X
تبلیغات
رایتل

امروز یه سری به نوشته های تفکر منتقدانه توی بلاگم زدم. با وجود اینکه سعی کرده بودم خیلی ساده بنویسم باز به نظرم گنگ میومد. دلم میخواست نوشته های این بخش از زندگیمو حتما داشته باشم. موضوعی بود که مدتها ذهنم رو مشغول کرده بود و نمیتونستم در موردش ننویسم. موضوعی که وقتی شروع کردم به فکر کردن در مورد تصمیم گیری ها به نظرم رسید. بیشتر دوست داشتم بدونم که چه چیزی باعث میشه که در مورد یه موضوعی نظری داشته باشم و دوستم یه نظر کاملا متفاوت داشته باشه, یعنی 180 درجه برعکس چیزی که من فکر میکنم. بعدا یه کمی تحقیق کردم و کلی هم فکر کردم و دیدم افکار آدم چقدر ساده میتونه تحت تاثیر اطلاعات نادرست قرار بگیره. چقدر سخته که آدم اطلاعات درست رو بدست بیاره و بتونه در موردش تصمیم گیری کنه. بعد دیدم چقدر چیزهایی هست که فکر میکنم درسته و این نتیجه گیری فکر من بر اساس موضوعاتی هستن که میتونن درست نباشن. و چه بسا برعکس اش درست باشه.


مثال بزنم. انتخابات ریاست جمهوری امریکا. مثلا فکر میکردم من به کی رای میدادم. روز اول گفتم خب معلومه اوباما خوب بوده و الان کلینتون رو تایید میکنه به خاطر تایید اون من باشم به کلینتون رای میدم. با بچه های ایرانی دور و برم هم صحبت میکردم اونا هم همین نظر رو داشتن. یه شب خونه یه امریکایی بودیم که حرف این موضوع شد و گفتیم آره ترامپ دیوونه است و کلینتون بهتره. طرف یه دفعه قرمز شد و برافروخته شد ولی خودشو کنترل کرد و بعد گفت که نظر اون مخالفه و کلینتون بدترین گزینه ممکنه. وقتی پرسیدیم چرا. گفت بذارین فقط بگم که we are not a fan of Hillary. توضیحی نداد ولی ما ایرانی ها دور هم گفتیم این تگزاسی ها خیلی conservative هستن. حالا چون ترامپ جمهوری خواهه دیگه کاری ندارن چقدر دیوونه است و باهاش بحثی نکردیم. منم دوست داشتم با دوستای ایرانی خودم راجع به این موضوع صحبت کنم. یعنی چون من معتقد بودم که رای دادن به کلینتون کار درستی هست اصلا دوست نداشتم نظر مخالفم رو هم بشنوم. دوست داشتم در مورد این موضوع با کسانی صحبت کنم که همفکر من هستن و فکر منو تایید میکنن.


بعد یه روزی نشستم فکر کردم ببینم آخه این از کجا آمده. پس اینایی که میخوان به ترامپ رای بدن حرف حسابشون چیه. یعنی اینقدر شعور ندارن که این آدم دیوونه است. یعنی این همه آدم کله خر و نژاد پرست هستن و میخوان سفیدها رای بیارن و زحمت های این همه سال اوباما رو به باد بدن؟ اینجا بود که شروع کردم در مورد این موضوع بیشتر خوندن و تحقیق کردن. این ترم هم کلا بدترین ترم زندگیم بود. یعنی اصلا قرار نبود که این ترم دفاع کنم. قرار بود سر کار باشم یه پولی جمع کنم مامانم میاد یه کم ببرم بگردونمش و ترم دیگه دفاع کنم. اما یه دفعه مجبور شدم کارم رو ترک کنم و برای فارغ التحصیلی اقدام کنم. برای همین امید زیادی هم نداشتم که بتونم اون کارهایی که میخوام رو برای تزم تموم کنم. برای همینم برای اینکه از غصه بیمار نشم یه وقتی رو میذاشتم فقط اخبار رو پیگیری میکردم ببینم اوضاع از چه قراره که فکرم مشغول مشکلاتم نباشه.


نتیجه کار بسیار فرای انتظارم بود. انتظارم این بود که چهار تا نظر موافق و چهار تا مخالف رو میشنوم و آخر سر زود به یه نتیجه ای میرسم. اینطوری نبود. اوضاع خیلی پیچیده تر از این موضوعات بود. هر چی میشکافتی میرفتی میدیدی یه چیزی باز توش درمیاد. هر چی اطلاعات جدید بدست میامد باز یه چیزی بود. بعد فکر کردم ببینم چطوری تفکر منتقدانه میتونه توی تصمیم گیری کمک کنه.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد