X
تبلیغات
رایتل

چند وقت پیش که داشتم در یوتیوب غور میکردم به یه کانالی برخوردم به اسم Crash Course. به خاطر این کانال یه هفته ای زندگیمو تعطیل شد و از صبح تا شب (حتی توی شرکت) داشتم ویدئوهاشو نگاه میکردم. درس های مثل فلسفه و اقتصاد و ... برام خیلی جذاب بودند. درس اقتصاد رو که داشتم نگاه میکردم فکر کردم که خدایا چرا این همه ما درس خوندیم توی ایران هیچ کسی به ما اقتصاد یاد نداد؟ من فردا میخوام توی جامعه زندگی کنم میخوام خانواده ام از لحاظ اقتصادی تامین باشن چرا مبانی اقتصاد رو هم نمیدونم. بعد یادم افتاد که توی مدرسه یه درسی داشتیم به اسم اقتصاد ولی یادم نمیاد که یک صدم این چیزایی که توی این فیلم ها یاد گرفتم اونجا یاد گرفته بودم. مثلا توی درس اول و فقط درس اول فهمیدم که "خودکفایی ناکفایی هست و ناکفایی فقر میاره" خب یه همچین موضوع ساده ای که هر کسی که درس اول اقتصاد رو خونده باید بدونه رو چرا من نمیدونستم؟ یا برام همیشه سئوال بود که چرا امریکا چیزایی رو که تولید میکنه هم وارد میکنه که توی درس های بعدی فهمیدم. یا اینکه چطور شد که هند و چین این همه پیشرفت کردند و ... خب اینا رو بررسی کردند و علم کردند و آموزش میدن. این درس اقتصاد 1 بود. تازه فهمیدم که این امریکایی ها توی دانشگاه وقتی میگن (ECON1)  داریم چه چیز هایی رو یاد میگیرن.  خیلی دوست دارم بدونم آخه به ما چی درس دادن و چرا یه دانشجوی امریکایی باید اقتصاد بیشتر از من بدونه؟

یادمه یکی از آشناها چند سال پیش پول ارث باباش رو که سالها توی بانک براش نگه داشته بودند رفت بگیره و بعد گفت برای اینکه ربا نشه کل سود پولی که توی بیشتر از یک دهه روی پولش آمده بود رو پس داد به بانک. خب این آدم اگر یه کم اقتصاد میدونست و در مورد تورم و نحوه کنترل پول میدونست میفهمید که اون مثلا سودی که بهش دادن حتی جبران کاهش ارزش پولش رو هم نمیکنه. ربا چیه؟ بله 1400 سال پیش 1 سکه به یکی میدادی سال بعدش هم همون ارزش بود اما الان سیستم اقتصادی دنیا یه دنیای دیگه است. خود دلار امریکا سالیانه متوسط 2-3 درصد کاهش ارزش داره و این بر اساس علم اقتصاد هست برای اینکه مردم پولشون رو به کار بندازن و زیر لحاف نذارن. امریکا بهره بانک ها 0.01 درصد هست. یعنی تقریبا هیچی. یعنی بانک ها سالی 2-3 درصد پول شما رو صاحب میشن اگر پول توی بانک نگه داری چون ارزشش کم میشه. خب اینا از کم سوادی مردم استفاده میکنن که پولشون رو بگیرن. یکی از دوستان چند وقت پیش میگفت آره این بهره ها ربا هست و بانکداری اسلامی نمیدونن چیه اینا و... آخه من به این آدم چی باید بگم وقتی هنوز مفهوم تورم رو نمیفهمه. منم همیشه فکر میکردم تورم چیز بدی یا رکود چیز بدیه. بعد از این درس ها بود که تازه فهمیدم اینا جزوی از اقتصاد هست و اصلا نباشه چرخ های اقتصاد امروز نمیچرخه. بعضی ها واقعا از نادانی مردم سو استفاده میکنن و البته وظیفه هر کسیه که خودشو از نادانی در بیاره. آدمی که نمیدونه هم به خودش خیانت کرده و هم به خانواده اش. خدا رو شکر که امروز دسترسی به اطلاعات اینقدر آسون شده.


عین همین برای تاریخ. اصلا نمیدونم چرا تاریخ جهان رو به ما یاد ندادن. خب ما این همه وقت گذاشتیم تاریخ خوندیم توی مدرسه چرا هیچوقت در مورد تاریخ ژاپن به ما نگفتن؟ حالا بماند که همین تاریخی هم که خوندیم انگار همه چیزش با یه عینک خاص نگاه شده بود. یعنی من بعد از این همه درس خوندن نباید یه کم در مورد دنیایی که توش زندگی میکنم بدونم؟ همینطور فلسفه یا روانشناسی و بقیه درس ها. اینقدر این کانال برام جدید بود که انگار توی این دنیا زندگی نکرده بودم. تصمیم گرفتم که هر چی اینجا هست رو نگاه کنم و مثل این باشه که از اول لیسانس بخونم.

یکی از دوستان در مورد" آدم زرنگ ها و متقلب ها (در پست "بازی ها) پرسیده بود:

چرا به جای اینکه سعی کنیم اینارو بندازیم بیرون، سعی نکنیم یکی ازینا شیم؟

اینجوری به جای ضرر زدن به یه عده (متقلب ها!)، فقط خودمون سود میکنیم!


به نظرم آدم که سئوال خیلی مهمیه. جوابش به نظر من اینه که آدم بفهمه کسی که بازی میکنه هیچ وقت توی همون مرحله نمیمونه.بازی ها مرحله دارند و کسی که تقلب میکنه شاید یه مرحله بره بالا اما نمیتونه مرحله بعدی رو رد بشه. هر مرحله آدم رو میسازه و آماده میکنه برای مرحله بعدی. نمیشه همه مراحل رو با تقلب پیش برد.  آدم زرنگ به اولین کسی که ضربه میزنه خودشه. یه مثال میزنم. بازی دانشگاه که احتمالا همه رفتیم. فرض کنین کسی که نمره بالاتری میگیره امتیاز بیشتری میگیره و کسی که مدرکش رو میگیره برنده شده. حالا یکی میاد توی همه امتحانا تقلب میکنه و یه جوری نمره ها رو میگیره و آخرش هم مدرکش رو میگیره. یکی هم با سختی درس زیاد میخونه و اونم مدرک میگیره. به ظاهر هر دو برنده شدن اما اونی که تقلب کرده زحمت کمتری کشیده و به نظر جالب تر میاد. حال آنکه اونی که درس خونده کلی چیز یاد گرفته و حالا میرسن به بازی کار. توی بازی کار فردی که درس خونده پشتکار موفق شدن توی کار هم داره. کسی که همه وقتش رو به یادگیری روش های تقلب گذرونده چیزی برای این مرحله نداره و باید از اول یا بره مرحله قبل یا روش های تقلب این مرحله رو پیدا کنه. یه روزی هم دستش رو میره و دیگه نمیتونه ادامه بده. حالا چرا متقلب ها بازی ها رو خراب میکنن؟ توی مثالی که گفتم کسی که تقلب کرده باعث میشه که اعتبار اون دانشگاه بیاد پایین و در درجه اول مدرک خودش بی اعتبار میشه و بعد هم مدرک دیگران. اگر همه تقلب کنن هم دیگه کسی روی فارغ التحصیل های اون دانشگاه رو حساب نمیکنه. در واقع بازی رو خراب میکنن. این درست مثل کسانی هست که مثلا فاند میگیرن و بعد هم میپیچونن استادا رو. توی ایران در موارد بسیاری بازی ها خراب شدن. نمونه اش اختلاس های چند میلیاردی هست. همچین میگن چندین هزار میلیارد اختلاس انگار مثلا به اندازه  پول توی جیبی بچه اشون بوده. بازی اقتصادی رو خراب کردن. این متقلب ها تا جایی پیش میرن که بازی رو خراب میکنن و مردم رو توی خیابون راه میندازن که بیان و بازی رو کامل عوض کنن و این آدمای کثیف رو برای همیشه به زباله دان تاریخ بفرستن. بله کسی که متقلبه تا یه جایی توی یه بازی سود میکنه اما توی بسیاری از بازی های دیگه بازنده اصلی میشه.


یه چیز دیگه هم اینه که بازی ها مرحله دارند. ما همیشه از یه مرحله به یه مرحله بالاتر میریم یا در جا میزنیم و همون مرحله رو از اول میریم. علت اینکه مراحل به وجود میان اینه که آدما دوست دارن با کسانی بازی کنن که همطرازشون هستن که هیجان داشته باشه. همینکه ممکنه ببازن وقتی میبرن هیجان بازی. اگر رقیب خیلی ضعیف باشه خب معلومه شکست میخوره دیگه بازی باهاش هیجانی نداره. مثلا جام جهانی فوتبال رو در نظر بگیرین که مثلا تیم دسته سه لیگ ایران بخواد بره توی اون بازی. خب برای هیچ تیمی یا تماشاچی ای بازی جذابیتی نداره. اما وقتی ایتالیا با برزیل بازی داره همه میخوان نگاه کنن چون نمیدونن کی برنده میشه. برای همینه که بازی های رقابتی که بازیکن ها زیاد باشن مرحله ایجاد میشه.

 اشتباهی که بعضی میکنن اینه که میخوان برن مرحله آخر تا زود برنده بشن. بله درسته که اگر کسی غول مرحله آخر رو شکست بده برنده میشه اما غول مرحله آخر اسمش روشه باید آخر بازی شکست بخوره. قبل اینکه غول مرحله آخر رو شکست داد باید سیاهی لشگر ها و غول کوچیک ها رو شکست داد. مثلا کسی که بخواد مدرک بگیره باید اول مدرسه رو تموم کنه. اگر یه راست بره سر دانشگاه نمیتونه غول لیسانس رو شکست بده. درک این مطلب خیلی مهمه چون مراحل خیلی جاها قابل تشخیص نیستن. مثلا شرکتی که نوپاست مرحله اولش اینه که از شرکت های همسایز خودش موفق تر باشه. بله اگر از بزرگترین و بهترین شرکت فیلد خودش بهتر باشه غول مرحله آخر رو شکست داده اما همیشه برای شکست دادن غول مرحله آخر نیاز به کسب مهارت هست که با شکست دادن غول کوچیک ها به دست میاد. مثلا توی بازی انقلاب 57 وقتی ساختمون صدا و سیما اشغال شد بازی تموم شد و غول مرحله آخر شکست خورد. مسلما اگر مردم از اول میرفتن سمت صدا و سیما نمیتونستن برنده بشن چون تجربه لازم رو نداشتن و سیاهی لشگرهای غول هم زیاد بودن. مراحل باید به ترتیب طی بشه تا مهارت لازم به دست بیاد. مثلا توی مرحله اعتصابات مردم بسیاری از سیاهی لشگر های غول مرحله آخر رو از سر راه برداشتن (مثلا ریزش کردند و برای غول نمیجنگیدن). این سیاهی لشگرهای غول آخر اگرچه خیلی ضعیف هستن و راحت شکست داده میشن اما چون زیادن وقت میگیره. معمولا توی بازی ها غول ها از این سیاهی لشگر ها زیاد دارن و باید قبل از شکست غول مرحله آخر از سر راه برداشته بشن. حالا متقلب ها برنده نمیشن چون اگر اینا رو هم رد کنن گیر غول آخر مرحله میفتن و نمیتونن برن مرحله بعد. اگر اونم شانسی شکست بدن مرحله بعدی سیاهی لشگرها اندکی قویتر هستن. (راستی بازی ها بیشترشون multiplayer یا چند بازیکنی هستند و برای همین باید یار جمع کرد که برنده شد. یعنی تیم میخواد مثلا یه شرکت یه نفره به جایی نمیرسه. اگر حتی یه hero level 10 (قویترین بازیکن ممکن) هم توی تیمت نباشه باز میشه بسیاری مراحل رو رد کرد. شاید خودت یا یکی از هم تیمی هات کم کم با تجربه ای که کسب میکنه تبدیل به اون hero level 10 بشه. 


آخ که چقدر شادی بخشه وقتی  این غول مرحله آخر خوار و خفیف میشه و شکست میخوره. خوبی بازی ها اینه که حتما غول مرحله آخر رو میشه شکست داد چون حتی اگر یکبار شکست بخوریم همیشه میشه بازی رو از همون مرحله آخر شروع کرد و بعضی وقتا هم از سر جایی که مبارزه با غول هست! به امید برنده شدن همه و شکست دادن غول مرحله آخر.

یکی از چیزای جالبی که این چند وقت بهش فکر کردم "بازی" هاست. بازی ها یه نوع بینش هست که به نظرم هر کسی که داره باید باهاش آشنا باشه. عدم آشنایی من با این موضوع باعث شده بود که در گذشته ضربه های زیادی بخورم اما بعد از اینکه متوجه شدم طرز تفکرم رو عوض کردم و الان لذت بیشتری میبرم. خیلی دوست دارم که این افکار رو بنویسم که از بین نرن. فقط برای شما که میخونین "بازی" یه کم ممکنه معنی منفی توی فارسی داشته باشه اما توی این نوشته هیچ جا معنی منفی نداره. حتی بازی خوردن و بازی دادن هم که توی فارسی قطعا منفی تلقی میشه توی این متن منفی نیست و فقط قسمتی از بازی هاست.

الان چند وقتی هست که دارم به این موضوع فکر میکنم و فکر کنم به اندازه کافی پخته شده که بنویسمش. به نظرم مطلب اینقدر جالبه که میشه در موردش یه کتاب کامل نوشت اما من سعی میکنم که خیلی خلاصه همه مطالبی رو که دارم توی یه پست بنویسم. چند تا موضوع باعث شد که به این موضوع فکر کنم:

  • دو سال پیش داشتم مجموعه Game Changers  رو نگاه میکردم.
  • چند وقت پیش که داشتم به موضوع prisoner dilemma برخوردم که تا حالا نشنیده بودم. 
  • توی انگلیسی کلمه Game خیلی کاربرد داره. مثلا Put skin in the game. کلا زیاد میشنوین توی اخبار و ... که در مورد game یا بازی صحبت میکنن.
  • یه ویدئو هم بود که اینجا میذارم.


همه چیز از بچگی شروع میشه. ما یاد میگیریم که چطوری بازی کنیم. برای بازی بعضی وقتا اسباب بازی داریم و خیلی وقتا همبازی داریم. فکر نکنم کسی باشه که توی زندگیش هیچ بازی ای نکرده باشه. از بچگی بازی میکنیم. بازی با اسباب بازی ها معمولا مشکلی ایجاد نمیکنه. یه نفر میتونه ساعت ها بشینه با یه اسباب بازی حالا چه ماشین و چه عروسک بازی کنه ولی لذت ببره. اما بازی با همبازی ها فرق میکنه. میتونه لذتی چندین برابر بازی با یه اسباب بازی داشته باشه و یا رنج و سرخوردگی بیاره بستگی داره که با چه کسانی چه بازی هایی میکنیم.


چند وقت پیش توی یکی از سایت ها یه ویدئو دیدم که زندگی رو به بازی کامپیوتری تشبیه کرده بود که چطوری یه نفر که به دنیا میاد و زندگی میکنه و آخرش هم میمیره و معلوم نیست چی میشه. جمله ای که نظرم رو جلب کرد این بود که میگفت: "هیجده سال اول که بچه هستیم فقط بازی میکنیم که ربطی به بقیه زندگی نداره." یه فکری کردم گفتم که واقعا ربطی نداره؟ شاید داره! 


منبع: https://www.youtube.com/watch?v=gWIi6Pytde8


اصل اول هر بازی

دو سال پیش داشتم مجموعه Game Changers  تولید Bloomberg رو از Netflix نگاه میکردم که در مورد کارآفرین ها و شرکت های بزرگ بود. یه حرف خیلی جالب توی قسمت مربوط به Cisco نظرم رو جلب کرد: "اولین اصل هر بازی اینه که بدونین توی یه بازی هستین!" سرمایه گذارهای سیسکو مدیرعامل شرکت و بنیانگذارهای شرکت رو میذارن کنار و یه پول کمی (در مقایسه با ارزش شرکت) بهشون میدن و اینو یه بازی میدونن که کسی که سرمایه گذار گرفته باید میدونسته که ممکنه همچین چیزی هم پیش بیاد. در کل هر وقت دو نفر با هم در یک زمینه خاص تعامل دارن یک یا چند بازی ایجاد میشه. در واقع ما همیشه در تعامل با دیگران توی یه بازی هستیم. من با خواهر و بردارم. من با پدر و مادرم. من با استادم. من با کسی که ازش خرید میکنم. من با شریک تجاری ام و... پس ما چه بخواهیم چه نخواهیم توی بازی ها هستیم و از بچگی یاد میگیریم چطوری بازی کنیم.


دو نوع کلی بازی داریم

چیزی که تا قبل ازمطالعه مسئله Prisoners Dilemma (دوراهی زندانی ها) نمیدونستم اینه که بازی ها دو نوع کلی دارند. این مسئله ورژن های مختلفی داره که من یکیشون رو به زبون خودم میگم اما شبیه هم هستن. مسئله اینطوریه که دو تا دزد یه بانک رو میزنن  ولی پلیس به عنوان مظنون دستگیرشون میکنه و ازشون بازجویی میکنه. هر نفر میتونه یا طرف مقابل رو لو بده و یا سکوت کنه. چهار حالت پیش میاد (دو نفر و هر کدوم دو انتخاب) (2*2=4). حالت اول اینه که هیچ کدوم اون یکی رو لو نده. اینطوری هر دو تا آزاد میشن. حالت دوم اینه که دزد اول دزد دوم رو لو بده و دزد دوم سکوت کنه. اینطوری همه تقصیر ها میفته گردن دزد دوم و اون باید ده سال زندان بکشه. حالت سوم برعکس حالت دوم هست وقتی که دزد دوم دزد اول رو لو بده و اولی ساکت بمونه. حالت چهارم هم اینه که هر دو همدیگه رو لو بدن. در این حالت هر دو همدیگه رو لو بدن که در این صورت جرم شون نصف میشه و هر کدوم پنج سال زندان میکشه. حالا این دو نفر باید چکار کنن؟


وقتی که من مسئله رو خوندم گفتم خب منطقی اینه که هر دو سکوت کنن. هر دو آزاد میشن و بیشترین منفعت رو براشون داره.اما جواب مسئله برام بسیار عجیب بود و اون  اینه که این دو باید همدیگه رو لو بدن و هر کدوم پنج سال زندان بکشن. اما چرا؟ جواب اینه که بازی ها دو نوع کلی هستند. بازی های مشارکتی و رقابتی. مثلا توی یه بازی فوتبال من با هم تیمی هام بازی مشارکتی دارم و با تیم رقیب بازی رقابتی. مطابق Game Theory (نظریه بازی ها) توی بازی های رقابتی بیشترین سود وقتی میرسه که هر کسی منفعت خودش رو دنبال کنه و کاری به سود و زیاد طرف مقابل نداشته باشه. علتش هم هزینه ریسکی هست که با دنبال نکردن این اصل میاد.

 قبلا برای من همه چیز این بود که همه باید اصول منطقی و انسانی رو رعایت کنند و مطابق اصل انسانی که مشارکت با همدیگه باعث بیشترین سود برای همه میشه همه باید مشارکت کنند و وقتی میدیدم کسی مشارکت نمیکنه به شدت ناراحت میشدم که چرا به این اصول منطقی پایبند نیست. چرا چون حالت دوم برای من پیش میامد که من چندین برابر ضرر میکردم و اون یکی سود میکرد و بعد میگفتم "عجب آدمیه این. اصلا آدمه؟"  مسئله "دوراهی زندانی ها" یه دید جدیدی بهم داد و اون اینکه  همه با من رابطه مشارکتی ندارند و خیلی ها رابطه رقابتی دارند. توی مسئله Prisoner Dilemma میشه حالتی که هر دو اعتراف نمیکنن و این بیشترین سود رو برای هر دو داره. به نظر میرسه که انسانی هم باشه. برای موفقیت توی بازی ها اول باید دونست که کجاها بازی رقابتی و کجاها بازی مشارکتی هست و نباید اجازه داد که رقیب از موقعیت بازی سو استفاده کنه.

در واقع فکر میکردم که در تعاملات انسانی همه بازی ها باید مشارکتی باشند که بیشترین سود به همه برسه ولی اصل توی بازی های رقابتی اینه که آدم منفعت خودشو دنبال کنه. میتونم بگم این یکی از ریشه ای ترین نکاتی هست که توی فرهنگ امریکایی تا حالا دیدم. شاید برای همینه که توی زبانشون این همه از کلمه Game استفاده میکنن. چیزی که توی فارسی اونقدری نداریم.


بازیکن ها و بازی عوض کن ها و متقلب ها (,Players, Game Changers and Cheaters)

توی بازی ها چند نوع شخصیت بازیکن داریم. اول بازیکن ها که کسانی هستند که قوانین بازی رو خوب بلد شدن و میدونن چطوری بازی کنن. بازی کن ها معمولا مربی های خوبی داشتن که بهشون دادن چطوری بازی کنن. بازی کن ها میدونن چطوری برنده بشن و با چه کسانی مشارکت کنن و چطوری رقابت کنن. رقیب رو خوب مطالعه میکنن و نقاط ضعف و قوتش رو پیدا میکنن. برای اونا مهمترین چیز برنده شدن هست و بعضی وقتا برای برنده شده دست به هر کار نامردانه ای هم میزنن اما بعضی بازیکن ها هم منصفانه بازی میکنن (fair play). اگر فوتبال نگاه کرده باشین میدونین بعضی بازیکن ها چطوری با خطا کارشون رو پیش میبرن (Rooney؟) و بعضی ها هم واقعا تکنیک رو یاد گرفتن. اینو بگم که winner ها و loser ها عمدا رو به عنوان دسته بندی تعریف نکردم.

نوع دوم Game Changer ها هستند. اینا همون بازنده ها هستند که از بازی خسته شدن و یه بازی جدید درست کردند که خودشون قوانینش رو تعریف کنن و بتونن برنده باشن. بازی جدید رو هم اینقدر جذاب تعریف میکنن که دیگه بقیه نخوان بازی قبلی رو بازی کنن. تقریبا تمام کارآفرین ها جزو این دسته هستند. مثلا بازی فروش موبایل که بازیکن های اصلی اش نوکیا و ... بودند توسط Game Changer ای مثل اپل به بازی گوشی های هوشمند تغییر پیدا کرد. دیگه هیچ تولید کننده ای دوست نداره بازی گوشی های قدیمی رو کنه که مثلا چطوری آنتن دهی رو بهتر کنه و یا چه پکیجی برای فروش بذارن. برای همین میبینین که اکثرا کارآفرین ها شکست های زیادی توی زندگی داشتن.در حالی که بازیکن های خوب شکست های کمتری داشتن و مربی های خوبی داشتن که قوانین بازی رو بهشون یاد دادن.

یه نوع دیگه بازیکن داریم که متقلب ها (یا همون زرنگ ها که قبلا گفتم هستن). متقلب ها بازی ها رو با تقلب خراب میکنن. مثلا وقتی توی فوتبال یه تیمی به داور پول میده که به نفعش سوت بزنه. هیچ کسی متقلب ها رو دوست نداره اما هر چی متقلب ها بازیکن های بهتری باشن گرفتن تقلبشون سختتر میشه. مثلا فرض کنه یه تیمی همیشه میبره. حالا یه بار بیاد یه پولی بده به داور که توی بازی یه سوت به نفعش بزنه چقدر سخته که دیگران باور کنن و یا اگر یه برنده مسابقه دو دوپینگ کنه اکثرا شک نمیکنن که ممکنه تقلب کرده باشه. وقتی متقلب ها به جاهای بالا میرسن شروع میکنن قوانین بازی رو عوض کنند که به نفع خودشون بشه که دیگه تقلب هم محسوب نشه که این دیگه کثیف ترین حقه متقلب هاست.  متقلب ها به این دلیل به وجود میان که سود بسیار زیادی از تقلب حاصل میشه وGame changer ها هم برای شکست دادن قوانین ناعادلانه متقلب ها به وجود میان. وقتی متقلب ها شناسایی نمیشن بازی ها به فساد کشیده میشن.


مطالبی که نوشتم بیشتر چیزایی که بود که در مورد بازی ها بهش فکر کرده بودم. برام خیلی جالب بود که چقدر دونستن موضوعات مختلف میتونه توی طرز فکر و رفتار آدم ها تاثیر بذاره. مشکل اصلی من این بود که فکر میکردم همه بازی ها باید مشارکتی باشه که نیست. همینطور متقلب ها رو نمیشناختم فکر میکردم که انسانی نیست کسی تقلب کنه اما الان فکر میکنم که این آدم ها باید شناسایی بشن و از بازی بیرون انداخته بشن. اگر نمیشه از بازی انداختشون بیرون باید بازی رو عوض کرد. اینقدر باختم که بتونم Game Changer خوبی بشم!

یکی از دوستان برای پست "نادان ها به بهشت نمیروند" نظر گذاشته بود که "خوش بحال دیوونه که لبش همیشه خندونه." این حرف بسیار صحیحه اما در جای خودش. در ادبیات ما بعضی جاها صفاتی مثل "دیوانگی" محترم شمرده شده و متاسفانه یه عده ای رو (اغلب از نادانان) به غلط انداخته که این صفات پسندیده نادان ها هست. باید بگم که اتفاقا افرادی که در ستایش دیوانگی سخن گفته اند بسیار دانا بودند.همون حافظ ای که میگه از مردم نادان ملامت ها کشیده میگه:

گفتم آه از دل دیوانه حافظ بی تو

زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه ی کیست

این دیوانگی پریشانی عشقه نه نادانی. و البته در مکتب عشق "کافریست رنجاندن." نه اینکه انسان به اسم دیوانه شدن خودش رو به نفهمی بزنه.

دیوانگی تنها صفت بحث برانگیزی هم نیست که ستایش شده. مثلا "سادگی" هم که اکثر مردم ممکنه معادل نادانی بگیرن هم ستایش شده  یادمه یکی از داستان های مثنوی (احتمالا دفتر ششم داستان اون سه پسر و پادشاه چین ولی دقیقش یادم نمیاد) که در ستایش ساده بودن. بازم هست مثلا این بیت:

گوهر آینه جان همه در ساده دلی‌ست

میل تو بهر تصدر همه در فضل و فن است

ساده دلی اینجا معادل نادانی نیست بلکه متضاد زرنگ بودن هست. متاسفانه چون اکثر نادان مردم ساده دل هم هستند به نظر میرسه که این افراد بیگناه باشند و به ترتیب اولی زشتی نادانی معلوم نباشه. در حالی که این دو تا کاملا مستقل هستندیه فرد میتونه دانا باشه و ساده دل هم باشه (زرنگ نباشه) و یا اینکه نادان باشه و ساده باشه.

به نظر من هیچ دلیل علمی و عقلی و انسانی و... ای وجود نداره که کسی بخواد نادان باشه. این پست رو در ادامه قبلی نوشتم که اگرچه مشخصه اما باز بر تفاوت نادانی و سادگی و دیوانگی تاکید کنم.

یکی از اسراری که یاد گرفتم اینه که شرایط آدم مطابق خواسته هاش پیش میاد. اگر کسی واقعا بدونه که چی میخواد و به سمتش حرکت کنه شرایطی پیش میاد که بهش برسه. به گذشته خودم که نگاه میکنم موارد بسیاری بودن که شبیه معجزه بودند اما پیش آمدند. مثلا سال آخر لیسانس من چون نمیخواستم برم سربازی تنها راه ممکنش این بود که برای تحصیل برم خارج از کشور یا اینکه فوق لیسانس ایران قبول بشم. در مورد خارج از کشور یه تحقیقی کردم و دیدم برای فوق لیسانس فاند نمیدن و برای لیسانس هم تنها امید این بود که روزانه دولتی قبول بشم چونکه خانواده ام دیگه پولی نداشتند که خرج تحصیل من کنند. همون سال که برای تحویل پرونده رفته بودم دانشگاه خیلی اتفاقی یکی از بچه های سال قبل رو دیدم که رتبه تک رقمی کنکور شده بود. الان نه اسمش یادم میاد و نه قیافه اش. در واقع اون موقع اصلا جدی نگرفتمش. ازش پرسیدم که چطوری تونسته این کار رو کنه و گفت که فلان کتاب ها رو خونده. من اون موقع اصلا فکر نمیکردم که این راهنمایی اینقدر زندگی ساز باشه برای من. فکر کردم که خب همه میرن اون کتاب ها رو میخونن شاید نخواسته بگه که چطوری خونده. خلاصه همینطوری کژدار و مریض اون کتاب ها رو خوندم. همون سال مجاز به انتخاب رشته نشدم اما رتبه ام خیلی نزدیک به مجاز شدن بود. با خودم فکر کردم که من که درست نخوندم اینقدر نزدیک به انتخاب رشته شدم اگر خوب بخونم حتما میتونم روزانه قبول بشم. به عقب که نگاه میکنم میبینم که صدها جا بوده انگار معجزه وار یه چیزی پیش آمده. 


چند وقت پیش کتاب Think and Grow Rich رو یه نگاهی مینداختم که همین موضوع رو داشت از زبان آدم های خیلی موفق میگفت. در واقع آدم به چیزی که میخواد فکر میکنه و در جهت به دست آوردنش تلاش میکنه. بعد به طور معجزه آسایی زمین و زمان حرکتشون رو عوض میکنن تا اون فرد به هدفش برسه. این مفهوم خیلی کلیه و ممکنه ایراداتی بهش وارد باشه مثلا چرا من فلان کس رو میخواستم بهش نرسیدم خب یکی دیگه هم میخواسته و حالا چرا زمین و زمان بین من و اون یکی اون رو انتخاب کرده خدا میدونه اما تجربه من میگه که هر وقت همچین چیزی پیش آمده خدا چند برابرش رو در آینده جبران کرده. در واقع مثل اینکه مثلا بگن ببخشید تلاش کردی و نرسیدی, بیا حالا چند برابر بگیر و رضایت بده! البته خب زمان میخواد که اون چندبرابر آماده بشه.