برای اولین بار پشت فرمون ماشین میشینیم که رانندگی کنیم خیلی کار سختیه. باید به یک عالمه جزئیات توجه کنیم تا بتونیم درست رانندگی کنیم. بعد از یک مدت چند ماهه دیگه رانندگی سخت نیست و مغز بسیاری از اعمال رو به طور اتوماتیک و بدون زحمت ما انجام میده. این موضوع حتی در مورد یادگیری هم صحت داره. مثلا یک بچه معنی دونه دونه کلمات رو میپرسه تا بفهمه چی به چیه اما بزرگتر که میشیم دیگه نمیپرسیم چون فکر میکنیم منظور گوینده حتما همینی هست که توی ذهن ما نقش میبنده که بعضی وقتا هست و بعضی وقتا نیست. مثلا شما یک بیت شعر رو میشنوید و میبیند صد تا تفسیر از توش درآوردن و علتش اینه که هر کسی کلمات و عبارات رو بر اساس تجربیات و دانش خودش تعبیر میکنه.


حالا توی همون مثال رانندگی فرض کنید که قوانین تغییر کنن. مثلا جای چراغ قرمز رو با سبز عوض کنن. اونوقت مغز مدام دچار اشتباه میشه تا زمانی که دوباره بتونه قوانین جدید رو تبدیل به عادت کنه. حالا توی بحث ما قضیه اینه که برای نوشتن یک مطلب خوب و برای درست متوجه شدن مطلب یک نفر دیگه باید یک سری عادات کنار بره. مثلا این عادت که هر چی میگن درسته و هر کلمه ای دقیقا همون معنی ای رو داره که ما فکر میکنیم و یا یک حرف در همه شرایط و زمانها درست هستن و... (مطالبی که قبلا هم بحث کردیم) کنار گذاشته بشه و به هر جمله ای به این صورت نگاه کرد که در چه شرایطی میتونه درست باشه و در چه شرایطی نه. 


با وجود اینکه میشه گفت در حالت کلی تفکر منتقدانه یک پسرفت است ولی این به معنی منفی بودن اون نیست. بعضی وقتا عادات ما صحیح نیستن و باید عوض بشن و تغییر دیدگاه خیلی میتونه کمک کنه. فکر میکنم این روش, روش مورد علاقه افراد خلاق باشه چون باعث میشه به موضوعات از دیدگاه های مختلف نگاه کنن. وقتی به یک چیزی عادت میکنیم دیگه مشکلاتش رو متوجه نمیشیم. به نظر من جایگاه تفکر منتقدانه مثل فیلتری برای مغز است که برای ورودی ها و خروجی ها مغز رو ارزیابی و فیلتر کنه.

تا اینجا هر چی گفتم اصول منطقی در مورد تفکر منقدانه بودند. خب تئوریات به نظرم کافیه. از اینجا به بعد میخواهیم وارد کاربرد اون بشیم.