امروز صبح ساعت 6 و نیم رفتم سر کار. ظهر برای ناهار رفتیم یه رستوران مکزیکی که غذاش بد نبود اما محیط اش مثل زندان بود. باید بگم که بدترین طراحی داخلی رو توی تمام رستوران هایی که این چند ساله رفتم رو داشت.
عصر بعد از ظهر رفتم برای اولین بار رفتم یه کلاس بازیگری. هوا بارونی بود و منم تا حالا اونجا نرفته بودم. این شد که بیست دقیقه ای طول کشید تا جاشو پیدا کردم. وقتی وارد شدم خیلی هیجان انگیز بود. کلاس خیلی کوچیک بود و یه 30 نفری کیپ تا کیپ نشسته بودند. من که آمدم هیچ جای نشستنی نبود. یکی که نشسته بود و فکر کنم از کسانی بود که اونجا کار میکرد از جاش بلند شد و رفت بیرون و به من اشاره کرد که بشینم.
استاد اونجا تمرین میداد که هر کسی بلند میشد و اجرا میکرد. اولین تمرین دو نفره بود و اینطوری بود که یه جمله رو با احساس های ختلف تکرار میکردن. یکی میگفت:
You are cute
و اون یکی جواب میداد.
Am I cute
و همینو چهل پنجاه بار با حالت های مختلف میگفتن. اول فکر کردم خوب نگاه کنم یاد بگیرم که ببینم اینا چکار میکنن و منم برم توی تمرین ها شرکت کنم اما بعدا متوجه شدم که اینا همه فی البداهه هست و تا میایی ببینی چطوریه تمرین بعدی شروع میشه.
بعد یه تمرین دو نفر دیگه شروع شد. نفر اول یه ترانه میخوند و نفر دوم هفت ثانیه وقت داشت تا یه ترانه جدید بخونه. بعد دوباره نوبت نفر اول میشد و این ادامه پیدا میکرد یکیشون نتونه ترانه جدیدی بخونه. خوشکلترین دختر اونجا وقتی نوبتش شد اولش گفت یه ترانه هم یادم نمیاد اما تا شروع کرد 5 نفر رو شکست داد. تمرین بعدی این بود که یه چیزی میگفتن که باید دو نفره بازی میکردن. مثلا میگفت که فکر کنین الان مسمومیت غذایی دارین و بعد دو نفر توی صحنه بازی میکردن و دو نفر هم رای میدادن که کی بهتر بازی کرده.
تمرین بعدی هم دست جمعی بود. یه فضای سخت رو تعریف میکردن و چند نفری باید توی اون فضا بازی میکردن. مثلا گفت که فرض کنین که دوستتون که همه اتون باهاش رابطه داشتین میاد و میگه ایدز دارم. بعد هر کسی توی صحنه بازی میکرد. یا الان توی یه جزیره گیر افتادین میخواهین خودتونو نجات بدین. اینجا دیگه رای گیری اینا نداشت و همینطوری صحنه رو عوض میکردن.
برای من این دو ساعت یکی از خوشایندترین ساعات زندگیم بود. تا حالا همچین چیزی ندیده بودم. چقدر هم همه خوب بازی میکردن. استاده از همه بهتر بود ولی. خودش یکی دوبار وارد صحنه شد خیلی خوب بازی میکرد. خیلی دوست داشتم که منم توی یکی از تمرین هاش شرکت کنم اما واقعا تصورش هم برام سخت بود. فکر کنم یه چالش خیلی بزرگی برای من باشه که بتونم توی این تمرین ها شرکت کنم. برای همین کار تصمیم گرفتم که هر وقت میتونم این کلاس رو برم.
سلام
دکتر بالاخره زمان مناسب به نظرت کی هست که یه فرد دیگه رو تو زندگیت شریک کنی؟
کسی رو مد نظر داری؟ :)
سلام. سئوال خوبیه. گرین کارتم رو بگیرم که بدونم امریکا حتما موندنی هستم. ببین همین فردا هم بخوام ازدواج کنم اینجا چند تا گزینه خیلی خوب دارم که دوستشون دارم اما قلبم میگه که باید صبر کنم. تا زمانی که قلبم میگه صبر کنم این کار رو میکنم.
خیلیم عالی. خیلی خوبه آدم خودشو به چالش بکشه
ممنون!
سلام دکتر وودی جان خوبی؟ :)
خیلی خوشحال شدم
یا هنرجوهای موفقشونن یا تبلیغاته؟






مرسی...
فکر کردم حالا حالاها نمی نویسی!
راستی لطفا اسم غذاهایی که عکسشونو میزاری هم بنویس :)
ششمین عکس چیه؟ میدونم برد همون کلاس بازیگریه... ولی نفهمیدم چیه؟ خودشونو معرفی می کنن؟
بازم مرسی که تجربیاتت رو به اشتراک میزاری
شاد باشی و سلامت و موفق
آرزوی همیشگیه من برای تو
سلام
آره راست میگی اون غذا Enchiladas بهش میگن. نون رو وسطش پنیر یا گوشت میریزن و گرد میپیچن و میذارن توی فر تا با هم بپزه و روش هم خامه ترش یا سس های دیگه میزنن.
اون عکس هم بوردش بود. اخبار و اطلاعات مربوط به اونجا رو گذاشته بودند مثلا بوردهای دانشگاه.
یک بار معلم هنر گفت یه نقش بازی کن مثلا می خواست استعداد یابی کنه جا داره بگم که بدترین لحظه هنری زندگی من بود هنوزم بهش فکر می کنم مو به تنم سیخ میشه
منم میخوام برم ولی فعلا وقت ندارم سر زبان و سرکار رفتنم ولی حتما میرم به نظرم همه فارغ إز اینکه میخوان بازیگر بشن یا نه باید برن! بعضی وقتا لازم تو زندگی نقش بازی کنی نه اینکه سر کسی رو گول بزنی برأی اینکه همه چیزتو نریزی بیرون...در واقع برأی محافظت إز خودت...
بیشتر بنویسید زر موردش و حتما شما اجرا کنید ...
این هفته یه سری رفتم و اجرا کردم. خوب بود اما فکر کنم اونقدری استعداد ندارم