X
تبلیغات
رایتل

یکی از برنامه هایی که این مدت دوست داشتم و بعضی وقتا نگاه کردم برنامه های انار سبز بوده. من واقعا آدمایی مثل گلاره و گروهی که باهاش کار میکنن رو تحسین میکنم.  این فرد که غذای وگان (بدون گوشت و فراوردهه های شیری) رو بهترین نوع تغذیه میدونه نمیاد صبح تا شب در مورد مضرات استفاده از گوشت بگه. میاد یه برنامه با بالاترین کیفیت ممکن تهیه میکنه که طرز تهیه غذاهای وگان رو آموزش بده. فکر کنین حالا چهار نفر هم که مثل من عاشق آشپزی اند چند بار به جای اینکه گوشت مصرف کنن از این غذاها درست کنن. خودش کلی به ترویج این تفکر کمک میکنه.



نمیگم حالا کسی که گوشت میخوره تفکر غلطی داره. حرفم اینه که بهترین راه مبارزه با یک تفکر غلط ترویج تفکر صحیح هست.

یادمه بچه که بودیم صبح تا شب بازی میکردیم. اینجا هم یه کامپیوتر عالی گرفتم که رسیدم یه کم بازی کنم. توی این چهار سال دکترا دریغ از یک بازی خشک و خالی.

تنها بازی این روزها این دایناسور کوچولوهه که وقتی اینترنت قطع باشه توی کروم میاد.



چند بار که با مایکل حرف میزدم میگفت من فکر میکنم خیلی عوض شدی اتفاق خاصی افتاده. شاید راست میگفت. بعد از این تجربه کاری به اندازه ده سال بزرگ شدم. شایدم پیر شدم. بهش گفتم که این مدت که کار میکردم باعث شد که دیدم به اجتماع خیلی باز بشه. این خودش یه تاثیر خیلی بزرگی روی من داشت. وقتی میآمدم امریکا خیلی گیج بودم که جایگاه اجتماعی من کجاست؟ ما اینجا توی دانشگاه که هستیم همه دور و برمون آدمای تحصیل کرده خیلی سطح بالا هست که جامعه رو نمیبینیم. این دو تا تجربه کاری ای که داشتم خیلی دیدم رو به اجتماع باز کرد. این کسی که باهاش کار میکردم میگفت 40 سال سابقه کاری داره. سطح کارش اصلا قابل مقایسه با من نبود. با اون شرکت قبلی هم چهار تا شرکت کار میکردند. من با تجربه ترین آدم اینا بودم.دید بهتر من کمک میکنه که اونطوری رفتار کنم که جامعه از یک فرد با سطح تحصیلات دکترا انتظار داره.


اون مربوط به کار بود ولی ارتباطم با آدمای اجتماع هم که بیشتر شده تاثیر زیادی داشته. مثلا هفته پیش با یه دختری date میکردم گفتم به نظرت من چطوری ام. گفت فکر نمیکردم به عمرم هیچ date ای به کیفیت تو داشته باشم. در واقع دارم تابع نگاشت (mapping) جامعه ایران به جامعه اینجا رو پیدا میکنم. حالا بهتر میدونم کی میخوام باشم و چطور باید باشم. حالا بهتر میدونم که اگر مشتری ای برای شرکتم داشته باشم چطوری باهاش صحبت کنم. جای اون کجای جامعه است و جای من کجاست. اینطوری بازخورد بهتری هم از جامعه میتونم بگیرم چون میتونم اونطوری رفتار کنم که از یه نفر با شخصیت من انتظار میره.


این حقیقت داره. شاید دوست نداشتم اینقدر بزرگ بشم اما شد. حالا میفهمم که چقدر مثلا استادم بی مقدار هست و چطوری باید از اول باهاش برخورد میکردم. یا مثلا اون یکی کارمند کجای این جامعه قرار گرفته و چطوری باهاش برخورد کنم. حالا میدونم دقیقا چی باید بخوام و کجا باید برسم که لیاقت من هست.

تقریبا یک ماه که گذشت من همه چیو کن فیکون کرده بودم. سرعت انجام کارها از 10 ساعت رسید به کمتر از 1 ساعت و یک فرآیند 16 مرحله ای رو به 4 مرحله ساده کرده بودم و بقیه همه اتوماتیک شده بودند. از ایده هایی که برای ریسرچ دکترام استفاده کرده بودم هم کلی بهره گرفتم. گفتم در هر صورت روی پروژه ها کلی سود میکنم بعدا. 


یه ایمیل زد که حقوقتون رو هفته دیگه میدم. دارم برنامه حسابداری رو عوض میکنم.گفتم بهش ببین اگر پول نداری اوضاع خوب نیست به من الان بگو. من ترم دیگه رو باید ثبت نام کنم. من اینجا اینترنشنال هستم. اگر پول نداری و فردا بخوای اینجا رو تعطیل کنی کلی برای من بد میشه. اگر مطمئن نیستی از سرمایه گذارت به من بگو. گفت نه من 100% مطمئنم. این آدم دوست منه. هفده ساله میشناسمش. ما یه بزینس دیگه هم داریم با هم و ... استادم زنگ زد گفت که برای ترم دیگه فاند میخوای و منم گفتم نه. البته مطمئن نبودم که پولی از اینجا میگیرم یا نه اما فکر کردم که درست نیست که من فاند TA بگیرم وقتی که میتونم یه جایی کار کنم اما کسی که از یه کشور دیگه میاد نتونه فاند بگیره. یادم افتاد به پنج سال پیش که فاند نگرفتم و مجبور شدم یک سال و نیم مشقت بکشم که بتونم بیام امریکا. گفتم بهش که نمیخوام. گفت پس با ایمیل برام بنویس که مکتوب باشه. گفتم باشه ولی توی دلم گفتم آخه آدم ناصواب من کی زدم زیر حرفم که بار دومم باشه. این تویی که هر بار قول میدی و حرفتو عوض میکنی. این شد که دیگه بهش ایمیل هم نزدم.


خلاصه هفته بعدش گفتم سرمایه گذار پروژه رفته مسافرت و منشی اش خبر نداره. هفته بعدش گفت که خودش این هفته از سفر میاد تا جمعه... بهش گفتم اگر تا هفته دیگه نتونی به من پول بدی من پول ندارم اصلا ثبت نام کنم که بیام. از اول تابستون هیچی پول نگرفتم. گفت نه من 100% تا دوشنبه جور میکنم. نهایت سه شنبه صبح. امروز خسته بوده و من نتونستم ببینمش. دوشنبه صبح باهاش قرار گذاشتم. این یکی دو روز هم 2 نفر دیگه رو استخدام کرد و همین دلگرمی ای بود که نباید مشکلی باشه.


دوشنبه ظهر برگشت. چیزی نگفتم. اصلا توی صورتش هم نگاه نکردم فقط حس کردم که حالش مثل قبل نیست. یه دو ساعتی گذشت و من داشتم کارم رو انجام میدادم که گفت میخوام باهاتون صحبت کنم. همه رو دعوت کرد سر میز. بعد گفت من شرمنده ام. سرمایه گذارم پروژه رو متوقف کرده. البته کنسل نکرده اما متوقف کرده. منم نتونستم پول جور کنم. حالا تصمیم با خودتون که میخواهین بمونین یا برین. من همینطوری داشتم فکر میکردم که حالا چی میشه. گفت میخوای بریم بیرون قدم بزنیم و گفتم باشه. یکساعت حرف زدیم. گفتم بابا من به تو اعتماد کردم. دو هفته پیش بهت گفتم که اگر مطمئن نیستی بگو. گفتم 100% مطمئنم. میدونی الان چقدر مشکلات برای من درست کردی؟ من یه آفر داشتم 110 هزار دلار نرفتم چون گفتی اینجا اقامتت رو درست میکنم. گفتی پول پروژه ها رو تقسیم میکنیم و الان هیچی پول هم ندادی. کل پولی که دادی رو من دادم دانشگاه. الانم 3000 دلار دیگه باید بدم. اگر توی خونه مونده بودم و اینجا نیامده بودن که الان بیشتر داشتم. شایدم الان سر یه کار بهتری بودم... تنها حرفی که زد این بود که ببخشید.



هیچی دیگه منم گفتم من دیگه نمیام. وسایلامو جمع کردم و آخرین چایی رو هم خوردم و کلید رو تحویل دادم و گفتم خدانگهدار. 3000 دلار دیگه از پس اندازم دادم برای ثبت نام ترم پاییز و هنوز سردرگم هستم که قراره این ترم چکار کنم.


هر چی برنامه ریزی میکنم یه آدم نافهم خرابش میکنه. اون از استادم. اینم از این یکی که تا روز آخر میگفت من 140 هزار دلار دارم. یعنی من موندم توی کار ملت که اینطوری با زندگی ات بازی میکنن. حالا من خودم عقلم میرسه که سرنوشتم رو به این آدمای بیمقدار نباید گره بزنم اما چاره ای نداشتم و ندارم خب. چکار میکردم استادم رو بعد از دو سه سال ول میکردم؟ دکترامو ول میکردم؟ زحماتم به هدر میرفت که. مجبور بود باهاش همونطوری که میگه کار کنم. این یکی هم همینطور. هیچ شرکتی حاضر نشد اینترنشیپی با من کار کنه. به هر کسی میگفتم CPT فرار میکرد. تازه همین که میفهمیدن اینترنشنالی خودش معضلی بود. بعد یعنی نمیشه روی حرف یکی 1 درصد هم حساب کرد. 


از دو سال گذشته زندگی من شده ترن هوایی (roller coaster). قرار بود اون پروژه رو با قطر انجام بدیم که استادم نمیدونم چکار کرد که اصلا کار رو به ما ندادن. قرار بود با UTSW کار کنیم که اونم یه تابستون علاف کرد منو و آخرشم هیچی. بعد من گفتم خداحافظ شما ما رفتیم کالیفرنیا. نذاشت گفت بیا این شرکته کار کن. قرار بود ترم دوم اونجا پارت تایم باشم, زور کرد که یا فول تایم یا هیچی که شد هیچی گفتم میرم یه ترم دو تا مقاله بنویسم پایان نامه امو تموم کنم و با خیال راحت تابستون دفاع کنم که بهم تابستون فاند ندادن و گفتم کار ندارم چیو دفاع کنم. گشتم دنبال کار اینو گرفتم و گفتم تا آخر سال اینجام و با خیال راحت دفاع میکنم, اینم اینطوری از آب درآمد. حالا هم دوست ندارم این ترم دفاع کنم که نه کار دارم و نه تونستم مدارک NIW ام رو کامل کنم. به علاوه کلی هم برای اپلای ویزای کار دردسر میشه اگر این ترم دفاع کنم. تا آخر ترم هم احتمال زیاد فاند ندارم چون الان برای اینترنشیپ خیلی دیر شده. یعنی موندم آخه آدم هر چند ماه یکبار به خاطر آدمای نافهم دور و برش باید برنامه اشو عوض کنه. 


اگر شرایطم اینقدر محدود نبود حداقل میشد سریع تغییر وضعیت داد اما وقتی نمیتونی هر جا خواستی کار کنی وقتی زمان اپلای ویزای کار محدوده. وقتی فایل کردن NIW اینقدر مبهمه که حتی وکلایی که همه عمرشون توی این کار بودن نمیدونم روی ویزات تاثیر میذاره یا نه... بعضی وقتا میگم بابا بسه دیگه. سی و دو سالم شد و هنوز دارم برای یه زندگی ساده دست و پا میزنم اون به خاطر یه سری آدم نافهم. کسایی که به جز خودشون به کس دیگه ای فکر نمیکنن. یعنی حتی یک "مرد" پیدا نمیشه که روی حرفی که میزنه بمونه؟ واقعا انسانم آرزوست.