-
کتاب ماورالطبیعی شدن اثر جو دیسپنزا و کانال عصرانه با مهسا
یکشنبه 20 آبان 1403 03:49
این مدت کتاب خیلی کتاب خوندم. حیف که نشد در موردشون بنویسم. ماورالطبیعی شدن جو دیسپنزا یکیش بود. ترجمه فارسی اش به صورت صوتی توی یوتیوب هم هست. چیزی که در مورد این کتاب برام جالب بود اینه که این فرد خودش دکترای آکادمیک داره و این موارد رو به صورت ساینتیفیک بررسی میکنه. قبلا یکی از خواننده های این بلاگ برام در موردش...
-
این مدت که گذشت
یکشنبه 20 آبان 1403 02:46
این مدت که ننوشتم برای اولین بار توی زندگیم وارد یه رابطه شدم. سئوالی که از خودم میپرسیدم اینه که چرا اینقدر دیر. چرا باید اینقدر طول بکشه که بفهمم جنس مخالف یعنی چی و یه رابطه چه معنایی داره. چون طرف ام دوست نداره که چیزی در موردش بنویسم و اصلا از سوشال مدیا و پابلیک خوشش نمیاد اینجا چیزی نمینویسم. تنها چیزی که برام...
-
یه کم اینکه چی شد
چهارشنبه 17 مرداد 1403 04:05
نمیدونم چی در من عوض شد اما یکباره زندگیم یه ورق خورد. دوباره باور کردم که من باید همینی باشم که هستم. یه دوره افسردگی که نمیدونم دقیقا کی تموم شد پلی شد برای پیدا کردن مسیری که میخوام برگشتم یه نگاهی به گذشته کردم و اینکه چرا اون موقع اینقدر خوشحال و خوشبخت بودم و الان نیستم. خیلی چیزایی که فراموشم شده بود کم کم یادم...
-
این روزای خوش مثل گذشته
یکشنبه 14 مرداد 1403 06:18
خیلی طول کشید ولی بالاخره از چاهی که توش افتاده بودم آمدم بیرون. بازم نسیم خوش روزهای شادم رو تجربه میکنم. از چند ماه پیش که برگشتم دالاس همه چیز کم کم عوض شد. انگار که باید یه مدت سرگردونی میکشیدم تا قدر این روزا رو بهتر بدونم. چند ماهی اصلا نمیدونستم من کی هستم و چی میخوام و انگاری که دلم هیچی نمیخواست. انگاری که از...
-
خرگوش و لاکپشت (شعر)
سهشنبه 9 مرداد 1403 22:31
به صحرا برجهید خرگوش زیبا میانه دیدش او لاکپشت دانا سلامی کرد و او عرض ادب کرد ز احوال دلش حالش خبر کرد بپرسید از ره دریا "که دانی؟" بگفتا همرهی کن گر بخواهی دوید خرگوش و همراهش روان شد ازینجا تا بدان جا برجهان شد نپایید دیری و از وی شدی دور بکردی سرزنش نایی چرا زود "خودم" دانم چگونه ره بیابم چرا...
-
یاد بگیرم گوش بدم
دوشنبه 4 تیر 1403 05:32
از خواب بیدار شدم. شماره اش روی گوشیم افتاده بود. چند دقیقه پیش زنگ زده بود و منم هنوز خواب بودم. عادت بد هم دست از سرم برنمیداره که اولین کار گوشیم رو برندارم. هفته پیش به خودم قول داده بودم که دیگه چندین ساعت پای تلفن نباشم اما کنجکاو شدم که چی میخواد بگه. بدون اینکه دست و صورتم رو بشورم بهش زنگ زدم. تصمیم گرفتم که...
-
زالوها
یکشنبه 27 خرداد 1403 07:58
دردناک ترین تجربه زندگیم شناختن زالوها بود. قبل از زالوها دنیا خیلی جای قشنگی بود. شاید اگر کم بودن شاید اگر اندازه خودشون رو میدونستن شاید اگر اینقدر رشد نمیکردن الان دنیا هم اینطوری نشده بود. مردم کشور من فکر میکنن که زالوها نفت میخورن و نفت که تموم بشه همشون میمیرن. نمیدونن که زالوها جدیدا همه چیز رو میخورن. همین...
-
خواهم که دلم هیچ نخواهد و دیگر نخواست
یکشنبه 27 خرداد 1403 06:33
خواهم که دلم هیچ نخواهد و دیگر نخواست. خاله ام ادبیات خونده. خیلی با شعر و شاعری هم علاقه داشت و شاید همون هم باعث شد که من خیلی علاقه به ادبیات پیدا کنم. یادمه که بچه بود و امتحان داشت و تا صبح داشت درس میخوند و کلی شعر حفظ بود. از بین اونا این حرف سعدی همیشه ورد زبانش بود رنجوری را گفتند: دلت چه میخواهد؟ گفت: آن که...
-
هفته ای کنار مامانش پای تختی که ازش بلند نشد
یکشنبه 27 خرداد 1403 06:11
از خواب بیدار میشم. صدای مامانش از پایین میاد. داره صبحانه میخوره. بنده خدا شب ها کم میخوابه. دیشب دیگه نصف شب رسیدم. چرا صبح به این زودی بلند شدن. برای اینکه دوش بگیرم و لباسم رو عوض کنم یه کم طولش میدم اما نمیخوام چشم براهشون هم بذارم. میرم پایین. خانم میزبان مثل هر روز یه صبحانه کامل درست کرده. نیمرو و نون سنگک و...
-
درد خشکی چشم
یکشنبه 27 خرداد 1403 06:08
صبح بلند میشم یه نگاهی به اطراف میندازم. بازم تاره. دلم میشکنه. توی دلم میگه آخه چرا؟ چرا خوب نمیشی پس؟ روی میز کوچیک کنار تختم چشمام به ردیف چند تایی قطره هایی میفته که دکتر داده و هیچ کدوم هنوزم چشمام رو خوب نکردن. "امروز کدومتون رو توی چشمم بریزم؟" ازشون میپرسم اما جوابی نمیدن. چی میگی؟ اینا که حرف...
-
روزایی که تند تند میگذره
جمعه 25 اسفند 1402 00:29
این روزا خیلی دلم میخواد که بنویسم ولی نمیشه. چشمام به شدت خراب شده. از هفته پیش پنجشنبه دیدم خیلی چشمام تار شدن. انگاری که اون هفته خیلی بهش فشار آمده باشه. با این حال برای اینترویو یه شرکتی باید یه مسئله ای رو حل میکردم که تقریبا همه وقت پنجشنبه منو گرفت و همینطوری پشت سرم هم درد گرفت. آخر سر هم نتونستم که کار رو...
-
این پست پاک میشود
چهارشنبه 2 اسفند 1402 20:40
توی امریکا شما خیلی راحت میتونین اطلاعات افراد رو پیدا کنین و حتی اینکه چه چیزایی دارن یا سابقه کیفریشون کاملا در دسترس هست. خوبیش به اینه که شما خیلی راحت میتونین حتی کسانی که تجاوز جنسی کردن رو روی نقشه پیدا کنین. اولا که آمده بودم خیلی شوکه بودم که چطوری همه این اطلاعات هست حتی میدونستیم که استادمون چقدر حقوق...
-
تجربه عجیب کلاس توجیهی کاریابی و بیمه بیکاری
دوشنبه 30 بهمن 1402 22:14
ساعت 4 سعی کردم بخوابم اما تا 6 خوابم نبرد. دو ساعتی خوابیدم و بعد زدم بیرون که برم این جلسه اجباری که برای بیکاری گذاشته بودن. نمیدونم که چرا صدایم گرفته بود. شاید دیشب که بیرون راه میرفتم سرما خوردم شایدم این یکی دو روز که خیلی عطسه میکردم و آلرژی ام بیشتر شده. بازم انگار اینطوری بود که یه جایی بودم که نباید باشم....
-
حس عدم تعلق
سهشنبه 17 بهمن 1402 08:30
یه نگاهی که به گذشته میندازم میبینم که انگار روزهای کمی بوده که نسبت به جایی یا چیزی یا کسی حس تعلق داشته باشم. نمیدونم چرا اینطوری شد شاید بچه بودم اینطوری نبود. انگار که زندگی من به جای اینکه از مسیر اصلی بزرگراه بره همیشه توی کوچه پس کوچه هایی رفته که اصلا معلوم نیست راه در رو داره یا بن بسته. اولین باری که این حس...
-
اروپا آخرین نبرد
دوشنبه 9 بهمن 1402 10:39
این مدت که کار ندارم یه وقتی گذاشتم که به قول قدیمیا ببینم دنیا دست کیه. شاید یکی از ناراحت کننده ترین کارهایی که کردم تا الان همین بوده. این چند ماهی که از جنگ اسرائیل با غزه میگذره فکر کنم دیگه همه فهمیدن که دنیا چه خبره. چطور یه عده برای گسترش مرزهاشون به زن و بچه و بزرگ و کوچیک رحم نمیکنن. دستگاه های دروغ پراکنی...
-
کتاب بازی زندگی و چطوری آن را بازی کنیم فلورانس اسکاون شین
دوشنبه 4 دی 1402 09:35
من زندگی خیلی متفاوت و عجیبی به نسبت خیلی های دیگه داشتم. هنوزم همینطوریه. من با یه عالمه کتاب بزرگ شدم. علاقه ام کتاب خوندن بوده و هست. ولی انگار یه چیزایی رو آدم باید دوباره یاد بگیره. این هفته کتاب بازی زندگی و چطوری آن را بازی کنیم فلورانس اسکاون شین رو خوندم. https://www.youtube.com/watch?v=wJa5Ch0O4BI یادمه که...
-
جاده
دوشنبه 27 آذر 1402 11:01
کنار استخر نشستم و روی تاب لم دادم. چه خونه قشنگی ایه اینجا. زمستونه ولی هوا خیلی خوبه. انگار نه انگار که هفته پیش داشتم توی سیاتل یخ میزدم. شاید اگر زودتر آمده بودم لس آنجلس یه خونه اینطوری خریده بودم. چه فایده اینم که داره طلاق میگیره. پنج سال پیش ازدواج کرده بود با یه دختر خوشکل ایرانی که همه خانواده اش هم اینجا...
-
مشکل من محاسبه اشتباه ریسک اتفاقاتی هست که کنترلش دست من نیست
یکشنبه 19 آذر 1402 00:48
امروز بعد از چند روز یه کم حالم بهتر شده. چند روز گذشته بازم سرگیجه داشتم و شبا هم خیلی خوب نخوابیدم که احتمالا علت سرگیجه هام همونه. چون دیشب که یه کم بهتر خوابیدم خوب شد. ایران که بودم یک هفته حالم خوب خوب خوب بود. نوشته بودم. دیروز برگشتم دیدم که چه چیزی توی اون یک هفته بود که من خوب بودم. داروها رو بذاریم کنار دو...
-
یک ماه استراحت و سرگردانی
پنجشنبه 16 آذر 1402 05:14
یه مدتی رفتم پورتلند و بیست روزی هم سیاتل بودم. دیروز رسیدم لس آنجلس. این یک ماه خیلی دلگیر بودم. هم حوادث دور و اطراف و هم مشکلات زندگی. نمیدونم چرا اینقدر کم انرژی شدم. بیشتر این مدت سعی کردم که خودم رو سرحال نگه دارم. اگرچه حالم بد نبود ولی خوب هم نبودم. یه نگاهی کردم دیدم اون سه ماهی که سانفرانسیسکو بودم روزای خوب...
-
جای تاسفه
سهشنبه 23 آبان 1402 02:57
الان بیشتر از یک ماه میشه که اسرائیل داره مردم بیگناه فلسطین رو میکشه. جای تاسفه که میبینم بعضی از دوستان فکر میکنن ج.ا. طرف فلسطین هست پس اسرائیل هم خوب کاری میکنه. توی امریکا هم برای جنگ اوکراین همه جا پرچم میزدن و همه سایت ها و ... اعلام حمایت میکردن و روسیه رو محکوم میکردن و رسانه ها 24 ساعت در مورد جنگ اوکراین...
-
پایان سه ماه همکاری و دلایلش
سهشنبه 23 آبان 1402 02:34
این دو هفته ای که گذشت خیلی حالم گرفته بود. از سانفرانسیسکو آمدم پورتلند و از پورتلند هم آمدم سیاتل. اگرچه بیشتر روزا رو خونه بودم یا بهتر بگم کار نکردم اما بعضی روزا رو هم رفتم هایکینگ. چقدر طبیعت اینجا قشنگه. حیف که این وقت سال خیلی ابری و بارونیه. دو هفته پیش با کسی که قرار بود شرکت بزنم و یه کمی هم در موردش نوشته...
-
آرمیتا هم پر کشید
شنبه 6 آبان 1402 20:45
فکر نمیکردم که صبح روز شنبه امو با این خبر شروع کنم که آرمیتا هم پر کشید و به آسمان ها رفت. انگاری الان توی آسمون آدمای بهتری از اینایی که روی زمین موندن وجود داره. خیلی دلم میخواست بمونه. خیلی دلم میخواست که معجزه ای بشه و حالش خوب بشه و به زندگی برگرده. چند وقت پیش ویدئو تحلیل یه نفر رو دیدم که خیلی باورپذیر بود که...
-
روش یادداشت برداری این روزای من
دوشنبه 1 آبان 1402 18:53
سالها بود که از OneNote استفاده میکردم و هنوزم بعضی از یادداشت هام روی اون هست. قبلا در موردش نوشته بودم. الان یه مدتی هست که دارم بیشتر یادداشت هام رو توی برنامه Notion انجام میدم و تا حدی هم راضی هستم. یه تغییر بزرگی هم که دادم اینه که دیگه بدون یادداشت برداری یوتیوب نگاه نمیکنم و کتاب صوتی گوش نمیدم. این چندساله...
-
روزا تند تند میگذرن
دوشنبه 1 آبان 1402 07:07
اصلا باورم نمیشه که اینطور زود میگذره. یک هفته دیگه باید این خونه ای که هستم رو ترک کنم و هنوز جایی رو پیدا نکردم. میخواستم برگردم دالاس و یه دکتری چیزی برم ولی دیگه اونجا ماشین ندارم فکر نکنم برم. دوست دارم برای عید خانواده امو ببرم ارمنستان. شاید یه سری هم به ایران بزنم. اینقدر زود میگذره که آدم نمیدونم چکار باید...
-
خدانگهدار ماشین خوشکلم
دوشنبه 24 مهر 1402 06:15
دیروز صبح که بیدار شدم دوستم زنگ زد. صداش یه کم لرزان بود. گفت ماشین ات رو دزد برده. اولش فکر کردم که شوخی میکنه آخه یه بار بهم گفته بود که میخواسته زنگ بزنه همچین چیزی بگه. بهش گفتم شوخی میکنی ولی اگرم نمیکنی فدای سرت. گفت که نه شوخی نمیکنم و زد روی ویدئو و گفت فکر کنم این شیشه خرده ها شیشه ماشین تو باشه. یکی آمده...
-
انسان انسان است در هر کشوری که باشد
یکشنبه 16 مهر 1402 07:10
دیدم امروز یه عده ای ابراز خوشحالی کردن که حماس به اسراییل حمله کرده و ظاهرا بیشتر از دویست نفر غیرنظامی رو کشتن. خواستم بگم که انسان انسان هست و فرقی نمیکنه توی ایران زندگی کنه یا امریکا یا استرالیا. غیرنظامی یه آدم معمولیه که چون یه جا به دنیا آمده داره زندگیش رو میکنه. حمله کردن و کشتن یه عده آدم غیرنظامی هیچ توجیه...
-
آرمیتا بمون
جمعه 14 مهر 1402 10:16
این دو روز اخبار مربوط به آرمیتا گراوند رو دنبال کردم. خیلی غم انگیزه. یاد اون روزا افتادم که لحظه به لحظه خبرهای نیکا رو میخوندم. چقدر آشناست برنامه های تلویزیونی. دوربین هایی که فقط بعضی جاها رو نشون میدن. "یکی از بستگان" که جای همه حرف میزنه و... آخه یه دختر نوجوان شانزده ساله سرحال تکواندو کار که قبلش هم...
-
دفاع مقدس
دوشنبه 3 مهر 1402 21:51
پریروزا به پیشنهاد یکی از بچه ها چند تا از ویدئوهای وفا رو نگاه کردم. ایشون چند تا ویدئو جدید در مورد جنگ ایران عراق توی یوتیوب درست کردن که برام خیلی جالب بود. شاید هیچوقت نرسیده بودم که در مورد جنگ ایران و عراق دقیق بخونم و در مورد عملیات ها بدونم. به نظرم سربازهای واقعی وطن امثال وفا هستن هم جبهه رو شناختن و همین...
-
این روزا - همینطوری برای خودم نوشتم
پنجشنبه 30 شهریور 1402 10:49
خیلی وقته ننوشتم. نمیدونم چرا حس اش هم نبود. قبلا که زندگی روتین داشت راحتتر میتونستم برنامه ریزی کنم و بنویسم. الان تقریبا 2 ماهی میشه که دیگه برای شرکت کار نمیکنم و حقوقی نمیگیرم. این مدت احساساتم مثل ترن هوایی بود. بعد از سالها روزهایی رو داشتم که خیلی خوشحال بودم و قند توی دلم آب میشد. یه روزایی حس روزای اولی که...
-
سالگرد نیکا
چهارشنبه 29 شهریور 1402 06:51
امروز سالگرد نیکا بود. چند روز پیش سانفرانسیکو هم گردهمایی برای سالگرد مهسا امینی بود و منم رفتم. اونروز با یکی از بچه ها تقریبا سه ساعت در مورد حوادث ایران صحبت کردیم. نظرش این بود که به ما ربطی نداره و ما داریم توی یه دنیای دیگه زندگی میکنیم. من باهاش موافق نبودم. اون: جورج فلوید هم کشته شد چرا برای اون هیچ کاری...