X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

امروز صبح رفتم برای جشن سال نوی کامبوج توی یه معبد بودایی جنوب دالاس که تا حالا نرفته بود. هوا خیلی عالی بود. بر خلاف شیکاگو که واقعا سرد بود هوا این روزا بهشتی شده. بیرون پارکینگ 3 دلار گذاشته بودن اما تو هم میشد پارک کنی. داخل بوی کباب همه جا رو گرفته بود.




 یه دوری توی محوطه زدم و بعد رفتم سمت سن که داشتن نمایش رقص اجرا میکردن. نمایش هاشونو خیلی دوست داشتم. بعدش یه آقایی شروع کرد به خوندن که خیلی خسته کننده بود. رفتم سمت معبد و جاهای جالبی داشت و کلی عکس گرفتم. تنها دختر خیلی خوشکل اونجا هم ازم خواست که با دخترش ازش عکس بگیرم. منم گرفتم و بعد هم شوهر و پسرش آمدن و خانوادگی ازشون عکس گرفتم. تزیین محیط اش خیلی جالب بود. انگار وارد یه کشور دیگه شده باشم دوست داشتم. 

















بعد رفتم داخل یه جایی که این بودایی ها (monk) ها نشسته بودند. اول فکر کردم که دارن غذا میدن آخه کلی غذا سر میز بود. اما بعد دیدم که نه کسی غذا برنمیداره. بغل دستی ام یه فرد میانسالی بود زد به دستم و گفت کلاهمو از سرم بردارم. منم برداشتم و شروع کرد به صحبت کردن که برای احترام به مونک ها باید کلاهمو توی این سالن بردارم. منم شروع کردم باهاش صحبت کردن. گفت: "که امروز سال نو هست و مردم برای مرده هاشون میان اینجا که دعا کنن. چون ما گناهکاریم از ما قبول نمیشه ولی از مونک ها درجه بالاتری دارن (higher level) قبول میشه برای همین مردم براشون غذا میارن که بخورن و اونا دعا کنن. در واقع چون مرده ها دیگه غذا نمیتونن بخورن یه جورایی وقتی به مونک ها غذا میدن مثل اینکه غذا میرسه به مرده هاشون."

 اینو که گفت دو تا شاخ روی سرم سبز شد. چقدر این حرفها آشنا به نظر میاد. یادم افتاد به این جمله که "اولین روحانی اولین شارلاتانی بوده که اولین احمق رو ملاقات کرده. (The first clergyman was the first rascal who met the first fool)" یعنی واقعا انگار نه انگار قرن بیست و یکم شده! چندین هزار سال مردم رو سر کار گذاشتن که غذا برسه به مرده هاشون؟! کسی که مثلا قرار بوده ریاضت بکشه و خلوت داشته باشه تا به خدا نزدیک بشه برای خودش دکان باز کرده. البته باز اینا شاید خیلی زرنگ نبودن فقط غذا میگرفتن زرنگ تر بودن پول به اسم های مختلف میگرفتن که دیگه هر کاری خواستن باهاش کنن. پیرمرد پیرزن ها رو هم میدیدم که غذا میارن میذارن جلوی اینا و ملتمسانه میخواستن که برای مرده هاشون دعا کنن! 




ساعت یک و نیم بود که دیگه چیز خاصی برای دیدن نبود.






اونجا برای همین تصمیم گرفتم برم شهربازی چون خیلی فاصله ای با اونجا نداشت. از صبح یه کم سرگیجه داشتم اما گفتم برم اونجا یه کم باد بخوره بهم شاید بهتر شدم. ناهار سالاد گرفتم و بعدش یه چند تا وسیله رو سوار شدم ولی کمکی نکرد نه روحیه ام عوض شد و نه سر گیجه ام. یه بستنی هم گرفتم خوردم ولی خسته بودم و رفتم که بشینم استارباکس کار کنم و مدارک تکسم رو آماده کنم. یه نیم ساعتی استارباکس بودم اما اینقدر خسته بودم که نمیتونستم هیچ کاری کنم برای همین برگشتم خونه. ساعت 8 بود. گرفتم خوابیدم تا دو سه ساعت بعد بیدار بشم اما بیدار نشدم.


 از صبح که بیدار شدم توی یه فضای سرگیجه ای بودم. انگار که مثلا دارو مصرف کرده باشم گیجم. صبح رفتیم شرکت. من میخواستم برم مرکز شهر و موزه هنر شیکاگو رو هم ببینم اما دیدم واقعا نمیتونم. هوا هم خیلی سرد بود اما چون همکار امریکایی ام و هندی ام میخواستن برن فرودگاه دیدم کار درستی نیست که برای 3-4 ساعت برم مرکز شهر. دیگه با هم رفتیم فرودگاه. برای اولین بار TSA Free مشکلی پیش نیامد و راحت از گیت ها رد شدم.

بعد همکار امریکایی امون گفت بریم یه جایی به اسم Admiral Club. من تا حالا نرفته بود و گفتم برم ببینم چطوریه. ورودیه اش 60 دلار بود که واقعا گرون بود. امیدوارم که شرکت بهم برگردونه واقعا ستمه اگر مرکز شهر نرفته باشم و بخوام 60 دلار هم از جیبم بدم که 3-4 ساعت توی فرودگاه بشینم. به نظرم آمد یه مشت آدم از دماغ فیل یا business man نشستن اونجا. اولش خوشحال شدم که دیدم بافه برای غذا داره اما خوشحالی دیری نپایید وقتی که دیدم هیچ غذایی که بشه بهش بگی غذا نبود. دیگه یه مقداری زیتون خوردم و یه کم هم سوپ و کلوچه. برای دسر خوب بود اما برای غذا واقعا جواب نمیداد. صبحانه هتل رو هم دیر رسیدم دیگه فقط یه کیک فنجونی خوردم. الان نشستم توی این کلاب ادمیرال و دارم خاطرات مینویسم و شدیدا حالت خواب آلودگی و گیجی دارم. هیچ جایی هم برای خواب نداره. هر پنج دقیقه یکبار میان و تمیز میکنن و کلی نوشیدنی و دسر دارن. اینجا دقیقا برای پولدارهای افاده ای خوبه. بابا این همه پول میگیرین یه غذایی بذارین بخوریم سیر بشیم. چیه یه دو تیکه پنیر و چیپس. بعد بشینن پای لپ تاپ و  یه درینک سفارش بدن. به هر حال بعد از چندین ساعت اینجا کار کردن روی پروژه ام یک کم حالم بهتر شد.





امروز بلیت کنسرت یانی رو هم که توی Jun هست 86 دلار خریدم. یه کت شلوار تر تمیز هم بپوشم برم کنسرت! پرواز یکساعتی تاخیر داشت اما بالاخره نیمه شب رسیدم. مستقیم رفتم خونه یکی از بچه ها که کلید ماشین رو بگیرم. خیلی خیلی خسته بودم ولی رفتم تو. دو تا گربه کوچولو خوشکل گرفته بود که کلی باهام بازی کردند. ساعت 2 نصف شب رسیدم خونه.

(الان بعد از چند ماه بنویسم که اون 60 دلار رو شرکت پس نداد! و کوفتشون بشه)

امروز صبح همون صبحانه همیشگی هتل رو خوردیم و رفتیم شرکت. امروز از صبح تا عصر اون برنامه ای که قرار بود انجام بدیم رو درست کردم.  عصر میخواستم برم مرکز شهر و موزه هنر شیکاگو رو ببینم که این همکار هندیم گفت که اونم میاد. با هم رفتیم هتل و وسایل رو گذاشتیم و بعد رفتیم مرکز شهر. توی راه راننده خیلی بد رانندگی میکرد. مدام محکم گاز میداد و محکم ترمز میگرفت. من حال تهوع بهم دست داده بود. این دو هفته ای نزدیک سه چهار بار احساس سرگیجه اینا کردم. دارم نگران میشم که نکنه مریضی چیزی شده باشم آخه سابقه نداشت اینطوری باشم. خستگی ام هم زیاده. صبح زود بیدار شدن هم خیلی اذیتم میکنه چون نمیتونم به اندازه کافی بخوابم. توی راه تصمیم گرفتیم که برای شام بریم پیتزاشیکاگویی بخوریم. امریکا دو نوع پیتزای خیلی معروف داره یکی Chicago Style هست که بهش Deep Dish هم میگن و نسبتا کلفت هست و یه نوع New York استایل هست که نون اش خیلی نازکه. من هر دو تا رو دوست دارم اما پیتزاهایی که توی ایران درست میکنیم یه چیز دیگه است. یعنی مختلفاتی که اضافه میکنیم و داره فوق العاده میشه. اینجا پیتزاها معمولا یک طعم بیشتر ندارن. توی اینترنت یه جایی پیدا کردم که گرون هم نباشه و رفتیم. 






رستوران تاریک (رومانتیک بود) و یه عده کمی گوشه و کنار نشسته بودند و داشتند صحبت میکردند. ما پیتزای مخصوص اش رو سفارش دادیم. گفت 40 دقیقه طول میکشه آماده بشه. خیلی سر و صدا بود. کلا یه چیزی که زیاد میبینم اینه که رستوران های اینجا خیلی سر و صداست. یه دو تا دختر هم آمدن شروع کردن به خوندن که استعداد و تجربه اشون خیلی کم بود آهنگ هاشونم روی مخ بود. 





یه چیزی که نظرم رو جلب کرد این بود که برای دستشویی نوشته بود washroom. این قیقا همون چیزی بود که این همکار امریکاییمون میگفت اشتباهه. دیگه ازش عکس گرفتم. 



یه چیز جالب دیگه هم این بود که نور شمع افتاده بود توی لیوان آب و قشنگش کرده بود. بعد از یکساعت بالاخره غذا رو آوردن و ما خودمونو با اون نون ها سیر کرده بودیم دیگه.  پیتزاش خیلی بزرگ بود و مزه اش هم اوکی بود اما به نظرم خوب نپخته بود آخه پنیرش درست آب نشده بود و سفت بود. غذامون خیلی گرون شد نزدیک 40 دلار شد که با تیپ و اینا نفری 23 دلار دادیم. به نظرم اصلا ارزش نداشت. پیتزایی شیکاگویی ای که سن دیگو خورده بودم خیلی خوشمزه تر بود. دستشویی رستورانش هم خیلی کثیف بود اصلا نشد که بری. در کل اما خوب بود که پیتزا رو خوردیم. 





کلی زیاد آمد که گفتم بریم بدیم به یه فقیری اما پیدا نکردیم. رفتیم تا نزدیک رودخونه. شیکاگو توی شب هم خیلی قشنگ بود و من اصلا احساس نا امنی نکردم. با تاکسی برگشتیم و کل مسیر با راننده تاکسی حرف زدم. از نیویورک آمده بود و میخواست جابه جا بشه به سمت دالاس و از من در مورد دالاس میپرسید و منم در مورد نیویورک ازش پرسیدم. میگفت تنها جایی که واقعا شهره نیویورکه. شیکاگو هم خوبه اما نیویورک یه چیز دیگه است. حتما باید در اولین فرصت برم.



توی نقشه زده بود یه دریاچه ای نزدیک هست خواستم برم اونجا رو ببینم اما چند قدمی که از شهر چینی ها دور شدم کم کم شهر ترسناک شد.

چند تا بیخانمان هم اونجا بودند. یه لحظه گفتن الانه که بریزن سرم و گوشی و زندگیمو ازم بگیرم ولی خدا رو شکر کاری نداشتن. یه کم که جلوتر رفتم دیدم گوشیم باتری زیادی نداره. ترسیدم خاموش بشه و نتونم برگردم. این شد که تصمیم گرفتم برگردم شهر چینی ها و شام رو بخورم.




برای شام هم رفتم یه رستوران چینی. هر چقدر شام دیشب بد و فاجعه بود شام امشب عالی بود. یه منو گذاشت جلوم هزار نوع غذا و نوشیدنی توش بود و قیمت ها هم همه مناسب. یعنی تا حالا منوی به این بزرگی ندیده بودم. کدهای 1000 به بالا داشت!

منم یه غذای اسپایسی خوشمزه سفارش دادم و لذتش رو بردم. رستوران با وجود اینکه بزرگ بود دیگه جای سوزن انداختن نبود و ملت صف وایساده بودن که نوبت شون بشه بشینن. یه دختر چینی کوچولو هم بود که کمی دور کنج نشسته بود و خیلی بانمک بود. منم  همینطوری که غذا میخوردم زیر چشمی نگاهش میکردم. یعنی دلم دختر چینی خواست! خیلی دوستش داشتم. فکر کنم مامانش از این single mom ها بود و بچه اشو آورده بود رستوران. نمیدونم خیلی بچه های مختلف اینطوری دلم میخواد. 





توی مترو برگشتنی یه دختر سفید خوشکل چشم آبی نشست کنارم و منم یه کم باهاش حرف زدم. با خودم گفتم ای دل غافل عمرمون دالاس حروم شد. چقدر شیکاگو امکانات بود نمیدونستیم. دالاس متروها و اتوبوس ها پر از افراد بسیار فقیر و ترسناکه. اینجا اما آدم حسابی هم زیاد میبینی که سوار مترو میشن. مترو دومی هم یه دختر سفید موطلایی نشسته بود که دوست داشتم باهاش حرف بزنم اما نشد دیگه.




ای بابا چقدر ما شیکاگو بودیم! از صبحانه یه عکس گرفتم که یادم بمونه هر روز چی خوردیم اینجا. صبحانه هر چی میخواستی میتونستی برداری اما تنوع نداشت. روز اول من ووچر ام یادم رفته بود بیارم و میگفت 16 دلار میشه اما بعدا روی اتاق هتل امون حساب کردن.

امروز هم مثل بقیه روزها بود فقط هوا از صبح خیلی خوب بود. صبح یه جلسه داشتیم.  امروز هم این همکار هندیمون یه کلمه گفت washroom (هندی های به جای restroom  میگن) و این همکار امریکایی ام هم گفت چی؟ و باز با هم خندیدیم. یه بار دیگه هم کلمه Herb رو درست تلفظ نکرد. این امریکایی هم باز گیر داده بود که این هورب تلفظ میشه. منم گفتم ای بابا منم اینو میگن ههههررررببببب! خلاصه امریکایی ها خیلی توی این چیزا داستان هستن. کاشکی میشد با این همکارای امریکایی بیشتر کار کرد کلی چیز دارم یاد میگیریم. امروز هم رفته بود یه صفحه گرامافون خریده بود 135 دلار که کلکسیون گرامافون یکی از گروه های موسیقی راک مورد علاقه اشو کامل کنه. داره کلکسیون کارت بیس بال و این گرامافون ها رو جمع میکنه. 


عصر هم کیفم رو دادم همکار هندیمون ببره هتل و خودم رفتم سمت مرکز شهر.




میخواستم که مترو عوض کنم باید میرفتم توی خیابون و چشمم به کمپس دانشگاه DePaul افتاد و رفتم توش. پایینش فروشگاه بود.




از یه دختر چینیه پرسیدم که دستشویی کجاست و اونم نشونم داد. توی شیکاگو من چینی و سفید زیاد میبینم. برعکس دالاس که پر از مکزیکی هست. بعد هم سوار مترو شدم دوباره و رفتم China Town. یک ساعتی کل مسیرم طول کشید اما ارزشش رو داشت چون خیلی با حال بود.از همون ایستگاه مترو همه چیز رنگ چینی میگرفت.



 قشنگ حس توی چین بودن بهم دست داد. لوس آنجلس هم China Town رفته بودم اما مثل اینجا حس چین رو نمیداد.

 



لس آنجلس اما Little Tokoyo اش حس ژاپن میداد که دوست داشتم. یه یک ساعتی توی خیابون هاش قدم زدم.