X
تبلیغات
رایتل

نمیدونم چرا اما همیشه فکر میکردم که که شرکت Tesla یه شرکتیه که داره مسیر اشتباهی رو میره چون به جای یه برنامه منظم برای تبدیل ماشین های بنزینی میخواد ماشین های برقی جایگزین کنه. چند وقت پیش با همکارای شرکت داشتیم در مورد تسلا صحبت میکردیم که من نظرم رو گفتم و دو نفری که با من بودند مخالفت کردند. این شد که تصمیم گرفتم برم در مورد تسلا بخونم. همینطور یه ویدئو در مورد رانندگی تسلا دیدم که فوق العاده بود دقیقا همون چیزی بود که فکر میکردم باید باشه. این شد که این چند وقتکارهای Elon Musk کارآفرین امریکایی نظرم رو جلب کرد. نمیدونم چرا تا حالا در موردش نخونده بودم شاید چون اول اوایل که خیلی هم موفق نبود کلی مطالب در مخالفت با نظراتش خونده بودم.


نمیتونم اینجا خیلی در موردش بنویسم اما سرنوشت این آدم فوق العاده است. کسی بوده که آفریقا به دنیا آمده توی سن 12 سالگی یه بازی کامپیوتری مینویسه که 500 دلار میفروشه. توی مدرسه کتک خور بوده و حتی یه بار سر این موضوع توی بیمارستان بستری میشه. سن 17 سالگی برای لیسانس میره دانشگاه Queens کانادا که از اونجا ترنسفر میکنه به دانشگاه پنسیلوانیای امریکا. سن 24 سالگی برای دکترا میره استنفورد که درسش رو دو روزه ول میکنه که بره دنبال کارآفرینی.


 با 28000 دلار یه شرکت وب رو شروع میکنه که با روزنامه های بزرگ قرارداد مینویسه و بیشتر از 300 میلیون دلار توسط شرکت کامپکت خریداری میشه و 22 میلیون بهش میرسه. با 10 میلیون اون پول یه شرکت جا به جایی پول آنلاین درست میکنه که با شرکت Paypal ترکیب میشه و خیلی موفق میشه و بعد از خریداری توسط Ebay حدود 165 میلیون دلار گیرش میاد. بعد از اون شرکت های SpaceX که ماموریتش قابل زندگی کردن کره مریخ هست و شرکت تسلا که ماشین های برقی رو درست میکنه و شرکت های دیگه رو شروع میکنه. 


وقتی به آدمایی مثل Elon Musk نگاه میکنم فکر میکنم که چقدر سطح فکر اکثر ما کوچیکه. مثلا یه چند هزار تومنی در بیارم که خرج خانواده ام بشه یا مثلا یه کاری داشته باشیم که یه حقوق چند هزار دلاری هر ما بیاد توی حسابم. یا اینکه یه شرکت کوچیک که این کار کوچیک رو کنه.

 این شد که سطح خواسته هامو افزایش دادم. دوست ندارم در موردش بنویسم اما خوشحالم که این مدت در مورد نظرات Elon Musk خوندم. زندگی این آدما واقعا رویایی هست. داشتم فکر میکردم که امریکایی ها چقدر الگو دارند و چقدر میشه آدمایی که امریکا هم بزرگ نشدن و برای تحصیل میان اینجا و میتونن اینقدر موفق بشن. نمیدونم جای دیگه ای از دنیا هم هست که آدم بتونه همچین رویاهای دیوانه کننده ای رو دنبال کنه یا نه.

یکی از سرگرمی های این چند وقت ویدئوهای Patrick Bet David هست. پدر پاتریک سوریه ای و مادرش ایرانی هست که ایران زندگی میکردند بعد از انقلاب میان امریکا. اوضاع خانوادگیشون خوب نبوده و ظاهرا پدر و مادرش جدا میشن و مادرش مجبور میشه برگرده ایران. خودش هم توی لس آنجلس بزرگ شده. از اون بچه تنبل ها بوده که همیشه بدترین نمره های کلاس رو میگرفته. یه روز که پدرش مریض میشه و میبرنش بیمارستان برای جراحی قلب به خودش میاد و میگه نمیخوام دیگه توی فقر دست و پا بزنم و از اونجا تصمیم میگیره که هر جوری شده پولدار بشه. یه روز به یه مهمونی که پولدارهای زیادی توش دعوت بودن میره و اونجا یکی بهش یاد میده که شروع کنه از دیگران بپرسه که چه کمکی میتونه بهشون کنه و از کمک کردن به دیگران شبکه بزرگی از آدم ها رو دور و بر خودش جمع میکنه و کم کم پول در میاره تا جایی که شرکت خودشو شروع میکنه. توی هر ویدئو یه قسمت کوچیکی از زندگیشو تعریف میشه و به سادگی نمیشه همه داستان رو از یه ویدئو در آورد اما در کل مطالب جالبی رو میگه. الان هم توی یوتیوب داره چیزایی که از کارآفرین بودن یاد گرفته رو در اختیار بقیه میذاره. 

https://www.youtube.com/user/patrickbetdavid



بعضی از ویدئوهاش برای من خیلی خیلی جالب بودند و باعث شد که طرز نگاهم نسبت به بعضی چیزا عوض بشن. مثلا من همیشه فکر میکردم که اونایی که به ورزش علاقه دارن نمیتونن آدمای موفقی باشن چون ورزش ها وقت تلف کردن هستند اما دیدم که این آدم کارت ورزشی جمع میکرده! یا مثلا فکر میکردم بدنسازی کار کردن کار بیخودی هست و آدم نمیتونه هم بخواد کارآفرین باشه و هم بتونه بدنسازی کنه اما یاد گرفتم که نه تنها این کار وقت تلف کردن نیست بلکه کمک میکنه که آدم انرژی داشته باشه و تصمیم گرفتم که یه کم منظم تر ورزش کنم. همینطور فکر میکردم که برای کانال یوتیوب باید هفته ها برای یه برنامه وقت بذارم اما یاد گرفتم که با چند ساعت توی هفته هم میشه یه ویدئو با کیفیت درست کرد. همینطور یاد گرفتم که چطوری میشه کسی که دانشگاه نمیره اینقدر موفق میشه و دلیلش هم اینه که کتاب های زیادی رو میخونه و با وجود اینکه دانشگاه نمیره چندین برابر کسی که دانشگاه رفته مطالعه داشته و خیلی برام جالب بود که این آدم هفته ای چندین کتاب رو تموم میکنه. من خودم هنوز اینقدر کتاب نمیخونم ولی حتما شروع میکنم.



این یوتیوب خیلی خوبه. همینطوری که داری آهنگ گوش میدی خودش میره آهنگ های مشابه رو هم میذاره توی لیستت و پخش میکنه و بعضی وقتا یه آهنگ های جدیدی میان که خیلی خوبن. این هفته چند تا آهنگ از خانم سپیده رئیس سادات آمد که خیلی خوب بودند. آفرین خانم رئیس سادات خیلی خوب بود.

https://www.youtube.com/watch?v=2XB3O_8KhNU

این آهنگ آقای معتمدی رو هم دوست داشتم.

https://www.youtube.com/watch?v=1NTkN8SfWtE


امروز شرکت پارتی گرفته بود. برای من خیلی جالب بود. یکی از روش هایی که برای بازاریابی و مشتری یابی انجام میدن اینه که توی شرکت پارتی میگیرن و همه مشتری ها و مشتری های بالقوه رو دعوت میکنن که بیان. برای پارتی سه نوع غذا سفارش داده بودند: هندی و مکزیکی و امریکایی. برای هر اتاقی هم که غذا توش بود پرچم اون کشور رو زده بودند. امروز اکثر کارکنان شرکت هم از جاهای دیگه آمده بودند و فرصتی شد تا بقیه رو هم ببینم. 



برای سرگرمی هم چند نفر رو دعوت کرده بودند که مثل کازینوها بازی ها رو مدیریت کنند. من برای اولین بار Black jack و Roulette بازی کردم. برای شروع یه 300 دلار (کاغذی) بهم داد و شروع کردیم به بازی. کسی که مدیریت میکرد میگفت چند تا چیپ داد که باید میذاشتی روی خونه ها و بعد رولت رو میچرخوند و اگر شماره ای که روش چیپ گذاشته بودی میامد بهت پول میداد. هر کدوم از چیپ ها هم مثلا 10 دلار بود. بعد قوانین خودش رو هم داشت هر چی چیزی که میذاشتی نزدیکتر بود پول بیشتری گیرت میامد.هر چی شانس حالت هم کمتر بود (مثلا زوج یا فرد که شانسش نصف هست) پول کمتری گیرت میامد. اگر هم عددی که میامد با چیپ ها نمیخوند هم که پول از دست میدادی. برای اولین بار فهمیدم که چطوری مردم میرن لاس وگاس و یه شب چند هزار دلار از دست میدن. خود کسی که بازی رو میچرخوند میگفت یکی آمده بود وگاس توی ده دقیقه ده هزار دلار از دست داد و رفت. وقتی که من چیپ میذاشتم کسی که اجرا میکرد میگفت one more و بعد من یکی دیگه میذاشتم. اولش 3 تا گذاشتم و گفت یکی دیگه و منم 4 تاش کردم. دفعه بعد چهار تا گذاشتم و باز گفت یکی دیگه پنج تاش کردم. اولش فکر میکردم که قانون بازیه که باید یه تعداد مشخص بذاری بعد گفتم ای بابا من هر چی میذارم که میگی یکی دیگه هم بذار. گفت من  باید بگم تو اگر نمیخوای بذاری نذار و کلی خندیدم. کاری هم که میکرد خنده دار بود. دستش رو روی صفحه میچرخوند و با اون صدای پیرمردیش میگفت no more bets و بعد چرخونه رو میچرخوند.



بعد رفتم توی یه اتاق دیگه Black Jack داشتن. چند نفر دیگه هم داشتند بازی میکردند که منم وارد شدم. دونه دونه کارت میداد و باید عدد روی کارت ها 21 یا کمتر میشد و اگر بیشتر میشد میسوختی. بعد هم به خودش کارت میداد و اگر عددش اگر کمتر از عدد کارت های تو بود که تو میبردی و اگر اون عدد بیشتری میاورد تو همه چیپ هایی که میذاشتی رو میباختی. من اینجا هم شانسم خوب بود و 500 دلاری رو که داد کردم 1200 دلار. برای من چندین بار خودش black jack شد یعنی خود 21 آمد و اصلا من هیچ زحمتی نکشیدم.  حیف که این پولا واقعی نبود وگرنه از عملکردم خیلی راضی بودم :) 



به نظر من که خیلی ایده خوبی بود که اینا برای مشتری یابی انجام دادند. هم اینکه مشتری های فعلی با محل کار شرکت و کارمندها آشنا میشدند و هم اینکه احتمالا مشتری های جدیدی پیدا میشن. یه چیز دیگه ای که ازشون یاد گرفتم این بود که برای پیدا کردن مشتری ها پروژه های شرکت رو جاهای مختلف demo میدادند و این پروژه فعلی که ما داریم روش کار میکنیم رو اینطوری گرفته بودند که یکی از مدیرهایی که براش دمو میکردند خوشش آمده و گفته میتونید شبیه اینو برای ما هم درست کنین و بقیه ماجرا. بیشتری چیزی که در مورد کار کردن توی شرکت دوست دارم همینه که روش های کسب و کارشون رو یاد بگیرم که فردا بتونم برای خودم اجراش کنم.

این روزا زندگی خیلی رویایی شده. هر روز بعد از کارم میرم یه جای جدید میشینم و روی پروژه خودم کار میکنم. وقتی روی پروژه خودم کار میکنم کلی بهم انرژی میده. کلا انگار دارم روی ابرا زندگی میکنم. همون زندگی ای که دوست دارم. اگر بتونم این پروژه رو هم به یه جایی برسونم و سال دیگه گرین کارت هم بگیرم اوضاع شرکت خودم هم ردیف میشه و میتونم از کارم استعفا بدم و دیگه برای خودم کار کنم. بعد میشه همون زندگی ای که میخوام یعنی مدام توی مسافرت باشم و کارهای بزرگ انجام بدم.



چون خیلی گشنه بودم پیتزا گرفتم و انصافا داغ و خوشمزه بود. نصفش رو امروز خوردم و نصفش رو هم گذاشتم برای فردام. معمولا غذاهای رستوران زیاده و من نصفش رو بیشتر نمیتونم بخورم.