X
تبلیغات
رایتل

چند وقت پیش یه سخنرانی ای در مورد پیدایش داعش بودم. کسی که صحبت میکرد خیلی جالب اتفاقات تاریخی رو کنار هم میچید و تحلیل میکرد که چطوری حتی پیدایش داعش قابل پیش بینی بوده. برای اولین بار فهمیدم که بالاخره این تاریخ به چه دردی میخوره. یاد تاریخ مدرسه امون افتادم. معلم تاریخ میامد و میگفت سلسله قاجاریه چه سالی سقوط کرد و یا بعد از سامانیان کیا آمدند. همه درک ما از تاریخ حفظ یه سری سال و یه سری اسم آدم و شهر بود. تازه فهمیدم که چه جنایتی در حق تاریخ شده که اینطوری تدریس اش کردند. میگفتن "تاریخ رو باید خواند" یا "تاریخ را فاتحان مینویسند". با این بهانه که تاریخ رو فاتحان نوشتند, تاریخ رو همونطوری که دلشون خواسته نوشتن و به زور گفتن باید همینو بخونید و حتی اجازه ندادند یک تحلیلی مخالف با چیزی که نوشتن رو به دست کسی برسه. گولمون زدند اساسی.

جمع بندی اینه که باید بگم که "تحلیل تاریخ رو باید شنید اونم از زوایای مختلف" مهم هم نیست که فاتحان نوشتن یا نه وقتی که بی طرفانه تحلیل بشه یا تحلیل های مغرضانه کنار هم قرار بگیرن حقیقت آشکار میشه.

یکی از کارتون هایی که توی بچگی خیلی برام جالب بود یه کارتون ژاپنی بود به اسم افسانه توشیشان. بعضی وقتا فکر میکنم زمان ما چه کارتون های قشنگی میذاشتن. یه مدتی میخواستم برم صدا و سیما اعتراض کنم که بابا چقدر از این برنامه های عروسکی مسخره درست میکنین که هیچ محتوایی هم توش نیست. بعد دیدم که کاری از دست من بر نمیاد. داشتم در مورد افسانه توشیشان میگفتم. قصه از اینجا یادمه که یه پیرمردی به پسر بچه میگه میتونه تا یه آرزو کنه. پسره آرزو میکنه که پولدار بشه. بعد کلی پولدار میشه و شروع میکنه به خوشگذرونی و ولخرجی. کلی آدم دور و برش جمع میشه و کم کم ولخرجی هاش باعث میشه که ثروتش از دست بره. هیچ کس از کسانی که بهش کمک کرده بود هم بهش هیچ پولی ندادن. بعد دوباره برمیگرده پیش همون پیرمرد. بهش اجازه میده یه آرزوی دیگه کنه. اینبار آرزوی قدرت میکنه. پیرمرد جای یه کلاه خود رو بهش نشون میده که بهش قدرت و مقام و شهرت میده. تبدیل به یه جنگجوی قوی میشه تا جایی که به عنوان یاغی دستگیرش میکنن و قدرتش رو از دست میده. باز برمیگرده پیش پیرمرد و اینبار یه آرزوی بزرگتری داره. اینبار آرزو میکنه به خودش متکی بشه. اون حالا به عالم درونش سفر میکنه. توی عالم درونش با همه مارها و اژدهاها رو به رو میشه. همه کاری که باید بکنه اینه که نباید یک کلمه حرف بزنه و امیدش رو از دست نده... دیو فریاد میزنه حالا جواب بده کی هستی؟ اما توشیشان نباید چیزی بگه شاید چون واقعا کسی نیست! شاید چون باید بفهمه که کسی نیست که بتونه به خودش متکی باشه...

بعضی چیزا رو آدم نباید ساده از کنارش بگذره. این کارتون پر از عبارات جالب و قابل تفکره. از همه مهمتر هم پیامیه که داره. من تقریبا سی و یک سالمه و میتونم بگم بهترین چیزی که توی زندگی گرفتم این بود که تصمیم گرفتم به خودم متکی باشم. نه ثروت و نه شهرت و نه قدرت و نه هیچ چیز دیگه ای برام مهم نبودن. هیچ سرمایه گذاری ای توی زندگی ام با ارزش تر از سرمایه گذاری ای که روی خودم برای انسان بودن کردم نمیبینم. تنها بدی ای که داشته حس تنهایی ای که بعضی وقتا دارم و تاسفی هست که میخورم چرا که کسانی که بتونن اینو درک کنن پیدا نمیکنم.

یه چیزی که میرسی امریکا و تعجب میکنی اینه که چقدر مردم اینجا به پول و ثروت اهمیت میدن. چیزی که ما کلا بد میدونیم و حتی بهش میگیم مادی گرایی و در مقابل معنویات قرارش میدیم. اولش فکر میکنی که اوه اینا چقدر ماده پرست هستن اما بعد که چند سالی باهاشون زندگی میکنی میبینی که ریشه های فرهنگی شون فرق میکنه.


ثروت توی امریکا یه ارزش اجتماعیه. در واقع ساختارهای اجتماعی به گونه ای هست که ثروتمند شدن خیلی سخته و کسانی که ثروتمند و مشهور میشن براش خیلی زحمت میکشن و خیرشون به بقیه رسیده. در واقع کسانی که ایجاد کار میکنن و بیشترین منفعت رو برای جامعه دارن بیشترین سود رو هم میبرن و در کنارش پول بیشتری هم به دست میارن. حالا یه عده ای این پول رو صرف کارهای خیر میکنن و یه عده ای نمیکنن. در واقع یه بچه امریکایی میدونه برای رسیدن به اون ثروتی که میخواد باید تلاش کنه و به این سادگی بهش نمیرسه. تلاشی هم که میکنه در جهت مثبت و ایجاد ارزش برای جامعه هست. حالا فکر کنید مادی گرایی توی همچین جامعه ای ارزش بشه.


فرض کنید بخواهیم مقایسه کنیم با جایی که ثروت تبدیل به ضد ارزش شده. خب وقتی آدم میبینه که اختلاس کننده ها میلیارد میلیارد سرمایه های مردم رو میذارن توی جیبشون و دست کسی بهشون نمیرسه و تولید کننده ها و ایجاد کننده های کار بدبخت و بیچاره و ورشکسته هستن و دلال ها و دزدا بیشترین سود رو میبرن و خلاصه هر کسی که پولداره یا رشوه داده یا خلافی کرده و خلاصه یه جای کارش میلنگیده, ثروت تبدیل به یه ضد ارزش میشه. این میشه که به طور کلی هر چیزی که مربوط به مادیات میشه بد میدونن. کسی که هم دنبال ثروت میره از همون اولش تکلیف خودشو مشخص میکنه من باید دروغ بگم, رشوه بدم, زیر آب بزنم, دزدی کنم اگرنه ثروتمند نمیشم. حالا فکر کنید مادی گرایی توی همینچین جامعه ای ارزش بشه.


حالا انسان غنی بودن رو دوست داره. ثروت هم غنا میاره. حالا خودتون مقایسه کنید کسی که بخواد توی امریکا پولدار بشه یا بخواد توی اون جامعه ای که مثال زدم پولدار بشه چه تفاوتی داره. البته این بحثی که میکنم خیلی ناقصه اما کلیت موضوع درسته. همه ما عینکی داریم از تجربیات گذشته امون که نمیتونیم برش داریم. تنها کاری که میتونیم کنیم اینه که اطلاعات بیشتری کسب کنیم تا اون عینک تمیز تر بشه و بتونیم بهتر ببینیم.


مولوی به موضوع از یه نگاه دیگه ای داره که برای من جالب بود. مولوی مثال جالبی داره که ثروت و مال رو به آبی تشبیه میکنه که میتونه توی کشتی باشه که موجب غرق شدنش بشه و یا اینکه زیر کشتی باشه که موجب حرکتش بشه. 


مولوی میگه:


آب در کشتی هلاک کشتی است              آب اندر زیر کشتی پشتی است

چونک مال و ملک را از دل براند                  زان سلیمان خویش جز مسکین نخواند

کوزهٔ سربسته اندر آب زفت                       از دل پر باد فوق آب رفت

باد درویشی چو در باطن بود                     بر سر آب جهان ساکن بود

گر چه جملهٔ این جهان ملک ویست            ملک در چشم دل او لاشی‌ست

پس دهان دل ببند و مهر کن                     پر کنش از باد کبر من لدن


خود کلمه کشتی توی این مثال قابل توجهه چون وجود کشتی بدون آب اصلا بی معنی هست. یعنی اون آب باید باشه تا کشتی به درد بخوره. ولی خب باید سرجای خودش قرار بگیره. حالا ما چقدر کشتی های بدون آب دیدیم که معلوم نیست دارن چکار میکنن و چقدر کشتی هایی که دارن غرق میشن و یا شدن و باز وجودشون معلوم نیست برای چیه.

حالا ثروت بده یا خوبه؟ ثروت ارزشه یا ضد ارزش؟ 

معلم میاد توی کلاس. کلاس انشاست دوباره. بعضی ها اصلا گوش نمیدن. آخه این انشا به چه دردی میخوره؟ معلم بزرگ پای تخته مینویسه: "علم بهتر است یا ثروت" بعد با چوبش محکم سه بار به تخته می کوبه و میگه "این موضوع انشا برای هفته دیگه است"

همینطوری به تخته نگاه میکنم و فکر میکنم آخه این یعنی چی؟ همینطوری توی راه خونه به موضوع فکر میکنم. 

من: مامان علم بهتر است یا ثروت یعنی چی؟

مامان: موضوع انشاته؟

من: آره از کجا فهمیدی؟

مامان: منم که مدرسه میرفتم این موضوع رو میدادن.

من: یعنی چی؟ چی بنویسم؟

مامان: بنویس علم بهتره!

من: خب چرا؟

مامان: معلومه که علم بهتره. واسه اینکه آدمی که علم داشته باشه بیشتر میفهمه... چه میدونم بذار برم به کارم برسم...

من: بابا انشا بهمون دادن علم بهتره یا ثروت

بابا: بنویس ثروت بهتره (میخنده)

من: چرا؟

بابا: ببین بابا من اگر پولدار بودم که الان نمیخواست صبح تا شب برم سر کار. میشنستم کتاب میخوندم علمم هم میرفت بالا...

من: عجب! چرا اذیت میکنین؟ خب حالا من چکار کنم؟!

مامان از توی آشپزخونه: آخه این حرفیه به بچه میزنی. حرف باباتو گوش نکن. بنویس علم بهتره...


حالا که بزرگتر شدم به اون موقع ها میخندم. چقدر مسئله پیچیده ای به نظر میرسید و چقدر راحت میشد در موردش هزار صفحه سیاه کرد و هر طرفی رو گرفت و یا حتی وسط رو گرفت و براش دلیل آورد. در واقع ساده ترین موضوعی هست که میشه برای انشا داد چون هزار تا دلیل میشه براش آورد و یه مقایسه کرد و تموم. 


وقتی سر کلاس انشا ها رو میخوندن همه نوشته بودند که علم بهتره! چرا؟ اینطوریه که از بچگی یاد میگیریم علم رو در مقابل ثروت بذاریم. اینطوریه که یاد میگیریم که علم خوبه و ثروت بده. اگرچه این دو تا, دو تا چیز کاملا مستقل از هم هستند. یه نفر میتونه عالم باشه و ثروتمند هم باشه. یه نفر میتونه عالم نباشه و پولدار هم نباشه یا یکی از این دو رو داشته باشه. یعنی هر 4 حالت امکان پذیر هست.


از اون جالبتر اینکه عالم بودن به همون اندازه میتونه مشکل ساز باشه که ثروت میتونه. اما چون تعریف علم خوب مشخص نشده و یا نمیشه دیدش کمتر به این موضوع توجه میشه. در واقع علم باشه یا ثروت اگر در جای خودش استفاده بشه خوبه و اگر به جای خودش نباشه موجب هلاک میشه. 


حالا یه سئوال. کدوم یک از این چهار حالت بهتره؟ فکر نمیکنم کسی باشه که حالت اول که هم عالم باشه و هم ثروتمند رو انتخاب نکنه. در مورد عالم بودن و علم کسب کردن و اهمیتش و کسب اخلاق در کنار علم  زیاد شنیدیم اما ثروت چی؟ میخوام توی پست بعدی در مورد ثروت بنویسم.

این سه سالی که امریکا آمده بودم مریض نشده بودم تا یک ماه پیش که یه مریضی خیلی شدیدی گرفتم. نمیدونم سرما خوردگی بود یا هر چی بود نمیدونم اما کوفتگی اش کلا هیچ انرژی ای برام نذاشته بود. بعدم که درگیر مسائل شخصی بودم و هستم و نرسیدم خلاصه هیچی بنویسم. اون مطالب مربوط به تفکر منتقدانه رو هم نرسیدم تکمیل کنم حالا باید بخونم ببینم تا کجاش گفتم چی شده. واقعا شرمنده ام دیگه. این مریضیه دیگه خیلی غیرقابل پیش بینی بود و کلی هم طول کشید تا خوب شد و هنوزم نمیدونم صد در صد خوب شده یا نه چون بعضی وقتا گلوم درد میگیره و یا صدا میگیره. منتظر باشین باز مینویسم.