زیر آسمان خدا 2

اینجا زیر آسمان خدا نیست. زیر آسمان خدای رنگین کمانه خدای کیان خدای نیکا خدای مهسا است

زیر آسمان خدا 2

اینجا زیر آسمان خدا نیست. زیر آسمان خدای رنگین کمانه خدای کیان خدای نیکا خدای مهسا است

تجربه خرید از کاستکو در میامی

دیشب رفتم کاستکو خرید کردم. برای اولین بار توی این همه شهری که رفتم دیدم که خیلی از چیزا اینجا گرونتره. حتی کاستکوی جنوب سانفرانسیسکو هم به این گرونی نبود. نمیدونم که اونجا هم گرون شده و کلا گرون شده یا اینکه میامی اینقدر گرونه. مثلا سبزی که دالاس بود 3.24 اینجا 5.99 بود. منم معمولا همین میوه و سبزی و ماهی این چیزا میگیرم که اکثرشون گرونتر بودن. ظاهرا چیزهای تازه اینجا گرونتر هستن. خیلی هم شلوغ بود. دالاس معمولا شنبه و یکشنبه اینقدر شلوغ میشد. یه جا هم یه نفر توی صف زد جلوی من. بعد من رفتم جلو که نذارم اون مسئولش گفت که صف ها جدا هستن و منم نمیدونستم و سریع عذرخواهی کردم و برگشتم توی صف خودم که مسئول صف گفت برو ته صف. گفتم من سر صف بودم فکر کردم اونجا نوبتم هست من جلوتر از همه اینا بودم. گفت به من ربطی نداره برو ته صف. حالا 10 نفر هم توی صف بودند و منم بیست دقیقه ای قبلش ایستاده بودم. خیلی لجم گرفتم و گفتم من اصلا نمیخواد اینجا خرید کنم و سبد خریدم رو ول کردم و مثل بچه ها قهر کردم و رفتم. بیرون در فکر کردم که الان برگردم باید برم یه جای دیگه خرید کنم اصلا حوصله ندارم. رفتم مدیر اونجا رو پیدا کردم و براش توضیح دادم. اونم گفت که دوربین ها رو چک میکنه تا ببینه چی شده. از من خواست که سبد خریدم رو پیدا کنم و برم خریدم رو انجام بدم. سبد خریدم هنوز همونجا بود و دیگه آخر وقت بود و خلوت تر شده بود و فقط چهار نفر توی کوتاهترین صف ایستاده بودند. یک ربعی وایسادم. کسی که جلوی من بود 100 تا آیتم خریده بود و بعد کارت بانکی اش کار نمیکرد. ده دقیقه هم معطل اون شدیم که زنگ بزنه شوهرش بگه این پین کارت درست نیست و آخرش هم نتونست پولش رو بده و بهش گفتن برو کنار بایست. منم توی دلم گفتم بیا اینم شهر بزرگ که دوست داری. واقعا شاید منم به اون زندگی بی دردسر دالاس خیلی عادت کرده بودم. موقعی که من خرید میکردم معمولا خیلی خلوت بود. صف چیه. اینجا یه شب آمدم خرید برای چهار قلم جنس دو ساعت علاف شدم. آدما هم داغون. کاستکوی دالاس آدما خیلی باکلاس تر بودند.


شب و ماشین بازی

آخر شب رفتم باشگاه و یک ساعتی توی استخر بودم. توی راه برگشت فکر کردم که برم با ماشینم یه دوری هم بزنم. هوا خیلی خوب بود. سقف رو باز کردم و رفتم سمت ساحل. همینطوری که میرفتم با خودم میگفت وای چقدر این شهر خوشکله چرا من زودتر اینجا نیامده بودم. قشنگ شهره. ساختمون های خیلی بلند داره مثل تهران و اتوبان داره و البته ترافیک. لس آنجلس فلوریداست. وای درخت های نخل و سرسبزی بهارگونه ای که الان هست کنار اون همه ساختمون لاکچری و تزیین شده واقعا قشنگه. انگار که هر جایی میرم یه محله ای مثل highland park دالاسه. کنار آب هتل ها و ساختمان های بلند نو و خوشکل خیلی زیاد بود و چراغونی شب سال نو و کریسمس هم چهره شهر رو صد چندان قشنگتر کرده. با خودم فکر کردم که بهتره دیگه برنگردم دالاس. من خیلی طبیعت دوست دارم و کجا بهتر از اینجا. دالاس این وقت سال سرد و خشکه. شاید خوب باشه که زندگی اینجا رو هم چند سالی تجربه کنم قبل از اینکه برم کالیفرنیا. شش ماه میامی باشم و شش ماه هم سیاتل و پورلتند. هر وقت اینجا بهشته مثل الان سیاتل بارونیه و غمگینه و هر وقت اینجا گرم و شرجی و طوفانی میشه اونجا بهشته. 


شهر پر چهار راه و چراغ قرمزه. پشت چراغ قرمز دیدم یکی داره صدام میکنه. صدای آهنگ رو کم کردم تا بشنوم چی میگه. گفت ماشینت خیلی خوشکله. میفروشیش؟ گفتم آره 60 هزار تا. گفت اوه خیلی گرونه که. گفتم همینه. گفت مگه نو اش چنده؟ گفتم حدود 90 تا. گفت چه سالیه؟ گفتم 2016. گفت خب برای ماشینی که شش سال کار کرده گرون میگی دیگه. گفتم قیمت من همینه کمتر هم نمیدم! پرسید خیلی راحته با این دختر بلند کنی؟ گفتم نمیدونم تا حالا نکردم. گفت نه حتما که هست خیلی خوشگله مطمئنم که راحته ولی گرون میگی ... سر اون یکی چهارراه هم یه توی ترافیک یه دختره چند تا ماشین اونورتر سرش رو بیرون آورد و بلند داد زد ماشینتو دوست دارم ( I love your car ). واقعا اینقدری که این ماشین توی زندگی من خوشحالی آورده هیچ چیز دیگه ای نیاورده. بهترین چیزیه که برای خودم خریدم. هدیه خودم به خودم برای این همه رنج و سختی که کشیدم.

میامی خیلی خوبه

پریروز بالاخره رسیدم میامی. جایی که گرفتم نسبتا کوچیکه مثلا یه سوییت یا میگن Studio اما خیلی خیلی گرون. 2500 دلار دادم برای یک ماه. البته الان میانگین اجاره آپارتمان یک خوابه برای یکسال ماهی 2200 دلار هست. کلا شهر گرونیه. خیلی گرونتر از چیزی که فکر میکردم. اما خیلی خیلی قشنگه و بهتر از چیزیه که فکر میکردم. قبلا اورلاندو (Orlando) بودم و الان هم یک هفته ای اونجا بودم. اورلاندو هم شهر خوبی اما من خیلی دوست نداشتم. یعنی شهری بودنش کمه. میامی قشنگ شهره. هنوز نرسیدم که برم جاهای اصلی شهر رو ببینم و جایی که گرفتم با مرکز شهر نیم ساعتی فاصله داره اما همینجا هم واقعا قشنگه.

توی راه از این جاده A1A آمدم. به نظر من یکی از زیباترین جاده های کل امریکاست. من اتوبان 1 کالیفرنیا رو هم رانندگی کردم. اون از نظر طبیعیت فوق العاده زیباست اما باز حس میکنم به پای این جاده نمیرسه. این جاده A1A از نظر خونه های قصر مانند و محله های باشکوه که یه طرف آب و یه طرف این خونه هاست و یه جاهایی هم که عین ونیز درست کرده بودند باورنکردنی بود. مخصوصا نزدیکای ویلای ترامپ Mar-a-Lago که یه خونه هایی هست که باورنکردنی قشنگن. هوا هم عالی مثل اردیبهشت شیراز یا ماه آپریل و می دالاس (چند روز دیگه چند تا عکس هم میذارم).

جایی که هستم شب بوی چمن بارون زده و بوی گل میاد. نمیدونم که بوی گل از کجاست مثل اینکه همسایه یه درختی داره که این بو رو میده. دیشب رفتم بازدید ببینم میتونم پیداش کنم اما چند تا درخت  بزرگ کنار هم هستن و نمیدونم بو از کدومش هست. یکیشون فکر کنم درخت نارگیله آخه بالاش میوه های شبیه نارگیل داره. دلم میخواد توی حیاط خونه ای که میخرم از این درخت های خوشبو داشته باشم چون واقعا لذت زندگیه. یادم افتاد چند سال پیش برای خودم گل سنبل خریده بودم. وای که چقدر حس خوبی بود که از سر کار میامدم در رو باز میکردم خونه بوی گل میداد. شیراز هم که بودم یه مدت گل شبو داشتم. اگر شب از کنار حافظیه رد بشین میدونین از کدوم گلها میگم. این مسافرت های طولانی یادم آورد که آدمی که مسافرت زیاد میره نمیتونه لذت گل نگه داشتن هم ببره.

میخوام برم یه چادر بخرم توی حیاط بخوابم اینقدر که حس خوبیه. صبح با صدای پرنده ها بیدار میشم. مدت ها بود که جاهایی که زندگی میکردم صدای پرنده نداشت. خیلی دوست دارم وقتی که نور آفتاب میاد و صدای پرنده صبح. همیشه از روی این میفهمیدم وقت نماز صبح داره میگذره.

من باید خوب بشم

پست اول رو نوشتم و همه گلایه و شکایت بود و بعد خیلی حالم بهتر شد و پست دوم رو همون موقع نوشتم. یعنی نوشتن اینقدر موثره. در فاصله یکساعت حالم از این رو به اون رو شد و اینقدر انرژی گرفتم که تا ساعت 2 شب خوابم نبرد. کاشکی میشد هر روز وقت بذارم و بنویسم. خیلی حالم بهتر میشد.

چیزی که من این یک هفته ای فهمیدم اینه که برای من بسیاری از مشکلات به خاطر تغذیه هست. فروارده های لبنی اصلا با بدن من سازگار نیست و من هر روز میخوردم

شیر که کلا کشنده است. ایران که میخوردم اسهال میگرفتم و اینجا فقط دلدرد میگیرم. شیر رو مدتهاست که حذف کردم اما بعدا فهمیدم که پروتئین های شیر هست که توی چیزای دیگه هم هست که باعث حساسیت میشه. 

یه چیز دیگه ای هم توی غذاهای امریکا زیاده شربت پر فرکتوز ذرت هست. اونم ظاهرا حساسیت میاره. خونه دوستم سه چهار تا نون تست صبح خوردم و شب اینقدر دست و پام یخ زد و حالم بد شد که میخواستم وصیت نامه بنویسم. فکر کردم به فردا نمیرسم. چند تا خرما و موز و کیوی با نمک ید دار خوردم و نیم ساعت بعد خیلی بهتر شدم. نمیدونم شاید سردی ام شده بود یا هر چیزی ولی اصلا باورم نمیشد که یه دفعه از اون حال به این حال رسیدم. میخوام بگم که غذاها خیلی تاثیر میذارن. هر کسی هم باید خودش پیدا کنه که چی به بدنش سازگاره و چی نیست.

یه مدتی و هنوزم من از این سبزه های دریایی که روی سوشی میذارن خیلی خوشم میامد. میرفتم سوشی بگیرم که فقط از اینا بخورم. بعدا فهمیدم که اینا پر از ید هست و برای من که کمبود ید داشتم خیلی خوبه. ظاهرا بدن خودش میفهمه که چی خوبه و چی نیست. فقط آدم باید گوش بده ببینه که چی میگه. البته وقتی که خراب شد و به قرص خوردن رسید باید قرص رو خورد. من الان دو روزه که اون قرص رو شروع کردم و غذا رو هم خیلی کم و سالم کردم و حالم بهتر شده.

چیزی رو که آنلاین خوندم اینه که بیماری های مزمن معمولا با تغذیه مناسب و روزه های طولانی مدت رفع میشن. میخوام امتحان کنم ببینم درسته یا نه. البته منظورم روزه مسلمونی نیست که آب هم نمیشه خورد. بلکه یه عالمه آب میخورم چون برای سم زدایی بدن لازمه. برای تست ماهیانه تیروئید هم ثبت نام کردم تا هر ماه تست بدم تا زمانی که خوب خوب بشه.


یک سال رویایی

تقریبا آخر 2021 هستیم. به غیر مشکل کم کاری تیروئید که یه سری مسائل زیادی رو به وجود آورد امسال یه سال رویایی بود. خیلی چیزاش همونطوری پیش رفت که دوست داشتم با اندکی تفاوت. دوست داشتم که یه کار پر درآمد داشته باشم. کار فعلی ام خوبه. البته باید درآمدم بیشتر از اینا باشه اما خوبه دیگه. این مدت هم که همه از راه دور کار میکردن. ماه می همه وسایلم رو گذاشتم انباری و با چشم گریون آپارتمان دالاس ام رو ترک کردم. از اون زمانی که من رفتم اجاره ها 500 دلار گرونتر شدن. خیلی اونجا رو دوست داشتم اما خب یه روزی باید میرفتم.

نیویورک رو تجربه کردم. اونجا رو واقعا دوست داشتم. نمای پنجره ام که به منهتن باز میشد و رنگین کمان بزرگی که اون روز توی آسمون بود هیچوقت یادم نمیره. راه رفتن کنار رودخانه انگار که توی رویا قدم میزدم. هنوزم باورم نمیشه این همه جاهایی قشنگ رو دیدم.

بعد با ماشین از نیویورک رفتم سیاتل. توی راه Mount Rushmore و Yellowstone رو هم دیدم. واقعا زیبا. میگن Yellowstone قشنگترین پارک ملی امریکاست. به قدری زیبا بود که نفس من بند آمده بود. یعنی به قدری طبیعت این پارک های ملی امریکا قشنگه که هیچ عکس نمیتونه توصیف اش کنه. عکس رو که میگیری انگار به اندازه کافی رنگ و نور نداره که چیزی رو که میبینی رو تصویر کنه. به قول خودم coast to coast رانندگی کردم. برای اولین بار شب تا صبح رانندگی کردم که خیلی دوست داشتم.

سیاتل توی تابستون بهشته. طبیعت سیاتل رو واقعا دوست دارم. اگر پاییز و زمستون غم انگیزی نداشت بدون شک بهترین جای زندگی امریکا بود. ده روزی اونجا بودم و واقعا لذت بردم. اگر عروسی دوستم توی لس آنجلس نبود کل تابستون رو اونجا میموندم.

بعد رفتم شهر فرشته ها عروسی دوستم. وای که چه جای قشنگی رو گرفته بودند. دوست داشتم عروسی خودم هم همچین جایی باشه. اینقدر منظره و نمای زیبایی داشت که من فقط دوست داشتم همون بالا بایستم و منظره رو تماشا کنم. عروسی هم خیلی خوش گذشت. عروس و داماد منو با ماشین خودشون بردن. شاید نفهمیدن اما توی ماشین گریه ام گرفت برای من که اینجا کسی رو ندارم انگار که عروسی برادر خودم بود و منم فامیلشون بودم که با ماشین خودشون رفتم. همه عروسی یه طرف این که من با ماشین عروس و داماد رفتم هم یه طرف.

یک ماه و نیمی هم توی یه آپارتمان لاکچری که شرکت اپل به یکی از دوستم داده بود زندگی کردم. وای که چقدر حال میده شب از سرکار برمیگردی میری استخر و جکوزی توی خونه. من هر بار از جکوزی بیرون میامدم زنده میشدم انگار که صدبرابر انرژی داشتم و همه چیز خوب میشد. آپارتمان هم تمیز و شیک. برای اولین بار حس کردم که زندگی آپارتمانی توی یه آپارتمان خوب هم بد نیست.

بعد برگشتم دالاس. دالاس دیگه کار خاصی نبود و زندگی روتین و معمولی بود اما بد هم نبود که یه سری خاطرات تازه شد و بعضی دوستان رو دیدم. کنسرتا هم که خاطره شد!

بعد رفتم جورجیا ماشین دوستم رو بخرم که نشد و برگشتم و دو هفته پیش با ماشین خوشگل خودم راه افتادم. دلم نمیامد این ماشینو بندازم توی جاده ها و البته یکی دو جا هم رنگش سنگ خورده ولی اشکالی نداره. خیلی لذت بردم. آرکانزاس رو دیدم و از چند تا ایالت دیگه هم رد شدم. دوباره خونه دوستم جورجیا موندم تا هفته پیش و الان یک هفته هست که اورلاندو هستم. البته از هتل خیلی بیرون نرفتم و بیشترش رو بی انرژی بودم اما هوای فلوریدا عالیه. فوق العاده است. فردا صبح هم دارم میرم میامی. هفته دیگه هم چند تا از دوستام میان میامی که با هم اونجا رو بگردیم.

فکر میکردم گرین کارت بگیرم یکسال تعطیل کنم دور امریکا بگردم اما چون کارم از راه دور بود تعطیل هم نکردم و دور امریکا هم گشتم. اگر این روزهای بی انرژی و سرگیجه هم نبودن امسال میتونست جزو بهترین سالهای عمرم باشه. همونطوری که فکر کرده بودم. البته فکر میکردم که حتما تا این مدت یکی رو هم پیدا کرده باشم و اون صندلی سمت راست هم خالی نباشه توی این همه مسافرت اما خب دیگه همه چیز اونطوری که آدم تصور میکنه پیش نمیره.

یه وقتایی که انرژی ام برمیگرده حس میکنم خوشبخت ترین آدم روی زمین هستم. هیچ چیزی نیست که میخواستم که نداشته باشم (به جز تیلور خانم!). بهترین ماشین دنیا رو سوار میشم و باهاش طول و عرض قاره امریکا رو طی میکنم. بهشت های روی زمین رو میبینم. هر وقت دلم میگیره سقف رو باز میکنم و انگار هیچ سقفی جز آسمون بالای سرم نیست. روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم که همچین زندگی خوبی بهم داده. شاید توی خواب هم نمیدیدم که جاهای به این قشنگی رو روی کره زمین ببینم. از امسال هم که گرین کارت دارم میتونم هر کشوری که میخوام برم. هر جای دنیا که دوست داشته باشم ببینم رو میتونم برم. نه مشکل پول دارم و نه نگران ساعت کاریم هستم. من یه رویایی رو زندگی میکنم که باورکردنی نیست.

همه چیز خراب میشه وقتی رویا تموم میشه

این روزا خیلی به این فکر میکنم که اصلا چی شد که سلامت من به این روز افتاد. تا یه حد زیادی کاهلی از خودم بود. دوران تحصیل ورزش نکردم و غذا هم خیلی سالم نخوردم و خیلی روزا تا دیروقت کار کردم. بچه های دانشگاه اکثر منو آخر هفته ها دیدن و فکر میکنن که من همش در حال تفریح و خوشگذرونی ام. اما من همیشه در طول هفته شب ها تا دیروقت کتابخونه بود. حتی اونشب که تصادف کردم به خاطر همین بود و شاید اگر زودتر رفته بودم شیشه ماشین یخ نزده بود و جاده ها لغزان نبود که اونطوری بشه. اون روزا خیلی انگیزه داشتم. سال آخر دانشگاه اما کم کم همه چیز بد شد. با استادم به مشکل خوردم و فهمیدم همه زحماتی که برای پروژه دکترام میکشم به جایی نمیرسه. انگیزه امو از دست داده بود و استرس زیادی داشتم. دقیقا از همون موقع هم همه این مشکلات شروع شد فقط درصدش کم بود. اون موقع هم وقتی توی شرکتی که کارآموزی گرفته بودم مینشستم دست و پاهام یخ میزد و من با کاپشن مینشستم. فکر میکردم که بقیه چون نسبت به من چاقتر هستن گرمشون هست. هیچوقت فکر نکردم که شاید مشکل از بدن من باشه. اون سال فهمیدم رویایی که دارم اینطوری بهش نمیرسم. باید فارغ التحصیل بشم و گرین کارتم رو اول بگیرم. وای شش سال از اون موقع گذشته. مشکل تیروئید من از اون موقع شروع شده بود خبر نداشتم.

همه چیز از همونجا خراب شد. استرس پیدا کردن کار و فشار فارغ التحصیلی برای پایان نامه ای که هیچ چیزیش آماده نبود اما چون فاند نداشتم باید حتما دفاعش میکردم.

سال اول کارم بعد از چند ماه همه چیز کم کم خوب شد. سال دوم هم دو سه ماهی خوب بود تا اینکه داستان های وکیل شرکت و اینکه کار رو دیر شروع کردن و طرف وارد نبود و همه این چیزا و کم کم دوباره از اونجا حال منم خراب شد. سال سوم آخرین سال OPT ام بود و اگر ویزای کار نمیگرفتم ممکن بود از نظر اقامتی به مشکل بخورم و از اول سال وکیل گرفتم که اگر برنامه شرکت درست نشد با وکیل خودم کار رو انجام داده باشم. این سال خیلی بد گذشت. پروژه ای که برای خودم داشتم کار میکردم هم زمین خورد و تنها راهش این بود که گرین کارت داشته باشم. وسط سال جواب ویزای کار آمد و خدا رو شکر ویزا رو گرفتم و کمی از استرسم کم شد. دو سه ماهی همه چیز خوب و نرمال بود تا اینکه وکیل شرکت گفت که پرونده رو باید از اول شروع کنیم. یعنی یکسال و نیم  کاری که کرده بودن هیچی. متنی که وکیل خودم هم نوشته بود خیلی بد بود و مطمئن بودم که اگر بفرستم اینم به جایی نمیرسه.

معجزه الهی بود که من توی جشنی که یکی از دوستام گرفته بود معرفی بشم به یه شرکتی که بتونه کارش منطبق با تز دکترام بود و وقتی به وکیلم گفتم کل پرونده منو از اول نوشت و یه نگاهی کردم و گفتم بدون شک این قبول میشه ولی 7-8 ماهی توی دو تا شرکت کار کردم. این شاید خیلی فشار زیادی بهم آورد اما حس میکنم چاره ای هم نداشتم. بعد که دوباره حس کردم پرونده شرکت به جایی نمیرسه با یه عالمه استرس دیگه کارم رو عوض کردم. کار جدید هم خیلی فشار زیادی داشت اما حداقل آخر هفته رو برای خودم بودم دیگه. بازم چون شرکت جدید هم یه شرکت خیلی کوچیک بود و احتمال اینکه قبل از اینکه گرین کارت بگیرم ورشکست و تعطیل بشه زیاد بود خیلی استرس داشتم که اگر پرونده ای که با وکیل خودم فرستادم به جایی نرسه باید باز بگردم دنبال یه شرکت دیگه و همه چیز از اول.

شاید همین سه چهار ماه پیش بود که گرین کارت گرفتم و دیگه استرس هام تموم شد اما اثر مخرب این چند سال باهام مونده و خدا میدونه تا کی بمونه. دو ماه پیش از شرکت انصراف دادم اما قبول نکردن و این روزا خیلی کمتر براشون کار میکنم یعنی اصلا انرژی ای ندارم که بیشتر هم کار کنم و اونا هم حرفی ندارن دیگه. 

امروز بالاخره دکترم قبول کرد و جنریک این قرص تیروئید رو گرفتم تا بخورم. خیلی مطمئن نبودم که از امروز شروعش کنم. گذاشتم برای فردا. امیدوارم که این قرص بتونه همه مشکلاتی که توی بدنم به وجود آمده رو توی زمان کمی رفع کنه. همزمان هم میخوام ببینم چاره ای هست که بشه این بیماری رو با روزه یا مکمل از بین برد یا نه. میدونم از اینجا به بعد زندگی بدون استرسی خواهم داشت. اصلا دوست ندارم به خودم استرس بیشتری وارد کنم.

اون سال های اول دکترا خیلی پر انرژی بودم. پر از انگیزه بودم. اینکه توی سه چهار سال یه شرکت موفق درست میکنم. شاید توی رویا بودم اما خیلی وقتا رویاش هم خوبه. آدم باید رویا داشته باشه. آدم باید امید داشته باشه. اون روزی که فهمیدم واقعا بدون گرین کارت ول معطلم و هیچ کاری نمیتونم کنم این رویا مرد. وقتی رویا مرد همه چیز خراب شد. استرسم زیاد شد. خوابم بد شد. لذتی که از زندگی میبردم کم شد. الان گرین کارت گرفتم اما اسب بدنم ضعیف شده و رمقی نداره. رویایی که میدیدم برنگشته و خسته از همه چیز و همه جا شدم.

پریروز یه جا خوندم که توی طب چینی به هاشیموتو میگین بیماری over ambitious people. یعنی بیماری آدمایی که خیلی بلندپرواز هستن. شاید من زیادی میخواستم بپرم و اینطوری شدم. الان دیگه اون حس بلندپروازی رو ندارم اما حس خوبی هم ندارم دیگه و حس میکنم که وجودم بی ارزش یا کم ارزش شده. اون چشمه انرژی ای که از قلبم میجوشید انگاری که خشک شده. یه سطل آب امید توش میریزم که بلکه پرآب بشه اما اونم آب هم چند دقیقه ای نشده خشک میشه. جوابی ندارم که چرا به اینجا رسیدم به جز اینکه به سلامتم به اندازه کافی اهمیت ندادم. دوست دارم که اون رویاهایی که داشتم برگردن همونطوری که بهشون باور داشتم که مهم نیست چی میشه من بهشون میرسم. دوست دارم اون حس های خوبی که میدونم همه حسرتش رو داشتن برگردن. همه اون پروانه ها. همه اون گل های خوش بود و اون انوار رنگارنگ و رنگین کمون و ابرای دورش. دوست دارم... یعنی با این قرص ها درست میشه؟