زیر آسمان خدا 2

اینجا زیر آسمان خدا نیست. زیر آسمان خدای رنگین کمانه خدای کیان خدای نیکا خدای مهسا است

زیر آسمان خدا 2

اینجا زیر آسمان خدا نیست. زیر آسمان خدای رنگین کمانه خدای کیان خدای نیکا خدای مهسا است

َشیکاگو روز پنجم مرکز شهر - قسمت دوم

به راهم توی اون پارک ادامه دادم و اینور و اونور پارک میشد چند تا مجسمه هم دید. مثل خیلی دیگه پارک های توی امریکا درخت های زیادی رو نمیشه دید. کلا تعریفشون از پارک یه فضای چمنی شکل باز هست تا یه عالمه درخت.



البته جاهای قشنگ هم داشت ولی واقعا انتظار بیشتری داشتم.





توی نقشه هم نگاه میکردم که جاهای دیدنی رو پیدا کنم و ببینم. این فواره مثلا از جاهای دیدنی بود اما من که رسیدم خشکیده بود.



مثلا قرار بوده که این شکلی باشه.



دوربینم رو هم زوم کردم که از فضای اونطرف تر پارک هم که رودخانه میسیسیپی باشه هم عکس بگیرم و این لکه های وحشتناک غبار روی دوربینم دیگه واقعا غیرقابل قبول شدن. ظاهرا دوربینم رو گذاشته بودم کنار این فن توی هتل و هر چی غبار بوده رو فرستاده توی دوربین. عکس های این سفرم رو کلا خراب کرد. حتما باید یه دوربین بگیرم.






َشیکاگو روز پنجم مرکز شهر - قسمت اول

از هتل که آمدم بیرون یک باد سردی میامد که میرفت توی گوشم و درد میگرفت. یه چند قدمی رفتم دیدم واقعا نمیشه. این شد که رفتم فروشگاه نزدیک هتل که یه لباسی چیزی بخرم. نمیدونم چرا همه لباس ها تابستونه بودند. یعنی یه نفر هم این وقت سال کلاه نمیخواد؟ ژاکت نمیخواد؟ به سه تا فروشگاه سر زدم و بالاخره شانسی یه کلاه سفید که روش نوشته بود شیکاگو خرید. کلا مثل اینکه رسم شده هر جایی که میرم مجبورم یه چیزی بخرم. چند وقت پیش هیستون هم همینطوری شده بود. 



توی راه این اتوبوس قدیمی هم نظرم رو جلب کرد. اتوبوس هایی که استفاده نداشت رو کرده بودند کتابخانه عمومی. نمیدونم سیار هم بود یا نه اما آخر هفته هست و کسی توش نبود.



راه افتادم رفتم سمت ایستگاه. شیکاگو حمل و نقل عمومی اش خوبه. ترنی سریع السیر داشت تا مرکز شهر که زمان گرفتم 37 دقیقه طول کشید. با Google Maps هم زمان گرفته بودم با تاکسی 35 دقیقه بود. یعنی خیلی فرقی نمیکرد.


ایستگاه های شمالی به نسبت خلوت بودند اما هر چی به مرکز شهر نزدیکتر میشدی ایستگاه ها شلوغتر بودند. 



یه چیز باحالی که داشت این بود که قطار از بین طبقه دوم سوم خانه ها رد میشد. فکر کنم تا حالا همچین قطاری رو ندیده بودم. حس باحالی میداد که بالا هستی. یه چیز جالب دیگه این بود که حس اینکه خارجی هستی اینجا خیلی به آدم دست نمیداد. غیر از اینکه آسیایی های زیادی رو میشد دید رفتار مردم هم خوب بود. توی ترن سر صحبت رو باز میکردم و با بغل دستی ام صحبت میکردم و اونم خیلی دوستانه جواب میداد. 



بالاخره رسیدم مرکز شهر و میتونم بگم که خیلی خیلی قشنگ بود. رودخانه ای که از وسط رد میشد و ساختمون های بلند. کاملا مشخص بود که مرکز شهرش خیلی از دالاس بزرگتره و البته شلوغتر.




ایستگاه مرکز شهر منو یاد این فیلم های گانگستری انداخت. گفتم اوه الان مافیای شیکاگو میان! بسیار بسیار کثیف بود و به نظر متروکه و ترسناک میامد. 




از ترن که آمدم بیرون توی خیابون هنوز همون باد سر بود. حتی میتونم بگم که سردتر هم شده بود. خیر سرش مثلا قرار بود که امروز آفتابی باشه اما آفتابش انگاری که یخ زده بود. Wilis Tower با ایستگاه چند قدمی بیشتر فاصله نشد. این شد که از کنار دیوارها آروم آروم راه افتادم. 



اونجا خیلی شلوغ بود و کسی که دم در ایستاده بود گفت که یک ساعت و نیم صف باید بایستین. من دیگه از دور زیارت کردم و رفتم سمت پارک مرکز شهر.




توی راه این شریکم زنگ زد و یک ساعتی هم با اون صحبت کردم و پشت ساختمون ها پناه میگرفتم که باد نبردتم. پارک اصلا سرسبز نبود. آخه نمیدونم خدا چرا این وقت سال من آمدم اینجا؟ مجسمه ها خوب بودند اما بگم خیلی خاص بودند نبودند. یه عده ای هم دور پارک توی این سرما داشتن میدویدن یا خیلی شیک سگشون رو آورده بودند گردش. اصلا از پارک های اینطوری که درخت نداره خوشم نمیاد.




توی پارک توریست هم زیاد بود. اما اکثرا دست جمعی آمده بودند. فکر کنم توریست تنهاشون فقط من بودم.