X
تبلیغات
رایتل

بعد رفتیم داخل دانشگاه رو هم ببینیم. من دانشگاه خودمون رو بیشتر دوست داشتم اما اونجا هم قشنگ بود.



یه کم بستنی اضافه آمده بود از قبل که از یخچال برداشتیم و با چند تا از بچه های جورجیا تک نشستیم و خوردیم. بچه ها هم یه کم از تجربیاتشون از زندگی توی آتلانتا و جورجیا تک تعریف کردند.



امروز آسمون هم فوق العاده زیبا بود.




یه سری هم به فروشگاه دانشگاه زدیم. طبق انتظار قیمت ها خیلی بالا بود. دوستم یه لیوان داشت که آرم جورجیا تک روش بود اونو به عنوان یادگاری بهم داد.






ناهار هم رستوران های اطراف دانشگاه یه غذای یونانی خوردیم و به سمت فرودگاه راه افتادیم.



برای پرواز خیلی شانس آوردم نزدیک بود که پروازم رو دوباره از دست بدم. بازم سکیوریتی کیفم رو زد کنار که چک کنه اما خدا رو شکر اینبار ده دقیقه بیشتر طول نکشید اما برای رسیدن به هواپیما باید سوار ترن میشدم که تا من رسیدم ترن هم رسید وگرنه اگر قرار بود ده دقیقه هم طول بکشه به ترن برسم شاید پروازم رو از دست میدادم.



 

بالاخره هواپیما به آسمون دالاس رسیدم. منم فکر میکردم بالاخره Home Sweet Home.


روز آخر تصمیم گرفتیم که بریم  دانشگاه جورجیا تک رو هم یه سری بزنیم. من معمولا هر شهری رفتم دانشگاه های اصلی اون شهر رو هم رفتم دیدم. جورجیا تک خیلی بزرگ بود و میتونم بگم که شبیه دانشگاه آستین که کمپس وسط شهر پراکنده شده بود. کلا به نظر من آتلانتا خیلی شبیه آستین بود. دوستم میگفت که اکثر کسانی که دیده آمدن جورجیا تک سن بالایی داشتند و رزومه خوبی جمع کردند وگرنه از نظر هوش و استعداد و یا حتی سطح سواد تفاوت چندانی با ما ندارند. برای من خیلی جالب بود چون همیشه فکر میکردم کیا میرن این دانشگاه ها. البته بچه های هم سن و سال ما هم بودند که توی جورجیا تک درس میخوندن و از نزدیک با چند تاشون هم آشنا شدم. 




عین دانشگاه ما بچه های اونجا هم مشکل استاد داشتند. یعنی اساتیدی که از نظر مهارت های اجتماعی بسیار ضعیف عمل میکنند. من کمتر استادی رو دیدم که مهارت های اجتماعی مناسبی داشته باشه. تجربه من از اساتید ایرانی دانشگاه های ایران تجربه مثبت تری بود. تقریبا همه بچه هایی که من باهاشون صحبت کردم میخواستن استادشون یا دانشگاهشون رو عوض کنن به خاطر اینکه استادشون برخورد درستی باهاشون نداشت. تا قبل از این فکر میکردم که این مشکل توی دانشگاه ما هست ولی حالا فهمیدم که حتی بعضی اساتید جورجیا تک هم همچین مشکلی رو دارند. کاملا هم منطقی به نظر میرسه. اکثر اساتید دانشگاه ها وقت زیادی رو صرف تحصیل زمینه ای خاص کردند و کمتر به مهارت های اجتماعی پرداختند اینه که اصلا نمیدونن چطوری باید با دانشجوی خودشون برخورد کنن.


یکی از موارد دیگه ای که دوستم میگفت خیلی توی جورجیا تک پر رنگ هست Greek life یا زندگی دورهمی دانشجویی هست. میتونم بگم دانشگاه دالاس اصلا همچین چیزی نداشت. در واقع دانشگاه هایی مثل جورجیا تک (و همینطور آستین و بیشتر دانشگاه های بزرگ دیگه) دانشجوهای زیادی رو از سراسر کشور میگیره و این دانشجوها معمولا توی خوابگاه ها جا میگیرند و چند سال تحصیلشونو با هم زندگی میکنند اینه که از نظر دوستی خیلی به هم نزدیک میشن. بعضی گروه ها فقط دخترونه و بعضی ها فقط پسرونه و بعضی ها هم مختلط هستند. این دانشجوها همینطور با فارغ التحصیلانی که توی همون خوابگاه ها بودند هم ارتباط پیدا میکنند و این ارتباطات رو تا بعد از فارغ التحصیل هم نگه میدارند.





یه نیم ساعتی توی کمپس چرخیدیم و چند جا هم پیاده شدیم و عکس گرفتیم.





دوستم گفت که پارکینگ دانشگاه خیلی گرونه و اکثر بچه ها دورتر پارک میکنن و با اتوبوس اینا میان اما خب چون یکشنبه بود و جای پارک نزدیک دانشگاه توی شهر گیر میامد ما با همون ماشین تا کنار دانشگاه رفتیم.




یه چیز دیگه ای که راجع به جورجیا تک جالب بود این بود که میگفت تا به یکی (دختری!) میگی جورجیا تک هست اولین چیزی که فکر میکنه اینه که نابغه ای. دیگه خیلی نیازی به اثبات چیزی نداری :)

من خیلی آدم صبوری هستم. همیشه و در همه شرایط سعی میکنم مثبت فکر کنم و بر اساس همونم برنامه ریزی میکنم و میرم جلو اما همیشه شرایط اونطوری که آدم میخواد پیش نمیره. از انتخابات پارسال امریکا تا امروز حتی یکبار هم اجازه ندادم که شرایط و اخبار منفی باعث نگرانی ام بشه اما امشب که اخبار در مورد تصمیم مهاجرتی جدید رو خوندم احساس کردم که صبرم شکست. فرمان جدید نه تنها اجازه ورود ایرانی ها به امریکا رو نمیده بلکه اجازه صدور ویزاهای مهاجرتی رو هم نمیده و نه تنها افراد خارج از خاک امریکا رو شامل میشه, داخل امریکا رو هم شامل میشه. حالا واقعا خدا میدونه که چی میشه کاملا مشخصه که این فرمان برای فشار به دولت های اون کشورها صادر شده اما قربانی هاش آدمهای بیگناه هستن. اون از پارسال و فارغ التحصیلی و اوضاع گرفتن OPT. اینم از امسال و شرایط مهاجرتی. دارم فکر میکنم که یه روزی بچه های ما هیچوقت درک نخواهند کرد که توی چه شرایطی ما زندگی کردیم.


https://www.nytimes.com/2017/09/24/us/politics/new-order-bars-almost-all-travel-from-seven-countries.html

https://www.whitehouse.gov/the-press-office/2017/09/24/enhancing-vetting-capabilities-and-processes-detecting-attempted-entry


(این مدت که ننوشتم کلا سرم خیلی شلوغ شد و در همین حین هم مودم خونه ام سوخت و دیگه اینترنت نداشتم و هم سرما خوردم و مریض بودم و حال نداشتم و هم ایکس باکسم سوخت و خلاصه داستانیه) این بخش سفر آتلانتا رو تموم کنم کلی مطلب هست که میخوام بنویسم.)

بچه ها وسط پارک داشتن توی آب ها بازی میکردند. از بلندگو اعلام کردند که میخواهند آهنگ بذارن همراه با فواره ها و بچه ها کم کم رفتند کنار.یه چیزی که دقت کردم اینه که چقدر سیاهپوست توی آتلانتاست. میتونم بگم که جمعیتشون شاید دو برابر دالاس باشه. دوستم هم تایید کرد.



آهنگ هاش بد نبود اما رقص نور و فواره هاش خیلی تنظیم نبودند. یادم افتاد چند سال پیش که رفته بودم وگاس و رقص نور و صدای روبروی بلاژیو که چقدر قشنگ بود و با خودم گفتم قدر ندونستم حالا اینجا خیلی ضعیف تره.





تا در ساختمون کوکاکولا رفتیم اما دیگه بسته بود. البته دوستم میگفت بلیتش خیلی گرونه و رفته بود و میگفت اصلا نمی ارزه. اونقدری دیدن نداره.



آکواریوم هم دیگه بسته بود. به نظرم دوستم گفت بزرگترین آکواریوم توی امریکاست و خیلی هم تعریف کرد اما فکر نکنم اگر باز هم بود حسش بود که برم.



بعد رفتیم ساختمون CNN که طبقه پایینش برای بازدید کننده ها باز بود. روبروی در چند تا هندی داشتند عکس میگرفتند. ما هم میخواستیم عکس بگیریم که نیم ساعت معطلشون شدیم. یکی یکی جا عوض میکردند و آخرش هم دوستم یه عکس ازشون گرفتن. 



داخل ساختمونش هم خیلی قشنگ بود. فکر نمیکردم که محل کار CNN این شکلی باشه. برای من خیلی جالب بود که پایین ساختمون پر از مغازه بود و از اون فضا برای فروش غذا و ... به مشتری ها استفاده میکردند.




ظاهرا CNN و کوکاکولا تاثیر زیادی روی اقتصاد آتلانتا داشتند و برای همینم مردم اینجا خیلی این دو تا شرکت رو دوست دارند. بعد از اون یه کمی توی خیابون های مرکز شهر قدم زدیم. مرکز شهرش خیلی زنده تر از دالاس بود. ساعت نزدیک نیمه شب بود اما هنوز آدمای زیادی توی پیاده رو ها داشتند راه میرفتند. البته دوستم گفت که اینجا به امنی دالاس نیست و بهتره که این ساعت شب خیلی قدم نزنیم.




نزدیک ظهر بود که بیدار شدیم. من همچنان خیلی خسته بودم. خونه دوستم توی یه آپارتمان خیلی لوکس در یه جای خوب شهر بود. بیشتر از ماهی 2200 دلار اجاره ماهانه این آپارتمان بود. خودش که میگفت خیلی خوبه اما به نظر من خیلی فرق زیادی با آپارتمان های دیگه نمیکرد. دو تا استخر داشت و یه جایی برای کباب کردن. به پیشنهاد دوستم قرار شد که ناهار جوجه کباب درست کنیم و کنار استخر بخوریم. جالب بود که کنار استخر خیلی خلوت بود و یه پسره داشت آفتاب میگرفت که ما آمدیم اونم رفت. 



بعد از ظهر هم قرار شد بریم توی شهر با ماشین یه دوری بزنیم. میتونم بگم که آتلانتا بیشتر شبیه آستین بود. دوستم هم در مورد آتلانتا صحبت میکرد که اینجا خیلی سیاهپوست داره و شهر به نسبت گرونی هست ولی امکاناتش از دالاس بهتره. 







مرکز شهرش شبیه مرکز شهر دالاس بود اما بزرگتر.






بعد از یه مدت دور زدن تصمیم گرفتیم که پیاده بشیم و بریم پارک مرکز شهر. پارکینگ ها خیلی گرون بودند. برخلاف دالاس که پارکینگ خیلی راحت گیر میاد, آتلانتا پارک کردن دردسری بود. یه آپارتمان پشت خونه اشو کرده بود پارکینگ و  ده تا ماشین هم با فاصله های بسیار تنگ جا میشدند. یه خانمه میخواست بیاد بیرون که نیم ساعتی طول کشید اینقدر عقب و جلو کرد تا در بیاد. کسی هم که پارکینگ رو اجاره میداد حرفه ای بود و فرمون میداد. برام خیلی جالب بود که هنوز این پارکینگ های سنتی هست و یه عده ای هم دارند از یه وجب جا پول در میارن. البته گفت که امشب این نزدیکا برنامه است و برای همینم شلوغ شده. از ما هم 10 دلاری برای پارکینگ گرفت. جاهای دیگه 20 دلار بود. در حالیکه توی دالاس مرکز شهر پارکینگ 5 دلاری که خیلی راحت گیر میاد. این ساعت هم معمولا جاهایی هستند کنار خیابون که میشه مجانی پارک کرد.



آتلانتا به چند تا چیز معروف هست. یکی CNN که مرکزش اینجاست. بعدش کوکاکولا و بعدش هم المپیک.



چون آتلانتا  یه زمانی محل برگزاری المپیک بوده و توی پارک هم اسم کسانی که شرکت کرده بودند روی آجر های کوچیک کوچیک نوشته بودند (شاید هم فقط اونایی که مدال گرفته بودند).