X
تبلیغات
رایتل

یکی دیگه از بزرگترین مشکلاتی که من دارم اهمیت به عمل و نتیجه عمل به جای حرف هست. اینه که باعث میشم بعضی ها روانی بشن و یا اصلا درک نکنن. به هر کسی بگی حرف مهمهتره و یا عمل, یه قیافه روشنفکرانه ای میگیره و میگه عمل! یعنی اینقدر واضحه که همه میدونن. اما انتظار اکثریت اینه که 1- به حرفشون بیشتر از عملشون و از اون مهمتر نتیجه عملشون اهمیت بدی و شگفتا که 2- تو رو هم بر اساس حرفهات و نه عمل و نه نتیجه اعمال مورد قضاوت قرار میدن. یعنی دو تا مشکل اساسی که ریشه اش یکیه. مثالش توی زندگی من یکی دو تا نیست. شمارش از هزاران میگذره. توی همین بلاگ قبلی هم با آدمایی که هیچوقت ندیدم و نشناختم هم این مشکل رو داشتم.


قسمت اول مشکل

مشکل من اینه که ذهن من به طور خودکار همه حرف ها رو فیلتر میکنه و فقط شواهد رو نگه میداره. مثلا مدیر شرکت میاد میگه که ما اینقدر پیشرفت کردیم و برنامه داریم که چنین و چنان. این حرف به طور کلی از این گوش من میاد تو و از اون گوش میره بیرون. اگر مدیر پروژه بیاد بگه ما 80% پیشرفت داشتیم و من ببینم در عمل %30 درصد هست ذهن من اون حرف رو کامل فیلتر میکنه و fact رو که همون 30 درصد هست, نگه میداره. این کار باعث مشکلات بسیار جدی ای برای من شده و میشه. مثلا طرف میاد میگه من 20 سال تجربه دارم. این حرف توی ذهن من کاملا فیلتر میشه. بعد من کارش رو میبینم میفهمم که تجربه اش به اندازه 2-3 سال کار هست. بعد باهاش مثل کسی برخورد میکنم که 2-3 سال تجربه داره. بعد متعجب میشه و شدیدا گیج میشه که چرا نمیتونه روی من تاثیر بذاره. نمیدونید چقدر شنیدن این جمله دردناکه "من میگم که ..." و اون سه تا نقطه هر چیز مغایر با واقعیت هست. به اینجا که میرسیم از خودم میپرسم یعنی کسی که اینو میگه داره عمدا دروغ میگه؟ یا واقعا نمیفهمه که اون سه تا نقطه درست نیست؟ یا انتظار داره که منم قبول کنم وقتی که دارم میبینم که واقعیت برعکسشه؟ مثلا یکی بیاد بگه بله ما فلان کار رو کردیم که آمار جرم رو کاهش دادیم. بعد من ببینم که خب آمار جرم افزایش پیدا کرده. این حرفش به طور کامل در ذهن من فیلتر میشه و اعتبار گوینده در ذهن من پایین میاد. حالا کم کم رفتار من بر اساس اطلاعات جدید با این فرد عوض میشه و اون هیچ ایده ای نداره که چرا اینقدر پیش من بی اعتبار شده. اگر هم بپرسه و بهش بگم هم به مشکل 1که ناشی از رو راستی هست (پست قبلی) میرسیم. حالا فرد مورد نظر شدیدا گیج شده و فکر میکنه که رفتار اجتماعی من مشکل داره. فرد مدعی EQ میخواد با چرب زبونی سوار بشه و تو نمیذاری و در نتیجه ناراحت میشه و مشکل رو از تو میبینه.


قسمت دوم مشکل

قسمت دوم اینه که تو رو هم بر اساس حرفات و نه کارها و نتایج اعمالت قضاوت میکنن. خب وقتی که اعتقاد داری که حرف ها اونقدر مهم نیستن, سعی میکنی خودتو در قالب کارهات معرفی کنی. به نظر منطقی میرسه. اما نیست!!! چون دیگران تو رو بر اساس حرفات قضاوت میکنن. اگر چیزی نگی یعنی هیچی نیستی. اگر چیزی نگی یعنی بی تفاوتی. این قسمت هم باعث بعضی مشکلات شده. من زیاد حرف نمیزنم و معمولا فقط چیزهایی رو میگم که لازم هست و معمولا سعی میکنم فقط چیزهایی رو بگم که فکر میکنم درست هستن. انتظارم اینه که دیگران هم منو بر اساس کارهام و نتایج کارهام قضاوت کنن اما میبینی که هیچ کسی این کار رو نمیکنه.


تحلیل ریشه مشکل

مشخصا انسانی و درست اینه که به نتیجه عمل بیشترین وزن داده باشه و به عمل (حتی بدون نتیجه مطلوب به خاطر اهمیت تلاش) وزنی بیشتر از حرف داده باشه اما میبینی که 99.999999% مردم برعکس این هستند. چون عمل کردن خیلی سخته و از اون سختتر گرفتن نتیجه مطلوب هست اینه که آدما تمایل بیشتری به حرف زدن دارند. حالا این حرف زدن هر چیزی میتونه باشه مثلا راست باشه یا دروغ باشه یا لاف باشه یا هر چی. عواقب اینو توی جوامع قشنگ میشه دید وقتی که سیاستمدارها با یه مشت حرف میتونن سوار مردم بشن. خب اگر همه به نتایج اعمال یه نفر دقت میکردن و به حرفاش اهمیت نمیداد هیچ سیاستمداری نمیتونست به این سادگی اعتبار کسب کنه. به طور خلاصه حرف زدن راحتتر از عمل کردن هست و برای همین آدما عادت کردن که به حرف ها بهای بیشتری بدن. کسی که به حرف بیشتر از عمل اهمیت میده, طبعا به حرف تو بیشتر از نتیجه عملت اهمیت میده.


راه حل

هیچ راه حلی به ذهنم نمیرسه. باید همه عملگرا و نتیجه گرا بشن. مثل راه حل قبلی چندین قرن لازمه. من نمیتونم خودمو عوض کنم که مثل بقیه بشم. تا دو هفته پیش این مشکل رو با گفتگوی مستقیم میخواستم حل کنم ولی در 99 درصد موارد چون تبدیل به مشکل اول میشد تصمیم گرفتم که این کار رو نکنم. در 99 درصد موارد فرد مورد نظر میدونه که داره دروغ میگه. فقط 1 درصد احتمال داره که فرد واقعا نمیدونه و به دلیل رفرنس های غلط باشه و بخواد تصحیح کنه. اینه که راه حل خاصی نداره. 

برای قسمت دوم شاید بشه با حرف زدن بیشتر مشکل رو حل کرد که دارم روی این کار میکنم.


مثبت قضیه

البته یه خوبی هایی هم داره. مثلا هیچ کسی نمیتونه هیچ چیزی رو که لازم ندارم به من بفروشه چون فروشنده ها اغلب یه چیزایی رو بزرگ و کوچیک میکنن و تحویل میدن. من همه حرفهاشونو میریزم دور و فقط به چیزی که میبینم توجه میکنم. یا مثلا اجازه نمیدی کسی ازت سوء استفاده کنه چون سریعا متوجه میشی که طرف حرفش با عملش نمیخونه. ولی مشکلات زیادی هم درست کرده.

ببخشید اگر سطح نوشته به نظرتون خیلی بالا و یا پایین میرسه. اگر دوست ندارین نخونین. متاسفانه این نوشتار شخصیه بیشتر و شاید بحث برانگیز باشه چون هیچ کسی حاضر نیست که قبول کنه خودش نمیفهمه و منم همینطور.


یکی از بزرگترین مشکلاتی که توی زندگی همیشه باهاش دست و پنجه نرم میکنم مشکل ارتباط برقرار کردن با دیگران هست. شاید باورش برای بعضی کسانی که منو میشناسن هم سخت باشه اما این برای من تبدیل به یک مشکل جدی در بعضی جنبه های زندگیم شده. من همه ارتباطاتم رو بر اساس اصول انسانیت و اون چیزی که میگن راست و درست تعریف کردم و با همه به همین صورت برخورد میکنم ولی بعضی وقتا این کار نمیکنه. واقعیت اینه که دنیای امروز خیلی ناقص تر اون چیزی هست که باید باشه. بعضی وقتا فکر میکنم که چند قرن زودتر به دنیا آمدم اینقدر که چیزها به طرز غیر قابل باوری دور از کمال هستند.


مقدمه

این چند مدت دارم سریال friends رو نگاه میکنم که میدونم توی ایران هم خیلی طرفدار داشت. اولین چیزی که از اول سریال برام شکه کننده بوده طرز صحبت کردن دوستان بود! در 99 درصد موارد همه حرف ها معنی برعکس دارن. مثلا میگه "نه" ولی منظورش آره است. میگه "آره" ولی منظورش "نه" هست و ... تنها کسی که توی سریال در اکثر مواقعش منظورش همون چیزی هست که میگه Phoebe هست با استریوتایپ یک فرد خنگ یا کسی که نمیدونه چیو باید کی بگه معرفی میشه و آخر اکثر حرفاش خنده هست. بخوام راستش رو بگم تنها کسی رو که توی سریال میفهمم و دوست دارم Phoebe هست. اصلا هم صدای خنده ای که آخر هر جمله اش میذارن برام خنده دار نیست و بلکه دردآور هست. انگار که توی دنیایی زندگی میکنم که همه چیز برعکس شده باشه. انگار همه کسانی که همه چیو برعکس میگن خوبن و اون کسی که راستش رو همونطوری که هست میگه به اون درجه از درک نرسیده که باید برعکس بگه. به عنوان کسی که همیشه حرفشو همونطوری که توی دلش بوده گفته باید بگم که این بسیار دردآور هست که میبینم هیچ جامعه ای هنوز به این درجه از درک نرسیده که رو راستی رو بها داد و نه مسخره کرد و نه با تاسف بهش نگاه کرد.


تحلیل

بخوام تحلیل کنم باید بگم که هر کسی یک "خود" Ego خیلی بزرگی برای خودش درست کرده و اینه که آدما راه های بسیار پیچیده ای پیدا کردند که یه کاری کنند که کمتر به این "خود" خودشون و دیگران بر بخوره. دروغ گفتن, فریب دادن و ... همه روش هایی هست که یه کاری کنن به "خود" کسی چیزی برنخوره. بهینه تابع موفقیت رو بر اساس کمینه کردن چیزها و کارهایی تعریف کردند که باعث عدم آسیب به خود دیگران بشه. بعد بهش میگن سیاست؟ یا EQ؟ نمیدونم. اینطوریه که چیزها دیگه بر اساس اصول انسانیت در بسیاری از موارد منطقی نیستند و اصلا متضاد واقعیت عملکرد فرد هستند. اینطوریه که همه چیز یک لایه تفسیری پشت سرش داره. مثلا فرض کنید یکی مثل Phoebe باشه و به کسی که کار نادرستی میکنه خیلی راست بگه که این کاری که میکنی درست نیست. این حرف که بسیار منطقی و انسانی به نظر من میرسه در دنیایی هستیم یک تعبیرات بسیار عجیبی داره: 1- من بیشتر از تو میفهمم. 2- من میتونم اشتباهات رو بگیرم 3- تو اشتباه میکنی ( این چیز بدیهی است چون مسلما همه یه جاهایی اشتباه میکنن ولی بد تلقی میشه چون به یکی بگی اشتباه میکنه به "خود" اش برمیخوره) 4- من هیچ ارزشی برای تو و دوستی مون قائل نیستم و ... 


به نظر من کسی که اینطوری صحبت میکنه در یک مرحله بالاتری از درک قرار داره ولی 99.999999% فکر میکنن که اون اینقدر نمیفهمه که نباید اینطوری بگه و اونو در یک مرحله پایینتر میبینن. فرض مرحله بالاتر اینه که بزرگ بودن "خود" ناپسند تعریف بشه و فروتنی ارزش تلقی بشه و وقتی اکثریتی اینطور باشند دیگه این همه لایه پیچیده برای گفتار و عملکرد لازم نیست که مبادا با "خود" کسی بربخوره. حالا بالا و پایینش مهم نیست. مشکل سر تفسیر این گفتار هست. چرا یک حرف معمولی میتونه اینقدر تعابیر ناگواری داشته باشه؟ از اون بدتر اینکه انتظار میره همه بر اساس این قوانین نانوشته و ناخوانده و در بسیاری از موارد غیر منطقی و انسانی عمل کنند و اگر کسی عمل نکنه چون با سیستم ارزشی اش که بر مبنای انسانیت و صداقت و روراستی تعریف شده عمل نکنه به طور باور نکردنی ای با سوء برداشت مواجه میشه و یا احمق فرض میشه. حالا فکر کنید من که همیشه اینطوری حرف میزنم با چه مشکل بزرگی مواجه هستم. حالا بیا و ثابت کن که همه دنیا برعکس شدن چون یه سری مبانی انسانی ارزش داده نشده. وقتی هم اعتراض میکنی با این حرف که دنیا perfect نیست باید اینطوری باشه, دهن ات بسته میشه. درست هم هست. وقتی که کسی "خود" ای نداشته باشه که بهش بربخوره, این پیچیدگی های رفتاری کلا کنار میره. حالا ببینید کسی که در دنیای امروز کمبود "خود" داره و بر اساس سیستم انسانی برخورد میکنه چه مشکلات بزرگی بر میخوره.

 

بخوام مثال بزنم, مثل یه دهاتیه که وارد شهر شده و مثلا کسی نیست که بهش آب و غذا بده و اعتراض داره که ایها الناس شما اول انسان هستین بعد ماشین تولید پول. یه آدم دیگه گرسنه است و داره از گرسنگی میمیره, یه ذره شعور داشته باشین و یه تیکه نون بدین دستش. اما یک شهر چند میلیونی میگن پول علف خرس که نیست که بدیم تو بخوری. بعد اون شهری ایه فکر میکنه که خیلی با فهم و شعور تر از اون دهاتی هم هست که مثلا میفهمه باید کار کنه که پول داشته باشه که یه چیزی بخوره ولی اون دهاتیه نمیفهمه که باید نون رو با پول بخره و پول نداره. حالا کی درک بالاتری داره؟ شهری ایه حق رو با خودش میبینه چون فکر میکنه که اون دهاتی فهم و شعورش رو نداره که باید پول داشته باشه که نونی بخره ولی بخواهیم انسانی به موضوع نگاه کنیم حق با اون دهاتیه که اصلا تعریف پول علت دیگه ای داشته و نباید باعث بشه که انسانی از گرسنگی بمیره. حالا به عنوان یه دهاتی بیا به چند میلیون شهری ثابت کن که اشتباه میکنن تا متهم به این بشی که از روابط اجتماعی چیزی حالیت نیست. به جاش بیا سر دو تا رو کلاه بذار و یه پولی بگیر و نونی بخر تا مورد تشویق قرار بگیری که چقدر زرنگی و چقدر EQ داری! حالا بیا بگو بابا من که دزدی نمیکنم سیستم ارزشی انسانی ام نمیذاره...


راه حل

راه حل چیه؟ راه حل نداره یا به ذهن من نمیرسه. باید چندین نسل بگذره و شعور اجتماعی اونقدر بره بالا و "خود" افراد اونقدر کوچیک بشه که به این سادگی بهش برنخوره و سیستم ارزشی همه بر اساس ارزش های انسانی تعریف بشه تا درست بشه. نگاهی به گذشته نشون میده که امیدی نیست حتی در چند قرن آینده هم این مشکل رفع بشه مگر اینکه یک انقلاب انسانی پیش بینی نشده ای رخ بده. من چکار کنم؟ نمیدونم. یا باید عوض بشم مثل بقیه EQ دار بشم که با این سیستم ارزشی ام در تناقض هست یا باید نادیده بگیرمش و بگم همینیه که هست.

چند وقت پیش داشتم یه مقاله ای میخوندم که چرا نسل جوان امروزی به نسبت گذشته کمتر خوشحال هستند.

http://waitbutwhy.com/2013/09/why-generation-y-yuppies-are-unhappy.html

فرمول مقاله ساده و به نظرم جالبه:

Happiness = reality - expectations

خوشحالی = حقیقت منهای انتظارات

یعنی اگر واقیت زندگی یک نفر بیشتر از انتظاراتش باشه شادی اش بیشتره.


مقاله برای این مشکل نسل جدید 3 تا علت بیان میکنه:

1- خیلی بلند پرواز هستند (ambitious)

به طور خلاصه شغل هایی که دنبالش هستند با علاقه مندی و توانایی هاشون متفاوته.

2-متوهم هستند (delusional)

به طور خلاصه همه میخوان خاص باشن و از بقیه بهتر باشن و چنین چیزی غیر ممکنه و برای همین توهم دارند. همینطور فکر میکنن که کسب توانایی توی یک شغل هلو توی گلو هست که نیست و سالها طول میکشه

3- سرکوفته هستند (Taunted) 

به طور خلاصه تصویرشون از واقعیت دیگران بازتابی از شبکه های اجتماعی هست و زندگی اونا رو خیلی بالاتر میدونن.


من با دلایل مطرح شده مشکلی ندارم. با راهکارهای ارائه شده توی مقاله مشکل دارم. راهکار ها میگه کمتر بلندپرواز باشید, کمتر فکر کنید خاص هستید. دیگران رو در نظر نگیرین.

به نظرم میشه بلندپرواز بود و خود رو خاص دید (با در نظر گرفتن مهارت ها و...) و همچنان خوشحال و شاد زندگی کرد. راهکار آخر که میگه دیگران رو در نظر نگیرین قبول دارم.

---------

خب بذارین یه تحلیل کوچیک کنیم.

اگر بخواهیم تابع ریاضی برای خوشحالی تعریف کنیم, تابع اش میشه این:

Happiness(x) = reality(x) - expectations(x)

خب برای بیشینه (maximize) کردن خوشحالی کافیه این تابع بیشینه بشه. واضحه که reality رو نمیشه تغییر داد چون از بیرون وارد سیستم میشه و اندازه گیری اش هم دست ما نیست اما انتظارات (expectations ) رو میشه تغییر داد چون درونی هستند. در نتیجه با کمینه کردن انتظارات مقدار خوشحالی بیشینه میشه. این فرمول خوشحالیه و خوشبختیه.

یه مثال بزنم یادتون نره دیگه. تیلور خانم میگه وقتی برای یه چیزی هر روز تلاش میکنی ولی انتظاری نداری و یه روز میبینی که به دستش آوردی, هر روزی که از خواب بیدار میشی مثل اینه که داری یه رویا رو زندگی میکنی. (نقل به مضمون) حتما همه تیلور خانم رو با اون صورت متعجبش دیدن. 



شاید دقت نکردین چرا هنوزم که هنوزه بعد از سالها وقتی اسمشو برای یه جایزه موسیقی صدا میزنن اینقدر متعجب و سورپرایز میشه.علتش اینه که آدمای موفق و خوشبخت یاد میگیرن که انتظاراتشون رو به سمت صفر میل بدن. یعنی برای همه چیز تلاش میکنن و واقعا هم خون جگر میخورن و زحمت میکشن اما انتظاری هم ندارن که نتیجه بگیرن. این خیلی سخته که یه هدفی رو داشته باشی و براش حرکت کنی ولی انتظار به دست آوردنش رو هم نداشته باشی. اما اگر این کار رو تونستی کنی خوشبختی رو هر لحظه حس میکنی و هرگز ناامید نمیشی.

این یکی از بزرگترین درس هایی بود که برای خوشبخت زندگی کردن یاد گرفتم ولی خودم هم خیلی وقتا یادم میره هنوز! 

سال دوم کارشناسی ارشد استاد یکی از درس ها آمد و گفت فایده ای نداره آدم دریایی ای به عمق یک سانت باشه. بلکه باید عمق داشته باشه. من در مورد حرفش خیلی فکر کردم. آخر سر به این نتیجه رسیدم که اشتباه میکنه. به نظر من آدم باید دریایی به عمق یک سانت باشه ولی یه جاهایی عمق کیلومتری داشته باشه. من حس میکنم که این خیلی به من توی زندگی کمک کرده. توی کارم من یه دامنه بسیار وسیع از رشته های مختلف مرتبط دارم. این مدت که توی امریکا بودم هم توی بسیاری از جلسات غیر مرتبط با رشته ام بوده شرکت کردم تا دیدم رو گسترش بدم. همزمان هم توی زمینه ای که کار میکنم بسیار از نظر دانش و تجربه عمیق شدم اینقدر که کمتر کسی رو پیدا میکنم که بتونه مثل من باشه. به نظرم این بهترین ترکیبی هست که کسی بتونه برای موفقیتش داشته باشه. البته مدت زمان زیادی طول میکشه که آدم هم عمق پیدا کنه و هم سطح اما قطعا ارزشش رو داره.