X
تبلیغات
رایتل

چند وقتیه چند بار بچه ها ازم پرسیدن که حالا راضی هستم یا نه؟ حالا که دکترام تموم شده دوست دارم که دیدگاه خودم رو هم بنویسم.


شرایط کلی من اینه که چهار سال اینجا به عنوان دستیار استاد کار میکردم و ماهی 1650 دلار درآمدم بوده که با دلار الان میشه ماهی شش میلیون و نیم (اواخر ماهی 1950 بود). شش ماهی با حقوق بالای 4000 دلار بودم که هنوزم دارم از پس انداز اون روزها استفاده میکنم. از نظر تحصیلی خیلی توی رشته ام پیشرفت کردم. توی ایران حتی با بهترین استادها هم ممکن نبود چون اینجا دسترسی به talk های آدم های خیلی موفق اصلا قابل مقایسه نبود.الانم یه مدرک دکترا گرفتم که تا آخر عمرم باهام میمونه. الان هم دو ماهی هست که میزبان مامانم هستم و دارم زحماتی رو که سالها برام کشیده جبران میکنم. ایشالله تا یک ماه و نیم دیگه هم هر کاری پیدا کنم یه حقوق حداقل بالای 3000 دلار در ماه میگیرم که معادل دوازده میلیون تومن فعلی هست. یه شرکت هم ثبت کردم که وقتی برم سر کار میتونم پروژه هم کنار کارم بگیرم.


بعضی چیزها مطابق میلم خب پیش نرفت مثلا اون کاری که شش ماه بودم دوست داشتم همینطوری ادامه پیدا میکرد. اگرچه رضایت 100 درصدی ازش نداشتم اما از نظر درآمدی و مفید بودنش خیلی خوب بود. جایی که تابستون کار میکردم و پولمو نداد اگر واقعا راست گفته بود باید تا آخر سال 40-50 هزار دلار درآمد میداشتم که این نه تنها صفر که بلکه منفی شد یعنی پس اندازم هم استفاده شد. بیکاری هم توی روحیه ام بی تاثیر نبود. زمان زیادی رو صرف اپلای برای گرین کارت کردم اما هنوزم نکردم الان دارم فکر میکنم چرا چندین هزار دلار دیگه خودم هزینه کنم وقتی هر شرکتی که برم احتمال 99 درصد این کار رو برام انجام میده و منم فعلا مجبورم برای درآمدم که شده یه جایی کار کنم. انگار همه زمانی که برای گرین کارتم گذاشتم هم از دست رفت. اینا باعث عدم رضایت از وضعیت یکسال گذشته ام شده. 


با این حال در مجموع راضی هستم. خیلی ها فکر میکنند که حالا بیاییم تازه توی 32-33 دکترا بگیریم که چی بشه. من فکر میکنم که این طرز تفکر فقط زمانی میتونست درست باشه که قرار بود برای تحصیل دکترا هزینه بشه. وقتی که برای در قبال خواندن دکترا مبلغی رو دریافت میکنین که معادل (یا بهتر بگم چند برابر) حقوق فعلی اتون هست, خوندن دکترا مثل به شغل جدید هست. حالا وظایفش فرق میکنه ولی درآمد که داره. مثل خیلی شغل های دیگه که بعد از اتمام شغل باید آدم دنبال کار بگرده, خب بعد از دکترا هم آدم باید دنبال کار بگرده. بچه های اینجا هم متوسط 2-3 ماه زمان برای پیدا کردن شغل بعد از تحصیل صرف میکنند. 


البته بله اگر بنده امریکا به دنیا آمده بودم و بعد از فوق لیسانسم یه حقوق سالی 100 هزار دلار پیدا میکردم (یه چیز متوسطی میگم) احتمال زیاد دکترا نمیخوندم چون توی 4-5 سال میشد 400-500 هزار دلار. بعد هم نوشته بودم که رضایت بیشتر به انتظارات ربط داره. راستش انتظار داشتم که تا آخر امسال حداقل 40 هزار دلار پس انداز داشته باشم و این یک چیز کاملا در دسترس بود اما حوادثی که پیش آمد باعث شد که این ممکن نباشه و حتی یک ماه و نیم هم از سال بعد رو هم درآمد نداشته باشم. اما مطمئنم که درست میشه. حتی اگر بر فرض محال بخوام برگردم ایران نه تنها چیزی رو این مدت از دست ندادم بلکه تجربیات گرانبهایی رو کسب کردم که حاضر بودم خیلی بیشتر از اینا براش هزینه کنم. هیچ چیزی برای من از تجربیات در زندگی مهمتر نیست.

یکی از دوستای قدیمی امشب برای کریسمس خونه اش دعوت کرده بود. پارسال هم دعوت کرده بود و من نرفته بودم. گفتم دیگه امسال هم نرم سال دیگه دعوتم نمیکنه. خانم دکتر یه پزشک هست که توی یه بیمارستان کار میکنه. نامزدش هم یه پزشک دیگه است که تا حالا از نزدیک ندیده بودمش. سالها پیش توی یه جشن باهاش آشنا شدم و از اون موقع یکی دو بار منو دعوت کرده بود. کلا خانواده خوبی داره.


توی خونه که رسیدم غذاها رو کم کم روی میز گذاشتن و منم شیرینی گرفته بودم و گذاشتم روی میز.

توی خونه هم آهنگ های کریسمسی گذاشته بودند که کلا فضا رو کریمسی کرده بود.

اول از همه دور میز جمع شدیم و بابای خانم دکتر دعا خوند. کلا مسیحی ها همیشه قبل از غذا دعا میخونن که فکر میکنم خیلی کار قشنگی هست. خیلی خوبه آدم همیشه توی نعمات به یاد خدا باشه. کسانی که اعتقاد دارن باید مشکلات باشه که آدم یاد خدا باشه همون بهتر که سرشون بیاد وگرنه چرا نباید یاد خدا توی خوشی و راحتی باشه؟


من اصلا روم نشد که غذا بخورم. یه بشقاب کوچیک از و یه کم برداشتم و خوردم. موقع شام نامزد خانم دکتر هم کمی با من پرسید. زمینه کاریش به زمینه کاری من نزدیک بود و شاید بتونه در آینده کمکم کنه. ازم من پرسید: tasty به فارسی چی میشه. گفتم میشه خوشمزه. بعد خیلی عالی تلفظ کرد. گفتم استعداد زبانت خیلی خوبه. گفت که من دو تا زبان دیگه هم بلدم. گفتم پس برای همینه که میتونی اینقدر خوب یاد بگیری. بعد یه نوع جلبک که باهاش سوشی درست میکنن آورد که همه امتحان کنن. من مزه اشو دوست نداشتم. بقیه هم اکثرا دوست نداشتن. بوی ماهی خام میداد و خوشایند نبود ولی میشد خورد. گفت به فارسی چی باید بگیم. گفت باید بگیم بدمزه. بد مثل همون bad انگلیسی هست. بعد گفت آها پس taste هم میشه مزه! گفتم دیدی گفتم که خیلی استعداد زبان داری!


بعد از غذا قرار شد که خونه نون زنجبیلی ( gingerbread house ) درست کنیم. ظاهرا یه سنت هست که برای کریسمس انجام میدن. من تا حالا درست نکرده بودم و برای همین برام خیلی جالب بود. این بیسکویت ها رو با یه کرم به هم میچسبوندند و با پاستیل و آبنبات و شکلات تزیین میکردن. خانم دکتر دو تا جایزه یکی به قشنگترین و یکی به خلاقانه ترین خونه ها قرار شد که جایزه بدن. روی برگه هر کسی رای داد. خونه حنا و ایمی قشنگترین خونه شد. غیر از تزئینات قشنگ توی حیات یه پارکینگ و یه موتور هم درست کرده بودند. یه خونه سگ هم درست کرده بودند. 

نامزد خانم دکتر هم یه خونه زنجبیلی روی آب درست کرده بود که جایزه خلاقانه ترین رو گرفت.

خود خانم دکتر هم کاخ سفید رو درست کرده بود که من به برای خلاقانه بهش رای دادم.

خونه من هیچی برنده نشد اما فکر کنم برای کسی که اولین بار خونه زنجبیلی درست میکنه خوب بود. حیف که نشد بخوریمش.

توی درست کردن خونه ها هم کلی با هم شوخی کردیم. مثلا نامزد خانم دکتر میگفت وودی داره همه دیوارها رو میخوره! بعد از اون هم قرار شد هر کسی یه قصه ای از کریسمس بگه. من که داستان نداشتم از تجربه سال اولم که آمده بودم کریسمس گفتم.گفتم که نمیدونستم white Christmas  یعنی چی و مگه Black Christmas هم داریم؟ حنا هم که داستان منو دوست داشت و از اولش خیلی دقت میکرد یه تیکه پروند و گفت یعنی کریسمس اش نژاد پرست بوده و همه مردن از خنده. از حنا خیلی خوشم آمد و فکر کردم کاشکی میشد دعوتش کنم بیرون اما بعدش فکر کنم آخرش که چی، من که نمیتونم باهاش ازدواج کنم. یکی از دخترا گفت که یه سال کریسمس وقتی که بچه بوده رفته به درخت کریسمس آب داده و خرابکاری کرده. یکی هم میگفت بچه که بوده سر کریمس بد اخلاق بوده و بهش میگفتن اسکروج! خود خانم دکتر هم داستان اون دختره که موهاشو میفروشه و همسرش که ساعتش رو میفروشه تعریف کرد. 



بعد از داستان ها از من خواستن که 20 تا آیه از بایبل رو بخونم که داستان تولد حضرت مسیح از Luke بود. من چند تا کلمه اشو اصلا بلد نبودم بخونم. مثلا manger. مارک گفت که این یه کلمه قدیمی هست و الان هم استفاده نمیشه و خود انگلیسی زبان ها هم ممکنه نتونن درست بخونن یا معنی اشو بدونن. برای من جالب بود. حتی اینم جالب بود که داستانش با چیزی که توی اسلام هست متفاوته. بعدش خانم دکتر پیانو زد و همه چند تا از آهنگ های کریسمسی رو خوندن. جالبه که اکثر اینا توی خونه اشون پیانو دارند و بلدن چند تا آهنگ باهاشون بزنن. قرار بود نامزدش هم گیتار بزنه اما دیگه نزد. 


موقع داستان ها هم یه آبمیوه پرتقال و یه hot chocolate خوردیم. یه کار جالبی که کرده بود این بود که تیکه های پرتقال رو انداخته بود توی آب پرتقال و مزه اش دیگه کامل پرتقالی  شده بود. (باورم نمیشه که برای املای پرتقال به گوگل مراجعه کردم که اشتباهی پرتغال ننویسم!)

آخر شب ایمی رو رسوندم خونه. هوا بارونی بود و نور چراغ های بالای خیابون خیلی قشنگ بودند. خیلی اتفاقی هم مایکل رو دیدم و چند دقیقه ای راجع به امشب با هم حرف زدیم.

توی راه برگشت همینطوری که داشتم رانندگی میکردم دیدم که یه جایی خیلی چراغونی قشنگی هست. تصمیم گرفتم مامانم رو ببرم اونجا رو هم ببینه.  یه دهکده خیلی کوچیک برای بچه ها درست کرده بودند با خونه های خیلی کوچیک که برن توش بازی کنن. کلی هم درخت ها رو چراغونی کرده بودند.










من از این فواره وسط میدون خیلی خوشم آمد. واقعا فضای قشنگی بود.






هوا هم خوب بود. یه کم باد میامد اما اونقدری سرد نبود.

امروز رفتم و لباسی که برای فارغ التحصیلی گرفته بودم رو پس دادم. دانشگاه سوت و کور بود. همه رفته بودند و همه جا تعطیل بود حتی کتابخونه. صحنه دانشگاه غم انگیز بود. انگاری که همین دیروز بود که قبول شده بودم و آمده بودم. خیلی زود میگذره.



عصر مامانم رو بردم Allen Premium Outlet که کیف هایی رو که خریده بود پس بده. دیگه مامانم هم یاد گرفته که هی میخره و هی پس میده! میگم کاشکی بهت نگفته بودم که میشه اینجا چیزا رو پس داد. خودم هم نشستم توی کافه اونجا رزومه امو بهتر کنم که برای چند جای دیگه اپلای کنم.



غروب اش بسیار دل انگیز بود.





از صبح دو تا شرکت بیشتر اپلای نکردم. اصلا حوصله ندارم این وقت سال هیچ کاری کنم. نشستم یه سری از سئوالای اینترویو ها رو هم خوندم. بعدشم باز حوصله نداشتم نشستم چیزایی که جدید آمدند و بحث های فلسفی اشو خوندم. برام خیلی جالبه که هر چی میخونی باز هست.


شب انجمن ایرانی های دانشگاه برنامه داشت. مامانم رو بردم. خوبه که اینجا برای مناسبت های ایرانی میشه دور هم جمع شد.






یکی از بچه ها هم شعر حافظ خوند و برای همه فال حافظ گرفتند. مامانم که خیلی خوشش آمده بود و میگفت عالی بود. منم پشت صحنه یه کم کمک کردم که هندونه ها رو ببریم و انارها رو پخش کنیم. 


یلدای همگی مبارک