X
تبلیغات
رایتل

یکی از دوستان برای پست "نادان ها به بهشت نمیروند" نظر گذاشته بود که "خوش بحال دیوونه که لبش همیشه خندونه." این حرف بسیار صحیحه اما در جای خودش. در ادبیات ما بعضی جاها صفاتی مثل "دیوانگی" محترم شمرده شده و متاسفانه یه عده ای رو (اغلب از نادانان) به غلط انداخته که این صفات پسندیده نادان ها هست. باید بگم که اتفاقا افرادی که در ستایش دیوانگی سخن گفته اند بسیار دانا بودند.همون حافظ ای که میگه از مردم نادان ملامت ها کشیده میگه:

گفتم آه از دل دیوانه حافظ بی تو

زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه ی کیست

این دیوانگی پریشانی عشقه نه نادانی. و البته در مکتب عشق "کافریست رنجاندن." نه اینکه انسان به اسم دیوانه شدن خودش رو به نفهمی بزنه.

دیوانگی تنها صفت بحث برانگیزی هم نیست که ستایش شده. مثلا "سادگی" هم که اکثر مردم ممکنه معادل نادانی بگیرن هم ستایش شده  یادمه یکی از داستان های مثنوی (احتمالا دفتر ششم داستان اون سه پسر و پادشاه چین ولی دقیقش یادم نمیاد) که در ستایش ساده بودن. بازم هست مثلا این بیت:

گوهر آینه جان همه در ساده دلی‌ست

میل تو بهر تصدر همه در فضل و فن است

ساده دلی اینجا معادل نادانی نیست بلکه متضاد زرنگ بودن هست. متاسفانه چون اکثر نادان مردم ساده دل هم هستند به نظر میرسه که این افراد بیگناه باشند و به ترتیب اولی زشتی نادانی معلوم نباشه. در حالی که این دو تا کاملا مستقل هستندیه فرد میتونه دانا باشه و ساده دل هم باشه (زرنگ نباشه) و یا اینکه نادان باشه و ساده باشه.

به نظر من هیچ دلیل علمی و عقلی و انسانی و... ای وجود نداره که کسی بخواد نادان باشه. این پست رو در ادامه قبلی نوشتم که اگرچه مشخصه اما باز بر تفاوت نادانی و سادگی و دیوانگی تاکید کنم.

یکی از اسراری که یاد گرفتم اینه که شرایط آدم مطابق خواسته هاش پیش میاد. اگر کسی واقعا بدونه که چی میخواد و به سمتش حرکت کنه شرایطی پیش میاد که بهش برسه. به گذشته خودم که نگاه میکنم موارد بسیاری بودن که شبیه معجزه بودند اما پیش آمدند. مثلا سال آخر لیسانس من چون نمیخواستم برم سربازی تنها راه ممکنش این بود که برای تحصیل برم خارج از کشور یا اینکه فوق لیسانس ایران قبول بشم. در مورد خارج از کشور یه تحقیقی کردم و دیدم برای فوق لیسانس فاند نمیدن و برای لیسانس هم تنها امید این بود که روزانه دولتی قبول بشم چونکه خانواده ام دیگه پولی نداشتند که خرج تحصیل من کنند. همون سال که برای تحویل پرونده رفته بودم دانشگاه خیلی اتفاقی یکی از بچه های سال قبل رو دیدم که رتبه تک رقمی کنکور شده بود. الان نه اسمش یادم میاد و نه قیافه اش. در واقع اون موقع اصلا جدی نگرفتمش. ازش پرسیدم که چطوری تونسته این کار رو کنه و گفت که فلان کتاب ها رو خونده. من اون موقع اصلا فکر نمیکردم که این راهنمایی اینقدر زندگی ساز باشه برای من. فکر کردم که خب همه میرن اون کتاب ها رو میخونن شاید نخواسته بگه که چطوری خونده. خلاصه همینطوری کژدار و مریض اون کتاب ها رو خوندم. همون سال مجاز به انتخاب رشته نشدم اما رتبه ام خیلی نزدیک به مجاز شدن بود. با خودم فکر کردم که من که درست نخوندم اینقدر نزدیک به انتخاب رشته شدم اگر خوب بخونم حتما میتونم روزانه قبول بشم. به عقب که نگاه میکنم میبینم که صدها جا بوده انگار معجزه وار یه چیزی پیش آمده. 


چند وقت پیش کتاب Think and Grow Rich رو یه نگاهی مینداختم که همین موضوع رو داشت از زبان آدم های خیلی موفق میگفت. در واقع آدم به چیزی که میخواد فکر میکنه و در جهت به دست آوردنش تلاش میکنه. بعد به طور معجزه آسایی زمین و زمان حرکتشون رو عوض میکنن تا اون فرد به هدفش برسه. این مفهوم خیلی کلیه و ممکنه ایراداتی بهش وارد باشه مثلا چرا من فلان کس رو میخواستم بهش نرسیدم خب یکی دیگه هم میخواسته و حالا چرا زمین و زمان بین من و اون یکی اون رو انتخاب کرده خدا میدونه اما تجربه من میگه که هر وقت همچین چیزی پیش آمده خدا چند برابرش رو در آینده جبران کرده. در واقع مثل اینکه مثلا بگن ببخشید تلاش کردی و نرسیدی, بیا حالا چند برابر بگیر و رضایت بده! البته خب زمان میخواد که اون چندبرابر آماده بشه.

چند وقت پیش که داشتم ویدئو های پاتریک رو نگاه میکردم یه چیزی ازش یاد گرفتم که دیگه هیچوقت یادم نمیره و اون اینه که "همه چیز تقصیر منه" به قول تیلور خانم "And I realize the blame is on me." نگاه قبلی من به مشکلات  این بود که تقصیر من نیست این به خاطر شرایطه یا تقصیر یکی دیگه است. من مجبور بودم اینطوری شد. در کل هیچوقت سعی نمیکردم که خودم رو مقصر بدونم. اگرچه این دیدگاه میتونه از زاویه "خود" درست باشه اما در کل دیدگاهی از موضع ضعف هست. یعنی من به خاطر شرایط آسیب دیدم و حالا برای اینکه ضعف خودم رو توجیه کنم میگم تقصیر هر چیزی بوده به جز خودم. 

امروز این دیدگاه رو به طور کامل عوض کردم. دیگه هر چیزی که میشه میدونم تقصیر خودمه.خوب که نگاه میکنم میبینم که در بسیاری از موارد تصمیماتی که گرفتم منجر به شرایطم شده. مثلا تا یه مدت زیادی من از دست استادم شاکی بودم. در حالی که الان میدونم تقصیر من بوده. من میتونستم سال دوم برم دانشگاه سن دیگو موقعیت خوبی برام جور شده بود اما فکر کردم کی حوصله داره دوباره از اول کوال بخونه و اونجا هم متوسط شش سال دکترا طول میکشه. اگر رفته بودم دیگه استادم هیچ تاثیری توی زندگیم نداشت. البته همه چیزا منفی نبوده. مثلا من توی شرایط ایران تصمیم گرفتم که برای پیگیری اهدافم از اونجا خارج بشم و اجازه ندادم که شرایط جلومو بگیره. درسته که شرایط منو کند کرد و کلی زمانم رو هدر داد اما در کل الان راضی ام. این نشون میده که تصمیمات من میتونه شرایط امو تعیین کنه. 

وقتی آدم به این درک رسید که از هر چی راضی نیست تقصیر خودش هست میتونه بپرسه که "چکاری میتونم کنم که اینو عوض کنم" و بعدش میتونه برنامه ریزی کنه که بهبودش بده.

الان یکی دو هفته ای میشه که دارم فکر میکنم این  مطلب رو بنویسم یا نه. یه چیزی بود که چند ماه پیش به ذهنم رسید اما دوست نداشتم تا پخته تر نشده بنویسم. یه چند تا پست هستند مربوط به بازی ها که به این مرتبطن ولی چون طول میکشید اونا رو اول بنویسم فکر کردم اول اینو بنویسم. بنویسم که از بین نرن, این چند ساله کلی فکرای خوب بودن که چون ننوشتم از خاطرم رفتن.


اول بذارین دانایی رو به صورت طیفی تعریف کنیم که توی  کسی که متولد میشه دانایی رو صفر در نظر گرفت و مثلا یک درصد داناترین آدما رو هم 100 در نظر بگیریم. اگر بخواهین صفر و یک به موضوع نگاه کنیم میتونیم کسانی که پایینتر از 50 قرار میگیرن رو نادان و کسانی که بالای 50 قرار میگیرن رو دانا بدونیم. دانستن رو گستره  همه علوم بشری تعریف کنیم. بنابراین این تعریف ممکن طیف گسترده ای رو در بر بگیره. یه تعریف دیگه هم داریم به اسم زرنگ ها که فعلا همون معنی فارسی زرنگ (قالتاق یا آدم هفت خط) رو در نظر بگیریم.  زرنگ ها کسانی هستند که از دیگران سوء استفاده میکنن.  بعد از اینکه در مورد بازی ها نوشتم تعریف دقیق تری از زرنگ ها ارائه میدم.


خیلی دلم پر بود از چیزایی که توی اخبار خونده بودم و داشتم فکر میکردم که نادان ها عامل اصلی اکثر مشکلات بشریت هستند و واقعا لایق نیستن که به بهشت برن! متاسفانه نمیدونم ازکجا اما یه جاهایی نادانی "ارزش" شده. هر کسی احمق تر پر ارزش تر. بعد میبینی همه جای دنیا نادان ها زحمت درست میکنن. وقتی که خوب و دقیق نگاه میکنی میبینی این نادانی نیست که عامل اصلی مشکلاته. مشکل اصلی اینه که نادان ها چون نمیفهمن به راحتی ابزار دست زرنگ ها میشن. در واقع زرنگ ها زرنگ تر از اونی هستند که خودشونو به خطر بندازن و نادان ها رو متقاعد میکنن که اون کارایی که اونا میخوان رو انجام بدن. بعد تعجب میکنی که آخه یه نفر هر چقدر هم نادان چطوری میتونه جنایات به این بزرگی (مثلا آدم کشی) رو مرتکب بشه حتی کشته هم بشه و بعد هم خانواده اش و دور و بری هاش بهش افتخار هم کنن. خوب که نگاه میکنی ببینی که زرنگ ها زرنگ تر از این حرفا هستند و یه کاری کردن که نادانه حتی فکر کنه که جنایت ثواب هم داره. از اینور دنیا بلند میشه میره اونور که یه عده رو بکشه و بعدش هم وقتی به درک واصل میشه بهش میگن شهید. یعنی اگر اون نادانه توی خونه اش مینشست و هیچ کاری نمیکرد احتمالا هم جهنم نمیرفت اما چون ابزار دست زرنگ ها شده توی کارنامه اش اعمالی داره که از دور باور نکردنیه اما از نزدیک خودش اعتقاد داره. شایدم اگر توی خونه مینشست بازم بهشت نمیرفت چون با نادانی اش به دیگران ضربه میزد مگر بخواهیم بگیم که خاله خرسه هم به بهشت میره که فکر نمیکنم.


به قول حافظ:

به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست

زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس


زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل

دل و دین می‌برد از دست بدان سان که مپرس

نمیدونم چرا اما همیشه فکر میکردم که که شرکت Tesla یه شرکتیه که داره مسیر اشتباهی رو میره چون به جای یه برنامه منظم برای تبدیل ماشین های بنزینی میخواد ماشین های برقی جایگزین کنه. چند وقت پیش با همکارای شرکت داشتیم در مورد تسلا صحبت میکردیم که من نظرم رو گفتم و دو نفری که با من بودند مخالفت کردند. این شد که تصمیم گرفتم برم در مورد تسلا بخونم. همینطور یه ویدئو در مورد رانندگی تسلا دیدم که فوق العاده بود دقیقا همون چیزی بود که فکر میکردم باید باشه. این شد که این چند وقتکارهای Elon Musk کارآفرین امریکایی نظرم رو جلب کرد. نمیدونم چرا تا حالا در موردش نخونده بودم شاید چون اول اوایل که خیلی هم موفق نبود کلی مطالب در مخالفت با نظراتش خونده بودم.


نمیتونم اینجا خیلی در موردش بنویسم اما سرنوشت این آدم فوق العاده است. کسی بوده که آفریقا به دنیا آمده توی سن 12 سالگی یه بازی کامپیوتری مینویسه که 500 دلار میفروشه. توی مدرسه کتک خور بوده و حتی یه بار سر این موضوع توی بیمارستان بستری میشه. سن 17 سالگی برای لیسانس میره دانشگاه Queens کانادا که از اونجا ترنسفر میکنه به دانشگاه پنسیلوانیای امریکا. سن 24 سالگی برای دکترا میره استنفورد که درسش رو دو روزه ول میکنه که بره دنبال کارآفرینی.


 با 28000 دلار یه شرکت وب رو شروع میکنه که با روزنامه های بزرگ قرارداد مینویسه و بیشتر از 300 میلیون دلار توسط شرکت کامپکت خریداری میشه و 22 میلیون بهش میرسه. با 10 میلیون اون پول یه شرکت جا به جایی پول آنلاین درست میکنه که با شرکت Paypal ترکیب میشه و خیلی موفق میشه و بعد از خریداری توسط Ebay حدود 165 میلیون دلار گیرش میاد. بعد از اون شرکت های SpaceX که ماموریتش قابل زندگی کردن کره مریخ هست و شرکت تسلا که ماشین های برقی رو درست میکنه و شرکت های دیگه رو شروع میکنه. 


وقتی به آدمایی مثل Elon Musk نگاه میکنم فکر میکنم که چقدر سطح فکر اکثر ما کوچیکه. مثلا یه چند هزار تومنی در بیارم که خرج خانواده ام بشه یا مثلا یه کاری داشته باشیم که یه حقوق چند هزار دلاری هر ما بیاد توی حسابم. یا اینکه یه شرکت کوچیک که این کار کوچیک رو کنه.

 این شد که سطح خواسته هامو افزایش دادم. دوست ندارم در موردش بنویسم اما خوشحالم که این مدت در مورد نظرات Elon Musk خوندم. زندگی این آدما واقعا رویایی هست. داشتم فکر میکردم که امریکایی ها چقدر الگو دارند و چقدر میشه آدمایی که امریکا هم بزرگ نشدن و برای تحصیل میان اینجا و میتونن اینقدر موفق بشن. نمیدونم جای دیگه ای از دنیا هم هست که آدم بتونه همچین رویاهای دیوانه کننده ای رو دنبال کنه یا نه.