X
تبلیغات
رایتل

(این مدت که ننوشتم کلا سرم خیلی شلوغ شد و در همین هین هم مودم خونه ام سوخت و دیگه اینترنت نداشتم و هم سرما خوردم و مریض بودم و حال نداشتم و هم ایکس باکسم سوخت و خلاصه داستانیه) این بخش سفر آتلانتا رو تموم کنم کلی مطلب هست که میخوام بنویسم.)

بچه ها وسط پارک داشتن توی آب ها بازی میکردند. از بلندگو اعلام کردند که میخواهند آهنگ بذارن همراه با فواره ها و بچه ها کم کم رفتند کنار.یه چیزی که دقت کردم اینه که چقدر سیاهپوست توی آتلانتاست. میتونم بگم که جمعیتشون شاید دو برابر دالاس باشه. دوستم هم تایید کرد.



آهنگ هاش بد نبود اما رقص نور و فواره هاش خیلی تنظیم نبودند. یادم افتاد چند سال پیش که رفته بودم وگاس و رقص نور و صدای روبروی بلاژیو که چقدر قشنگ بود و با خودم گفتم قدر ندونستم حالا اینجا خیلی ضعیف تره.





تا در ساختمون کوکاکولا رفتیم اما دیگه بسته بود. البته دوستم میگفت بلیتش خیلی گرونه و رفته بود و میگفت اصلا نمی ارزه. اونقدری دیدن نداره.



آکواریوم هم دیگه بسته بود. به نظرم دوستم گفت بزرگترین آکواریوم توی امریکاست و خیلی هم تعریف کرد اما فکر نکنم اگر باز هم بود حسش بود که برم.



بعد رفتیم ساختمون CNN که طبقه پایینش برای بازدید کننده ها باز بود. روبروی در چند تا هندی داشتند عکس میگرفتند. ما هم میخواستیم عکس بگیریم که نیم ساعت معطلشون شدیم. یکی یکی جا عوض میکردند و آخرش هم دوستم یه عکس ازشون گرفتن. 



داخل ساختمونش هم خیلی قشنگ بود. فکر نمیکردم که محل کار CNN این شکلی باشه. برای من خیلی جالب بود که پایین ساختمون پر از مغازه بود و از اون فضا برای فروش غذا و ... به مشتری ها استفاده میکردند.




ظاهرا CNN و کوکاکولا تاثیر زیادی روی اقتصاد آتلانتا داشتند و برای همینم مردم اینجا خیلی این دو تا شرکت رو دوست دارند. بعد از اون یه کمی توی خیابون های مرکز شهر قدم زدیم. مرکز شهرش خیلی زنده تر از دالاس بود. ساعت نزدیک نیمه شب بود اما هنوز آدمای زیادی توی پیاده رو ها داشتند راه میرفتند. البته دوستم گفت که اینجا به امنی دالاس نیست و بهتره که این ساعت شب خیلی قدم نزنیم.




نزدیک ظهر بود که بیدار شدیم. من همچنان خیلی خسته بودم. خونه دوستم توی یه آپارتمان خیلی لوکس در یه جای خوب شهر بود. بیشتر از ماهی 2200 دلار اجاره ماهانه این آپارتمان بود. خودش که میگفت خیلی خوبه اما به نظر من خیلی فرق زیادی با آپارتمان های دیگه نمیکرد. دو تا استخر داشت و یه جایی برای کباب کردن. به پیشنهاد دوستم قرار شد که ناهار جوجه کباب درست کنیم و کنار استخر بخوریم. جالب بود که کنار استخر خیلی خلوت بود و یه پسره داشت آفتاب میگرفت که ما آمدیم اونم رفت. 



بعد از ظهر هم قرار شد بریم توی شهر با ماشین یه دوری بزنیم. میتونم بگم که آتلانتا بیشتر شبیه آستین بود. دوستم هم در مورد آتلانتا صحبت میکرد که اینجا خیلی سیاهپوست داره و شهر به نسبت گرونی هست ولی امکاناتش از دالاس بهتره. 







مرکز شهرش شبیه مرکز شهر دالاس بود اما بزرگتر.






بعد از یه مدت دور زدن تصمیم گرفتیم که پیاده بشیم و بریم پارک مرکز شهر. پارکینگ ها خیلی گرون بودند. برخلاف دالاس که پارکینگ خیلی راحت گیر میاد, آتلانتا پارک کردن دردسری بود. یه آپارتمان پشت خونه اشو کرده بود پارکینگ و  ده تا ماشین هم با فاصله های بسیار تنگ جا میشدند. یه خانمه میخواست بیاد بیرون که نیم ساعتی طول کشید اینقدر عقب و جلو کرد تا در بیاد. کسی هم که پارکینگ رو اجاره میداد حرفه ای بود و فرمون میداد. برام خیلی جالب بود که هنوز این پارکینگ های سنتی هست و یه عده ای هم دارند از یه وجب جا پول در میارن. البته گفت که امشب این نزدیکا برنامه است و برای همینم شلوغ شده. از ما هم 10 دلاری برای پارکینگ گرفت. جاهای دیگه 20 دلار بود. در حالیکه توی دالاس مرکز شهر پارکینگ 5 دلاری که خیلی راحت گیر میاد. این ساعت هم معمولا جاهایی هستند کنار خیابون که میشه مجانی پارک کرد.



آتلانتا به چند تا چیز معروف هست. یکی CNN که مرکزش اینجاست. بعدش کوکاکولا و بعدش هم المپیک.



چون آتلانتا  یه زمانی محل برگزاری المپیک بوده و توی پارک هم اسم کسانی که شرکت کرده بودند روی آجر های کوچیک کوچیک نوشته بودند (شاید هم فقط اونایی که مدال گرفته بودند).



این هفته قرار شد که برم آتلانتا تا هم به یکی از دوستان سر بزنم که برای اینترنشیپ رفته بود جورجیا تک و هم اینکه خانواده یکی دیگه از دوستان رو همراهی کنم. وقتی رسیدیم فرودگاه گفتن که پرواز دو ساعت تاخیر داره. این اولین بار بود که از فرودگاه love field پرواز داشتم. فرودگاه کوچیکیه ولی نزدیک مرکز شهره.  قرار بود که حدود 9 پرواز باشه و دیگه افتاد ساعت 1 و ربع نیمه شب. منم از سر کار آمده بودم و معمولا جمعه ها خیلی خیلی خسته ام ولی دیگه نتونستم بخوابم. دو تا بچه هم همراهمون بود که باید حواسم به اونا هم می بود. 



البته برای جبران این موضوع به هر کدوممون 100 دلار ووچر دادند که برای دفعه بعد که میخواهیم ازشون بلیت بخریم تخفیف بدن.



خلاصه حدودای ساعت 5 رسیدیم آتلانتا. فرودگاه آتلانتا به نسبت بزرگ بود اما به نظرم فرودگاه دالاس قشنگ تر آمد. حداقل منظره سیمکشی اینطوری تا حالا توی دالاس ندیده بودم.




امروز چهارم جولای بود و یکی از دوستان دعوت کرده بود خونه اشون. 



خونه اش یه آپارتمان بود که خریده بود و اجاره اش بیشتر از ماهی 2500 دلار بود. خیلی دوست داشتم بدونم که چرا اینقدر اونجا گرونه. وقتی که رفتیم فهمیدم که چون به نسبت نو ساز هست و وسایل خونه همه آخرین مدل بودند. فضاش هم بزرگ بود.



قبل از آتیش بازی نمایش هواپیما ها بود ولی بیرون خیلی گرم بود و من از همون اتاق یه کم نگاه کردم. بیشتر دوست داشتم که بچه هایی که آمده بودند صحبت کنم.



من برای آتیش بازی رفتم پایین داخل پارک. منظره پارک خیلی قشنگ بود. هر سال ما رفته بودیم بالای پشت بوم یه جایی. اگرچه نمای اونجا هم قشنگ بود اما این نمای پارک رو هم خیلی دوست داشتم. کلی خانواده آمده بودند و وسایلشون رو هم آورده بودند و نشسته بودند تا نگاه کردند. مشکل اصلی جایی که بودم این بود که صدای موسیقی ای که داشتند رو نمیشنیدم. =



بعد هم این دوستمون یه تور گذاشت و خونه اش رو نشون داد. مثل اینکه یه رسم هست توی امریکا که خونه اشون رو نشون میدن. غیر از اینکه همه اتاق هاشون نشون داد ما رو تا استخر هم برد.



در کل شب خوبی بود.

امشب بازم چند از دوستای قدیمی دور هم جمع شدیم. یه جورایی این آخرین دور همی ها هست چون بعضی از بچه ها دارن میرن شهرهای دیگه. من خیلی خسته بودم اما موندم و تا ساعت 3 داشتیم بازی میکردیم. امشب یه بازی جدید کردیم به اسم گلواژه که خیلی طولانی بود. هر کسی چند تا اسم رو روی برگه مینوشتن و میریختن توی یه ظرف و یکی یکی باید اسم ها رو بدون اینکه برد توصیف کرد. من همه مراحل اش الان یادم نیست ولی یادمه که هر چی بازی میکردیم تموم نمیشد.








 یه اتفاق جالبی هم افتاده بود اینکه یکی دیگه از بچه ها که مثل من بلد نبود به جای اینکه اسم های خاص بنویسه اسم هایی نوشته بود که عام بودند. خلاصه یه سری اسم مثل "فریبرز" و "فرامرز" و "فرهاد" و ... که همه هم با ف شروع میشدند و اصلا نمیشه اجراشون کرد. من اول فکر کردم که یکی دو تا هست و نوبت من که شد بازی کنم یه جوری فهموندم که یکی از اسمایی هست که این دوستمون نوشته و شروع کرد به گفتنشون و خودش هم یادش رفته بود که چی بوده و منم اصلا دیگه نتونستم هیچی بگم و کل وقتم رو غش کرده بودم از خنده.