X
تبلیغات
رایتل

برای شب بلیت گرفتم که شبانه با اتوبوس برم دالاس. نمیدونستم که شرکتمون پول برگشتم رو هم میده یا نه اما دوست داشتم ببینم اتوبوس های بین راهی و شبانه اینجا چطوریه و یاد دوران دانشجویی ام رو توی ایران زنده کنم که شب تا صبح با اتوبوس از شیراز برمیگشتم تهران (خونه). شب هم رفتم خونه یکی دیگه از بچه ها برای تولد. اکثر بچه های جمع امشب هم مثل جمع اون شب بودند. دختر همسایه هم یه لباس مجلسی زرد پوشیده بود که خیلی خوشکل اش کرده بود. امشب کمتر شد که با بچه ها آشنا بشم چون دیر رسیدم و صدای آهنگ خیلی بلند بود. از رپ و آهنگ تولدت مبارک اندی تا چنگ دل کویتی پور و آخرشم یاد امام و شهدا رو با هم جمع خوانی کردند. تا حالا جمع خراباتی تا به این حد ندیده بودم.یه رند وسط این همه خراباتی عجبی بود. بیرون از خونه یکی از بچه ها برای من درددل کرد که توی چند تا دوست دختری که داشته چقدر دوست دختر ایرانی ای که داشته با خارجی ها فرق میکرده و چقدر بهتر بوده و چقدر از مشترکات فرهنگی همدیگه لذت میبردن. به من میگفت اشتباه نکنی که بخوای به دختر خارجی فکر کنی. منم نه تایید کردم و نه تکذیب ولی خودم هم میدونم که بیشتر دوستایی که من دارم ایرانی هستن و اگر بخوام باهاشون رفت و آمد داشته باشم به یه دختر خارجی خوش نمیگذره. بعد برگشتیم تو که کادوها رو باز کنن. آخرای باز کردن کادوها بود که دیدم اگر نرم به اتوبوس نمیرسم. دیگه نشد از بچه ها خداحافظی هم کنم.



 خیلی دیر شده بود و دقیقا سر ساعت رسیدم و فکر کردم که اتوبوس دیگه رفته تا دویدم توی سالن یکی گفت دالاس؟ نگاه کردم گفتم بله. گفت نگران نباش رسیدی هنوز اتوبوس ات نرفته. راننده یه ده دقیقه بعد آمد. 


همه صندلی ها پر شده بود. اکثر آدمای توی اتوبوس از قشر بسیار فقیر بودند. یه صندلی وسط ها مونده بود که یه سیاهه نشسته بود و نصف پاشو هم انداخته بود روش دستشم کرده بود توی شلوارش و با خودم فکر کردم از عمد اینطوری کرده که هیچ کسی کنارش نشینه و منم حوصله دردسر ندارم. رفتم اون آخر دیدم یکی وسایلش رو پهن کرده روی صندلی بغلش. گفتم وسایلتو بذار بالا من اینجا بشینم. اولش یه کم مقاومت کرد اما خب صندلی ای نمونده بود. جای نشستن اش خیلی تنگ بود و شب هم به سختی خوابم برد. نگاه کردم دیدم صندلی آخر جای پاش دیگه از همه صندلی های دیگه هم کوتاهتره.



  بین راه هم یه جا نگه داشت برای خرید و دستشویی و یاد سفرهای اتوبوسی تهران کاملا زنده شد! اما کلا تجربه خوبی نبود و خدا رو شکر که سفرش چند ساعت بیشتر نبود. فکر کنم دیگه هیچوقت با این اتوبوس ها سفر نکنم.

بعد از اونجا راه افتادم رفتم سمت مرکز شهر.



مسیر رودخانه به قشنگی ای که فکر میکردم نبود.





روی پل هوایی نزدیک مرکز شهر یه عالمه قفل چسبونده بودند. اولش نفهمیدم که برای چیه اما بعدا فکر کردم شاید برای اینه که مردم از توش منظره مرکز شهر رو ببینین.



این شد که تصمیم گرفتم یه عکس هنری هم بگیرم.



مرکز شهر هم برخلاف انتظارم بسیار خلوت بود. فکر کنم کلا تگزاسی ها دوست ندارن که بیان بیرون حتی شنبه شب که فرداش تعطیله.



توی راه به  Bayou Bend Collection and Gardens رسیدم که رفتم. فقط یه کم دیرتر از زمان مورد انتظارم رسیدم و موزه اشو بسته بودند.











روز سوم تصمیم گرفتم که یه کم برم بیرون پیاده روی. برای همین رفتم سمت پارک memorial. این قسمت شهر هیوستون خیلی سرسبز بود و در کل به نظرم هیوستون سرسبزتر از دالاس بود.











بعد از اون رفتیم یه جایی که بچه ها داشتن برای مراسم عید هفته آینده آماده میشدن. دختر همسایه هم اونجا بود. انتظار نداشت منو ببینه. منم یه کم سر به سرش گذاشتم. شب هم با دوستم منو برد خونه سه تا دیگه از دوستاش و شب با هم فیفا بازی کردیم. مدت ها بود فیفا بازی نکرده بودم و اینا هم اینقدر بازی کرده بودند کلی حرفه ای شده بودند. دیگه همش باختم.خونه بچه ها یه جای خیلی قشنگی بود. ازش چند تا عکس گرفتم.


صبح با شریکم قرار داشتم. با هم رفتیم رستوران برای brunch (یعنی صبحانه و ناهار با هم). یادم رفت عکس بگیرم اما یکی دو ساعتی با هم بودیم و من هم داستان های شرکت رو بهش گفتم و کلی خندیدیم.


عصر دوستم آمد دنبالم که با هم بریم دانشگاه هیوستون چون با بچه ها قرار داد. با چند تا دیگه از بچه های هیوستون هم آشنا شدم. فقط الان اسم هاشونو فراموش کردم. کافه دانشگاه (کافه nook) خیلی قشنگ بود و مورد خوب هم توش پیدا میشد!





همینطوری که دوستم داشت رانندگی میکرد حس خوبی نسبت به شهر داشتم. دفعه پیش که آمده بودم توی تابستون بود و هوا به قدری گرم بود که حتی نیم ساعت هم نمیشد بیرون ایستاد و شاید برای همین اصلا از هیوستون خوشم نیامده بود. اینبار اما هوا عالی و بهاری بود و فکر کردم بد هم نیست اگر منتقلم کنند هیوستون یه مدت هم ببینم اینجا زندگی چطوری میشه. بزرگراه های هیوستون از دالاس خیلی بیشتر و بزرگتر بود.


آسمون خراش های بیشتری هم توی سطح شهر به چشم میامد. دالاس به جز قسمت مرکز شهر و بعضی جاهای معدود آسمون خراش نداره.



البته ترافیکش هم سنگینتر بود. رانندگی ها هم بدتر بود.



بعدش هم رفتیم کارواش که ماشین برای مهمونی امشب آماده باشه.



ماشین دوستم خیلی خوب بود. فکر کردم شاید وقتشه که منم ماشینم رو عوض کنم اما دوست ندارم تا وضع اقامتم مشخص شده خرج بیخودی کنم. بعد هم دوست دارم کوروت بگیرم که گرونتره.



تا حالا این کارواش ماشینی ها هم نرفته بودم که جالب بود که با 6 دلار در عرض یک دقیقه کل ماشین رو شست و برق انداخت.



بعدش رفتیم خرید. من هیچی نداشتم نه لباس تو خونه ای و نه لباس مهمونی. وسایل اصلاح رو از تارگت گرفتیم و لباس رو از Ross. فروشگاه ها به نسبت دالاس خیلی شلوغ تر بودند. البته شاید به خاطر اینکه جایی که بودیم پر تراکم بود. اما من  در عرض بیست دقیقه همه خریدهامو کردم. اصلا خودم باورم نشد. یادمه برای خرید صبح تا شب میرفتم و آخرش هیچی نمیخریدم. اما امروز در عرض بیست دقیقه هر چی میخواستم رو پیدا کردم و خریدم. فقط برای کادو چیزی که میخواستم پیدا نکردم. دیگه یه تابلو نقاشی گرفتم.کسی که تولدش بود رو هم حسابی سورپرایز کردن و بنده خدا شکه شده بود. دختر همسایه هم یه لباس مشکی خوشکل پوشیده بود که یه کم بعد از ما رسید. همش سرش توی گوشی اش بود. من یه گوشه گیرش آوردم و باهاش چند دقیقه ای حرف زدم. یکی از پسرهای اونجا هم که حس کرد مکالمه ما طولانی شده بود آمد و گفت "بذار دختر همسایه رو بهت معرفی کنم" حس کردم که یه حس حسرتی توی صداش داره. گفتم ما همدیگرو میشناسیم و همسایه ایم!و توی دلم فکر کردم اما چه فایده که هفته هفته هم همدیگه رو نمیبینیم.  یکی از دخترا که دستپختش بین بچه ها شهره بود زحمت شام رو کشیده بود و سه رقم غذا درست کرده بود که خیلی هم خوشمزه بود.



بچه های اینجا خیلی به هم نزدیک بودند همه برای همدیگه مثل خواهر و برادر بودند. من تا حالا همچین جمع صمیمی ای رو نه توی ایران و نه اینجا ندیده بودم. دو تا از بچه ها بیرون که صحبت میکردیم بهم گفتم که تنها دلیلی که نمیخوان از هیوستون برن همین جمع بچه هاست. برای من جالب بود ولی من چون غریبه بودم یه کم احساس راحتی نمیکردم اما در کل بهم خیلی خوش گذشت. شب رو هم پیش همون بچه ها گذروندم.