از هتل که آمدم بیرون یک باد سردی میامد که میرفت توی گوشم و درد میگرفت. یه چند قدمی رفتم دیدم واقعا نمیشه. این شد که رفتم فروشگاه نزدیک هتل که یه لباسی چیزی بخرم. نمیدونم چرا همه لباس ها تابستونه بودند. یعنی یه نفر هم این وقت سال کلاه نمیخواد؟ ژاکت نمیخواد؟ به سه تا فروشگاه سر زدم و بالاخره شانسی یه کلاه سفید که روش نوشته بود شیکاگو خرید. کلا مثل اینکه رسم شده هر جایی که میرم مجبورم یه چیزی بخرم. چند وقت پیش هیستون هم همینطوری شده بود.
توی راه این اتوبوس قدیمی هم نظرم رو جلب کرد. اتوبوس هایی که استفاده نداشت رو کرده بودند کتابخانه عمومی. نمیدونم سیار هم بود یا نه اما آخر هفته هست و کسی توش نبود.
راه افتادم رفتم سمت ایستگاه. شیکاگو حمل و نقل عمومی اش خوبه. ترنی سریع السیر داشت تا مرکز شهر که زمان گرفتم 37 دقیقه طول کشید. با Google Maps هم زمان گرفته بودم با تاکسی 35 دقیقه بود. یعنی خیلی فرقی نمیکرد.
ایستگاه های شمالی به نسبت خلوت بودند اما هر چی به مرکز شهر نزدیکتر میشدی ایستگاه ها شلوغتر بودند.
یه چیز باحالی که داشت این بود که قطار از بین طبقه دوم سوم خانه ها رد میشد. فکر کنم تا حالا همچین قطاری رو ندیده بودم. حس باحالی میداد که بالا هستی. یه چیز جالب دیگه این بود که حس اینکه خارجی هستی اینجا خیلی به آدم دست نمیداد. غیر از اینکه آسیایی های زیادی رو میشد دید رفتار مردم هم خوب بود. توی ترن سر صحبت رو باز میکردم و با بغل دستی ام صحبت میکردم و اونم خیلی دوستانه جواب میداد.
بالاخره رسیدم مرکز شهر و میتونم بگم که خیلی خیلی قشنگ بود. رودخانه ای که از وسط رد میشد و ساختمون های بلند. کاملا مشخص بود که مرکز شهرش خیلی از دالاس بزرگتره و البته شلوغتر.
ایستگاه مرکز شهر منو یاد این فیلم های گانگستری انداخت. گفتم اوه الان مافیای شیکاگو میان! بسیار بسیار کثیف بود و به نظر متروکه و ترسناک میامد.
از ترن که آمدم بیرون توی خیابون هنوز همون باد سر بود. حتی میتونم بگم که سردتر هم شده بود. خیر سرش مثلا قرار بود که امروز آفتابی باشه اما آفتابش انگاری که یخ زده بود. Wilis Tower با ایستگاه چند قدمی بیشتر فاصله نشد. این شد که از کنار دیوارها آروم آروم راه افتادم.
اونجا خیلی شلوغ بود و کسی که دم در ایستاده بود گفت که یک ساعت و نیم صف باید بایستین. من دیگه از دور زیارت کردم و رفتم سمت پارک مرکز شهر.
توی راه این شریکم زنگ زد و یک ساعتی هم با اون صحبت کردم و پشت ساختمون ها پناه میگرفتم که باد نبردتم. پارک اصلا سرسبز نبود. آخه نمیدونم خدا چرا این وقت سال من آمدم اینجا؟ مجسمه ها خوب بودند اما بگم خیلی خاص بودند نبودند. یه عده ای هم دور پارک توی این سرما داشتن میدویدن یا خیلی شیک سگشون رو آورده بودند گردش. اصلا از پارک های اینطوری که درخت نداره خوشم نمیاد.
توی پارک توریست هم زیاد بود. اما اکثرا دست جمعی آمده بودند. فکر کنم توریست تنهاشون فقط من بودم.
این وبلاگ خیلی حس امنیت بهم میده چون منطقی و علمی پست میذاری بعنوان یه فارغ التحصیل موفق لطفا مطالب انگیزشی هم پست کنین شاید امثال منم راهشون پیدا کردن با آرزوی سلامتی روزافزون و دلی شاد!
لطف دارین. چشم بتونم حتما میذارم.
Salam Woodi,
Man Germany PhD mikhunam, mikham ye paper submit konam be ye conference to USA
fek mikoni VISA bedan, man ziad shenidam az ija Reject beshan!
irani didi tazigiha bad az tasvib ghanun Z mohajerat Trump USA umade bashe vase conference ya masan Posdoc/ PhD ?
Merc
سلام
تا جایی که میدونم برای کنفرانس باید ویزای توریستی گرفت که فعلا به ایرانی ها نمیدن. تنها ویزایی که صادر میشه فعلا دانشجوییه. بازم از بچه هایی که کنفرانس امریکا فرستادن بپرسین.
وودی چرا نمی نویسی؟
ببخشید. دارم برنامه ریزی میکنم که کلی پست بذارن. اینقدر پست بذارم که دیگه خسته بشین.
Salaam,
Could you please send me your email address?
Thanks,
سلام
zireasemanekhoda@yahoo dot com
موفق باشین
سلام
بازم مثل همیشه ممنون که اینقدر جالب اون چیزای رو که میبینی مینویسی
تی شرت۳۰۰هزار تومن به پول ما....
عجب ایستگاه متروی...
رودخونه داخل شهر خیلی منظره جالبی بود
پارک هم اصلا مجسمه جالبی نداشت چقدر خلوت
سلام
آره مثلا این فروشگاه قیمتش خوبه.
سلام وودی جان ، مثل همیشه قشنگ نوشتی ، ایشالا همه کارات درست میشه و به اهدافت میرسی ، یه سوال داشتم ، برای رشته های کشاورزی اونجا امکان اپلای هست ؟
سلام
برای همه رشته ای امکان اپلای هست. برای فاندش نمیدونم باید بچه های همرشته ای خودتون رو پیدا کنین. اگر ماشین آلات باشین ممکنه به رباتیک نزدیک باشه و فاند هم داشته باشه.
دلتنگتم
سلام دوست عزیز ! من اتفاااااقی وبلاگ قبلیتون رودیدم وخیلی از مطالبش لذت بردمو از اینکه اخرینپستتون مال سال ۹۴ بود ؛ ی ذررره توی ذوقم خورد ولی ب محض اینکهادرسوبلاگتون روپیدا کردم و دیدم بروزرسانیشمال مرداد ۹۷ بود واقعاااا خوشحال شدم!! مطالب خیلیخوبیرومیگذارید .موفق بااااشید :)
سلام
خواهش میکنم. خوش آمدین.
سلام
الان ساعت 7.32 صبح هستش و من طبق معمول از شب قبل بیدار ...
خیلی اتفاقی وب قبلی رو دیدم و مطالب رو دنبال کردم و رسیدم به خداحافظی و به شدت ناراحت شدم ، تا اینکه دیدم 2 وب رو ساختی.
انشالله که موفق باشی
سلام
خواهش. موفق و موید باشی.
سلام، مدت هاست دارم وبلاگ شما را دنیال میکنم، کلا داخل بوک ماک من هستید از زمانی که اون وبلاگ قدیمیه بود، اصلا الهام من بودید، الان اینقدر ناراحتم داشتم اخرین پست ها را دنیال میکردم، منم الان تو پروسه کلیرنس هستم از 29 می تا حالا، هیچ حبری نیست، شاید در یک هفته یکی دو نفر در هفته اونم از خیلی قبل پیش بودن، روند خیلی کند شده، ادم اینهمه درس بخونه، مقاله بنویسه، پذیرش بگیر، فاند بگیر، حالا همش روی هواست، بلیط رزرو کردم بهش نمیرسم مجبورم کنسل کنم تا ببینم چی میشه، کلی دانشجو منتظرن، برامون دعا کنید، ببخشید اینقدر حرق زدم ی دردودل بود...




سلام
ایشاله که درست میشه (یا تا حالا درست شده) دیگه هر راهی سختی های خودش رو داره. یه جایی هم باید کار رو سپرد دست خدا. دیگه خودش هر جور خواست درست میکنه.
توریست تنها بودن که خیلی بهتر از تنها دیت کردنه دکتر!
من اوایل که از ایران رفتم خودم با خودم میرفتم کافی شاپ، رستوران،خرید....اصلا تنهایی غریبی بود.نمیگم الان خیلی بهتر شده،اما جدا وودی هرجا هستی بگرد چند تا دوست مشتی پیدا کن،دوستی که هرساعتی بشه پیداش کنی،منظورم الاف جماعت نیست!
ازدواج کردن هم البته گزینه مناسبی هست ، به نظرم ایالتی که هستید برای پیدا کردن همسر برای یه ایرانی جالب نیست.
تنها دیت کردن دیگه چیه؟! راستش وقت ندارم. همه وقتم رفته برای پروژه ام و کلی هم سر این مریض میشم. ایشالله به زودی به یه جای خوبی میرسه و منم یه نفس راحتی میکشم.
یه روز به یکی میگن مجسمه بساز بذاریم تو پارک
مرسی از اینکه واسه ما وقت میذاری هرکی جای تو بود اصلا وبلاگ نمینوشت چه برسه به جواب دادن و ... امیدوارم خوشبخت بشی
طرف تصمیم میگیره پاهای دراز قهوه ای بسازه که بالاتنه ش معلوم نیست چی به چیه
بعد اونام میگیرن میذارن تو پارک
نه یکی نه دوتا به مقدار لازم.
_________________________________________________
وودی میخواستم غرغر کنم بگم که چرا جواب ایمیل نمیدی رفتم دیدم جواب دادی
خواهش
مرسی که مینویسی
خواهش میکنم.
وااای بالاخره وودی پست گذاشت....
یکم عاشق بشین دیگه .وبلاگ به هیجان نیاز داره خب
من یکی که معتاد این وبلاگم.دلتون بحال ما نمیسوزه اخه؟
پیشنهادم اینه که بیشتر مطلب بنویسین و همچنین از ابعاد دیگه زندگیتون
هاها نوشتم که دخترهمسایه رو. اینم عشق! فقط هر چقدر شما دختر همسایه رو دیدین بعد از اون پست منم دیدم.