X
تبلیغات
رایتل

از کلیسا سریع آمدم بیرون که برم و به کارم برسم. رفتم یه استارباکس نزدیک همونجا و شروع کردم به کار کردن. دو سه ساعت بعد متوجه شدم که این استارباکس دستشویی نداره. خلاصه مجبور به ترک محل قبل از موعد مقرر شدم و خودمو سریع به موزه هنر رسوندم. 


اونجا هم یه خانمی بود که گفت باید اول توی صف بایستی و دستبند بگیری. منم دیدم که شرایط جوری نیست که بخوام همچین کاری کنم این بود که دیگه بدون توجه به حرف وارد شدم :)

دوست ما یه یکساعت بعد رسیدم. توی این یک ساعت من یه نیم نگاهی به موزه انداختم. البته چندین و چند بار اینجا بودم اما هیچوقت از این زاویه نگاه نکرده بودم که چقدر جای خوبی برای ملاقات مردم هست! کلی آدم توش بود. 

این دوست ما هم بالاخره آمد و با هم رفتیم بخش هنرهای اسلامی که برای یه مدت کوتاهی جدید باز شده بود. اونجا پر از مطالب و نوشته های مربوط به ایران بود. منم با آب و تاب برای دوستم توضیح میدادم که اینا چی هستند و مفهومشون چیه. خلاصه فکر کنم در حال حاضر بهترین جا برای date باشه! حیف که این قسمت موقتی هست که تا ماه دیگه جمع میشه.






با همدیگه بقیه موزه رو هم یه نگاهی انداختیم و بعدش هم رفتیم uptown که پیتزا بخوریم. در کل خوب بود.


امروز ساعت 3 موزه هنر قرار داشتم بنابراین تصمیم گرفتم که برم یه استارباکس دیگه توی مرکز شهر که اونجا کار کنم. همینطوری که داشتم میرفتم استارباکس یه دفعه دیدم که یه جای خیابون ها رو بستن و مردم دارن میرن داخل یه ساختمونی. دیدم دم درش نوشته که امروز سخنرانی ساعت 11 شروع میشه. ساعتو نگاه کردم 10:55 بود. با خودم گفتم که اینجا رو تا حالا نرفتم یه سر برم ببینم چطوریه. 

همینطوری که داشتم میرفتم متوجه شدم که این کلیسا همونی هست که جلوش آبفشان داره که آهنگ میذاره. خوشحال شدم چون همیشه دوست داشتم که توشو ببینم اما هیچوقت فرصت نشده بود.توش قشنگ بود. اولین چیزی که توجه ام رو جلب کرد این بود که جمعیتی که میان اینجا چقدر سن اشون بالاست. اونایی که سن اشون کم بود هم با خانواده آمده بودند. حالا میفهمم چرا این همه بنز و ماشین های مدل بالا و آدمای با لباس های آنچنانی میان اینجا. اکثرا سن بالا و پولدار هستند. 



از یکی دعوت کرده بودند که بیاد صحبت کنه که بسیاری از آدمای معروف رو دیده بود. شروع کرد در مورد تجربه دیدارش با محمدعلی کلی صحبت کردن. گفت که داشتیم رد میشدیم از جلوی خونه اش و راننده ام گفت که اینجا خونه محمدعلی هست منم گفتم در بزنیم بریم تو. گفته آقا اینطوری که نمیشه رفت خونه کسی. گفتم بهش تو چکار داری. دیگه در زدیم رفتیم تو. من دو ساعت با محمدعلی در مورد Jesus (مسیح) صحبت کردم و خیلی هم مکالمه جالبی داشتیم. میدونین به من چی گفت؟ آخرش که میامدیم بیرون با همون هیکل بزرگش محکم منو بغل کرد و گفت من به عنوان یه مسلمون هیچ وقت حاضر نشدم و نمیشم که نماینده مسلمون ها باشم و چندین بار هم از من خواستم اما نشدم. اگر اینجا بودم و از جوانی با Jesus آشنا شده بودم حتما دنباله رو اون بودم. 

راست و دروغ حرفاش با خودش اما در کل برای من جالب بود. چقدر آدمها دوست دارن چیزها رو فقط با عینکی که به چشمشون زدن ببینن.

امشب یکی از دوستان قدیمی همه بچه های قدیمی رو دعوت کرده بود که دور هم باشیم. غذا هم درست کرده بود که عالی شده بود. امشب خیلی خوش گذشت.



معمولا با بچه ها که هستیم آخرش مافیا بازی میکنیم. نمیدونم این بازی توی ایرانم بازی میشه یا نه اما اینجا خیلی مرسوم هست. به قید قرعه یه عده ای میشن مافیا و یه عده ای میشن پلیس و کسی نمیدونه که کی پلیس هست و کی مافیا. بعد همه باید صحبت کنند و مافیا رو پیدا کنند و بکشند. من اولا خیلی صادقانه برخورد میکردم ولی نمیدونم چی شد که امشب تصمیم گرفتم که باهاشون مثل خودشون بازی کنم و دو بار مافیا شدم و هیچ کسی هم شک نمیکرد که من مافیا باشم. خلاصه همه رو کشتم :) شب که برگشتم عذاب وجدان گرفتم که چرا همچین کاری رو کردم اما حال داد. خوش گذشت.

یه مشکل بزرگی که دالاس داره اینه که اکثر وقتا خلوته. امشب همینطوری رانندگی کردم سمت جایی که میخواستم خونه بگیرم نزدیک Katy trail. هیچ کسی توی خیابون ها نبود. کلی دلم گرفت. آخه چرا اینقدر خلوته تازه دیروقت هم نیست. درسته که فردا دوشنبه اولین روز کاری هست اما چرا هیچ کسی اینجاها بیرون نمیاد.



امشب که برگشتم خونه یه مهمون ناخونده هم دم در بود. نمیدونم هر کاری میکردم تکون نمیخورد. خلاصه با یکی از پاکت های نامه ای که برام آمده بود بالاخره یه کم دورش کردم و با هزار ترس و لرز در رو باز کردم و رفتم تو. نمیدونم معمولا از این جک و جونور ها نداریم اما امشب این پیداش شده بود.



خدا رو شکر فردا که در رو باز کردم نبودش.

امروز وقت پر کردن فرم های مالیات بود. اون شرکتی که تابستون کار کرده بودم و پولمو کامل نداده بود هم تا همین امروز برگه های مالیات رو بهم نداده بود. دیگه صبح رفتم دانشگاه تا ظهر اونجا بودم تا فرم ها رو پر کنم و بفرستم. از که برمیگشتم تا برم اداره پست همینطوری که داشتم رانندگی میکردم یه خیابون رو اشتباهی پیچیدم و رسیدم به یه پارکی نزدیک دانشگاه. فضای خیلی قشنگی بود حیفم آمد که پیاده نشم و چند تا عکس نگیرم. یه خانواده هم اونجا بودند که داشتند از بچه اشون عکس میگرفتن. اینجا حسابی بهار شده و بهار تگزاس هم خیلی قشنگه.

گل معروف تگزاس توی این فصل Bluebonnet هست که جای جای شهر در آمده و خیلی قشنگه. زنبورهای روی گل ها هم واقعا منو کشته بود!








بعد هم یه سر رفتم دریاچه تا 10 هزار قدم روزانه امو کامل کنم. کنار پارک سگ ها و رفتم روی پل اونجا. چند دقیقه ای داشتم آدم ها رو نگاه میکردم که سگ هاشونو آورده بودند تا آب تنی کنند. 



بعد از دریاچه رفتم یک مرکز خرید تا ببینم میتونم یه شلوار بخرم یا نه. طبق معمول اندازه من موجود نبود و چیزایی هم که مونده بود خیلی گرون بود. اونجا یه دختره رو دیدم که شبیه الکساندرا بود و داشت با یه پسر داغون قدم میزد. 



بعد از اون رفتم کافی شاپ Starbucks نزدیک اونجا. پارسال ها هم آمده بودم اینجا اما چون یه کم از محل زندگیم دوره نمیام. داشتم فکر میکردم که کاشکی میامدم نزدیک اینجاها خونه میگرفتم. اینجاها پر از فروشگاه و جای راه رفتن هست و از دریاچه هم دور نیست که معمولا دوست دارم آخر هفته ها برم. امروز فهمیدم که چه جای خوبی رو من همیشه از دست دادم که نمیامدم اینجاها. حداقل اینجاها آدم چهار نفر دیگه رو میبینه. آخر شب سر صحبت رو با یکی هم باز کردم و یه یک ربعی هم صحبت کردیم و خوب بود. توی امریکا استارباکس محلی هست که مردم معمولا ملاقات میکنند. در واقع این مهم نیست که یه لیوان قهوه رو میده 2 دلار. مهم اینه که یه محلی هست که یه عده ای میان میشینن و با اینترنت کار میکنند و یا قرار ملاقات میذارن. 



از این به بعد محل شرکتم استارباکس هست و این پروژه ای که دارم انجام میدم رو میارم اینجا انجام میدم. پروژه ام خیلی کند پیش میره اما از کاری که دارم میکنم خیلی راضی هستم.