چند تا از دوستان در مورد اتکا به خود پرسیده بودند. حس کردم که حق مطلب ادا نشد. یادمه سال اول راهنمایی که بودم اصرار میکردم خانواده برم کار کنم تا خودم خرج خودمو در بیارم. حتی این حرف رو توی تاکسی به مامانم گفتم و راننده تاکسی هم شنید و اونم گفت اگر خانواده ات کمک خرج نمیخوان بهتره الان درس بخونم. همون روزمامانم توی خونه مامانم باهام حرف زد و گفت: ببین الان بری سر کار مثلا چکار میخوای کنی؟ آخرش پولی که در میاری خرج خورد و خوراکت هم نمیشه. مثلا این گوشتی که میخریم کیلویی اینقدره و این برنج کیلویی اینقدر, فکر میکنی چطوری بتونی خرج اینو در بیاری؟ تو الان باید درس بخونی که مهندس بشی و اونوقت میتونی خرج خودتو در بیاری.
راست میگفت. من هیچ کاری بلد نبودم. هر کاری هم میکردم خرج خودم هم نمیشد. برای همین تصمیم گرفتم که خیلی خوب درس بخونم که بتونم یه شغل خوب در آینده داشته باشم. شاید مامانم فکر میکرد مهندس شدن آخرشه اما من اهداف بزرگتری توی سرم داشتم. فکر میکردم مثلا 20 سالم شد میشم مدیرعامل یه شرکت چند میلیون دلاری! شاید یکی از بزرگترین ضربه هایی که فکرشو نمیکردم بخورم این بود که مجبور بشم برم دانشگاه آزاد و خرجش بیفته روی دوش بابام. اما چاره ای نبود. با همون استدلال قبلی که درس ات تموم بشه میری سر کار و یکسال نشده خرج دانشگاهت در میاد و اگر خواستی میتونی پس بدی با سر افکندگی رفتم دانشگاه آزاد.
معدلم دبیرستان 19 بود و دانشگاه آزاد برام از مدرسه هم آسونتر بود. برای همین وقت شد که کلی کتاب بخونم و بتونم راهم رو پیدا کنم و همینطور توی رشته خودم کلی پیشرفت کنم. یاد گرفتم چطوری از روی کتاب ها و نوشته ها و اینترنتی که توی دانشگاه آزاد باید ساعتی براش پول میدادی خودم چیزایی که میخوام رو یاد بگیرم. یاد گرفتم چطوری میتونم بدون اینکه از کسی کمک بگیرم راهم رو پیدا کنم. یاد گرفتم که چطوری میشه منتظر کسی نباشم و از کسی انتظاری نداشته باشم و دستم رو بذارم روی زانوم و بلند شم و هر کاری که میخوام رو کنم. نمیگم همیشه موفق بودم. اون شرکت چند میلیون دلاری توی 20 سالگی نشد! توی 25 سالگی هم نشد! توی 30 سالگی هم نشد! ولی منم هنوز تسلیم نشدم!
برای کنکور کاردانی به کارشناسی بدون اینکه کلاس برم از روی کتاب ها همه مطالب رو یاد گرفتم و رتبه آزادم 4 و رتبه علمی کاربردی 1 شدم. برای کنکور ارشد فقط خودم مطالعه کردم و حتی یادمه 250 هزار تومن پول کتاب ها رو هم از پولی که کنار درس کار کرده بودم دادم و اونقدر تلاش کردم تا رتبه 7 شدم. برای اپلای هم که در جریان هستین. حتی نمیخواستم یک ریال هم از خانواده بگیرم و هیچ انتظار و چشمداشتی نداشتم و علی رغم اصرار خانواده قبول نکردم و یکسال دیگه فشار شدید کار و درس و شرایط اجتماعی رو تحمل کردم تا بتونم با زحمت خودم به نتیجه برسم. من خیلی تلاش کردم. خیلی سعی کردم. داغون شدم. له شدم. یه روزایی از خستگی میخواستم گریه کنم. واقعا از حد تحملم رد شده بود اما استقامت کردم. واقعا اگر منتظر کمک کسی بودم فکر میکردین کسی از آسمون میامد؟
بله درسته زمانی بود که خرجم رو خانواده دادند و میتونم بگم تمام موفقیتم مدیون اونا هستم ولی این نبود که من انتظار داشته بوده باشم که پدرم کمک کنه که من برم دانشگاه درس بخونم. من حتی به پدرم گفتم که بابا من اصلا انتظار ندارم که بخواهی توی این شرایط خرج دانشگاه آزاد منو بدی. فوقش میرم سربازی و سال دیگه میخونم سراسری قبول بشم. ولی اون مطمئنم کرد که این کار درستی نیست و البته هم راهنمایی درستی کرد و تصمیم درستی بود که اون زمان سربازی نرم. ولی مطمئنم اگر مجبور بودم برم بازم راهم رو پیدا میکردم.
اون اتکا به نفس که میگم اینه. اینه که آدم از کسی به جز خدا چیزی نخواد. حتی اگر از خدا چیزی میخواد باید تا توان داره تلاش کنه و امید داشته باشه که آخر سر اگر خودش نتونست دیگه خدا یه کاری کنه. دقیقا مثل اون زمانی که من همه تلاشم کرده بودم و دیگه هیچ نفسی برام نمونده بود و خیلی معجزه وار خدا کمک کرد که فاند بگیرم. یکی میگفت هر تلاشی که آدم میکنه مثل یه قطره آبی هست که روی زمین میچکه و یکی توی جهان قطره ها رو دونه دونه میشمره و وقتی از یه تعدادی رد میشه کل دنیا دیگه کمک میکنه که اون اتفاق بیفته. اون اتکا به نفس که گفتم یه چیز درونیه نه یه چیز بیرونی. یه چیزی که باید توی شخصیت آدم به وجود بیاد. یه غروریه که آدم نخواد از هیچ کسی کمکی بگیره و اونقدر این توانایی رو در خودش به وجود بیاره که بدون چشمداشت به کمک دیگران راه خودشو پیدا کنه. بله انسان به کمک دیگران ممکنه نیاز پیدا کنه اما نباید چشمداشتی داشته باشه. نباید فکر کنه اگر این نباشه دیگه نمیشه. حتی خوندن کتاب دیگران مثل یه جور کمک گرفتن از دیگران هست اما این خیلی فرق میکنه با اینکه آدم منتظر باشه یکی بیاد کمکش کنه.
نمیخوام در مورد بعضی ها صحبت کنم اما چقدر از این چیزا با ایمیل گرفتم که کاشکی بابای من پولدار بود منو میفرستاد خارج. کاشکی بابای من پولاشو میداد من برم مالزی درس بخونم. کاشکی من تهران بودم که کلاس زبان خوب میتونستم برم تا بتونم تافل بگیرم. چی میشد اگر من امریکا به دنیا آمده بودم دیگه از این بدبختی ها نداشتم. اینایی که مینویسم داستان نیست. چیزایی هست که واقعا بعضی ها برام ایمیل میکنن و من نمیدونم چی بگم. آخه جوونی که چشمش به پول داشته یا نداشته باباشه یا فکر اینه که چرا شرایطش یه جور بهتری نیست کجا میتونه فردا توی زندگیش موفق بشه؟ قبول دارم که شرایط ایران خیلی سخت و برای بعضی ها واقعا ناجوانمردانه سخته اما کسی که چیزی رو واقعا بخواد و براش تلاش کنه راهش رو هم پیدا میکنه.
حالا یه فوت کوزه گری هم بهتون آخرش یاد بدم. کتاب و نوشته های دیگران واقعا راهگشای همه مسائل هست. برای کنکور کتاب خوندم. برای زندگیم کتاب خوندم. همین الانم که اینقدر سرم شلوغه یا توی یوتیوب فیلم آموزشی نگاه میکنم و یا کتاب و مطالب از اینترنت میخونم و از تجربیات و نظرات دیگران استفاده میکنم. کتابا کمک آدم هستن و هیچ چشمداشتی ندارن. همین بلاگ که میخونین خودش یه قدم بزرگه. خب دیگه زیادی نوشتم. فردا باید برم سر کار. شب یا صبح شما بخیر.
یکی از خوانندگان بلاگ نظر داده بود که توی صدا و سیما کار میکنن و خواستن که اگر کسی پیشنهادی داره در مورد برنامه های کودک مطرح کنن. خواستم من نظرمو به صورت یه پست بنویسم.

نظر شخصی من اینه که بهتر برنامه های عروسکی و آموزشی کم بشه و به جاش سه دسته کارتون بیشتر بشه:
1- کارتون هایی که مفاهیم عمقی تر و بنیادی تری رو هدف قرار میدن بیشتر بشه. مفاهیمی مثل دوست داشتن, تسلیم نشدن, باور داشتن, توجه به ارزش های اخلاقی, قوی بودن و به خود متکی بودن, کمک به دیگران و ... مثل:
فوتبالیستها
افسانه سه برادر
ایکیو سان
جادوگر شهر اُز
جک و لوبیای سحر آمیز
دور دنیا در هشتاد روز
کریمس کرول (اسکروچ)
بابا لنگ دراز
رابین هود
بینوایان
پینوکیو
جوجه اردک زشت
لباس جدید امپراتور
و...
2- کارتون هایی به نظر فقط سرگرم کننده هستن اما باعث تقویت خلاقیت میشن مثل
کاراگاه گدجت
پت و مت
ملوان زبل
سفرهای گالیور
تام و جری
پلنگ صورتی
مورچه و مورچه خوار
لوک خوش شانس و ...
3- یه سری از این انمیشن های سه بعدی هم که ترکیبی از مفاهیم جدید و قدیم رو در بر دارند عالی هستن. مثل:
داستان اسباب بازی
Meet the Robinsons
Ratatouille
Big Hero 6
Kung Fu Panda و...
چند وقت پیش یه سخنرانی ای در مورد پیدایش داعش بودم. کسی که صحبت میکرد خیلی جالب اتفاقات تاریخی رو کنار هم میچید و تحلیل میکرد که چطوری حتی پیدایش داعش قابل پیش بینی بوده. برای اولین بار فهمیدم که بالاخره این تاریخ به چه دردی میخوره. یاد تاریخ مدرسه امون افتادم. معلم تاریخ میامد و میگفت سلسله قاجاریه چه سالی سقوط کرد و یا بعد از سامانیان کیا آمدند. همه درک ما از تاریخ حفظ یه سری سال و یه سری اسم آدم و شهر بود. تازه فهمیدم که چه جنایتی در حق تاریخ شده که اینطوری تدریس اش کردند. میگفتن "تاریخ رو باید خواند" یا "تاریخ را فاتحان مینویسند". با این بهانه که تاریخ رو فاتحان نوشتند, تاریخ رو همونطوری که دلشون خواسته نوشتن و به زور گفتن باید همینو بخونید و حتی اجازه ندادند یک تحلیلی مخالف با چیزی که نوشتن رو به دست کسی برسه. گولمون زدند اساسی.
جمع بندی اینه که باید بگم که "تحلیل تاریخ رو باید شنید اونم از زوایای مختلف" مهم هم نیست که فاتحان نوشتن یا نه وقتی که بی طرفانه تحلیل بشه یا تحلیل های مغرضانه کنار هم قرار بگیرن حقیقت آشکار میشه.
یکی از کارتون هایی که توی بچگی خیلی برام جالب بود یه کارتون ژاپنی بود به اسم افسانه توشیشان. بعضی وقتا فکر میکنم زمان ما چه کارتون های قشنگی میذاشتن. یه مدتی میخواستم برم صدا و سیما اعتراض کنم که بابا چقدر از این برنامه های عروسکی مسخره درست میکنین که هیچ محتوایی هم توش نیست. بعد دیدم که کاری از دست من بر نمیاد. داشتم در مورد افسانه توشیشان میگفتم. قصه از اینجا یادمه که یه پیرمردی به پسر بچه میگه میتونه تا یه آرزو کنه. پسره آرزو میکنه که پولدار بشه. بعد کلی پولدار میشه و شروع میکنه به خوشگذرونی و ولخرجی. کلی آدم دور و برش جمع میشه و کم کم ولخرجی هاش باعث میشه که ثروتش از دست بره. هیچ کس از کسانی که بهش کمک کرده بود هم بهش هیچ پولی ندادن. بعد دوباره برمیگرده پیش همون پیرمرد. بهش اجازه میده یه آرزوی دیگه کنه. اینبار آرزوی قدرت میکنه. پیرمرد جای یه کلاه خود رو بهش نشون میده که بهش قدرت و مقام و شهرت میده. تبدیل به یه جنگجوی قوی میشه تا جایی که به عنوان یاغی دستگیرش میکنن و قدرتش رو از دست میده. باز برمیگرده پیش پیرمرد و اینبار یه آرزوی بزرگتری داره. اینبار آرزو میکنه به خودش متکی بشه. اون حالا به عالم درونش سفر میکنه. توی عالم درونش با همه مارها و اژدهاها رو به رو میشه. همه کاری که باید بکنه اینه که نباید یک کلمه حرف بزنه و امیدش رو از دست نده... دیو فریاد میزنه حالا جواب بده کی هستی؟ اما توشیشان نباید چیزی بگه شاید چون واقعا کسی نیست! شاید چون باید بفهمه که کسی نیست که بتونه به خودش متکی باشه...
بعضی چیزا رو آدم نباید ساده از کنارش بگذره. این کارتون پر از عبارات جالب و قابل تفکره. از همه مهمتر هم پیامیه که داره. من تقریبا سی و یک سالمه و میتونم بگم بهترین چیزی که توی زندگی گرفتم این بود که تصمیم گرفتم به خودم متکی باشم. نه ثروت و نه شهرت و نه قدرت و نه هیچ چیز دیگه ای برام مهم نبودن. هیچ سرمایه گذاری ای توی زندگی ام با ارزش تر از سرمایه گذاری ای که روی خودم برای انسان بودن کردم نمیبینم. تنها بدی ای که داشته حس تنهایی ای که بعضی وقتا دارم و تاسفی هست که میخورم چرا که کسانی که بتونن اینو درک کنن پیدا نمیکنم.
یه چیزی که میرسی امریکا و تعجب میکنی اینه که چقدر مردم اینجا به پول و ثروت اهمیت میدن. چیزی که ما کلا بد میدونیم و حتی بهش میگیم مادی گرایی و در مقابل معنویات قرارش میدیم. اولش فکر میکنی که اوه اینا چقدر ماده پرست هستن اما بعد که چند سالی باهاشون زندگی میکنی میبینی که ریشه های فرهنگی شون فرق میکنه.
ثروت توی امریکا یه ارزش اجتماعیه. در واقع ساختارهای اجتماعی به گونه ای هست که ثروتمند شدن خیلی سخته و کسانی که ثروتمند و مشهور میشن براش خیلی زحمت میکشن و خیرشون به بقیه رسیده. در واقع کسانی که ایجاد کار میکنن و بیشترین منفعت رو برای جامعه دارن بیشترین سود رو هم میبرن و در کنارش پول بیشتری هم به دست میارن. حالا یه عده ای این پول رو صرف کارهای خیر میکنن و یه عده ای نمیکنن. در واقع یه بچه امریکایی میدونه برای رسیدن به اون ثروتی که میخواد باید تلاش کنه و به این سادگی بهش نمیرسه. تلاشی هم که میکنه در جهت مثبت و ایجاد ارزش برای جامعه هست. حالا فکر کنید مادی گرایی توی همچین جامعه ای ارزش بشه.
فرض کنید بخواهیم مقایسه کنیم با جایی که ثروت تبدیل به ضد ارزش شده. خب وقتی آدم میبینه که اختلاس کننده ها میلیارد میلیارد سرمایه های مردم رو میذارن توی جیبشون و دست کسی بهشون نمیرسه و تولید کننده ها و ایجاد کننده های کار بدبخت و بیچاره و ورشکسته هستن و دلال ها و دزدا بیشترین سود رو میبرن و خلاصه هر کسی که پولداره یا رشوه داده یا خلافی کرده و خلاصه یه جای کارش میلنگیده, ثروت تبدیل به یه ضد ارزش میشه. این میشه که به طور کلی هر چیزی که مربوط به مادیات میشه بد میدونن. کسی که هم دنبال ثروت میره از همون اولش تکلیف خودشو مشخص میکنه من باید دروغ بگم, رشوه بدم, زیر آب بزنم, دزدی کنم اگرنه ثروتمند نمیشم. حالا فکر کنید مادی گرایی توی همینچین جامعه ای ارزش بشه.
حالا انسان غنی بودن رو دوست داره. ثروت هم غنا میاره. حالا خودتون مقایسه کنید کسی که بخواد توی امریکا پولدار بشه یا بخواد توی اون جامعه ای که مثال زدم پولدار بشه چه تفاوتی داره. البته این بحثی که میکنم خیلی ناقصه اما کلیت موضوع درسته. همه ما عینکی داریم از تجربیات گذشته امون که نمیتونیم برش داریم. تنها کاری که میتونیم کنیم اینه که اطلاعات بیشتری کسب کنیم تا اون عینک تمیز تر بشه و بتونیم بهتر ببینیم.
مولوی به موضوع از یه نگاه دیگه ای داره که برای من جالب بود. مولوی مثال جالبی داره که ثروت و مال رو به آبی تشبیه میکنه که میتونه توی کشتی باشه که موجب غرق شدنش بشه و یا اینکه زیر کشتی باشه که موجب حرکتش بشه.
آب در کشتی هلاک کشتی است آب اندر زیر کشتی پشتی است
چونک مال و ملک را از دل براند زان سلیمان خویش جز مسکین نخواند
کوزهٔ سربسته اندر آب زفت از دل پر باد فوق آب رفت
باد درویشی چو در باطن بود بر سر آب جهان ساکن بود
گر چه جملهٔ این جهان ملک ویست ملک در چشم دل او لاشیست
پس دهان دل ببند و مهر کن پر کنش از باد کبر من لدن
حالا ثروت بده یا خوبه؟ ثروت ارزشه یا ضد ارزش؟