X
تبلیغات
رایتل

این هفته همینطوری که داشتم یوتیوب فیلم نگاه میکردم به یه فیلم رسیدم در مورد تغذیه و از اونجا به سایت NutritionFacts.org. فیلم اصلی سایت که خود دکتره در مورد بیشترین عامل مرگ و میر در امریکا صحبت میکنه خیلی جالب بود. دیگه اون برنامه Daily Dozen رو نصب کردم و شروع کردم که تغذیه ام رو درست کنم. البته قرار نیست که وگان بشم اما فکر کردم که حداقل خوردن روزانه این چیزایی که میگه و کم کردن گوشت از وعده های غذایی و ورزش روزانه میتونه خیلی موثر باشه. از سه چهار روز پیش شروع کردم تیک زدن چیزایی که هر روز میخورم و میخوام همینطوری ادامه بدم.


قبلا هم در این مورد خیلی خونده بودم و متاسفانه صحت داره که عامل مرگ و میر بسیاری از مردم همین عدم اهمیت به تغذیه هست. حتی تحقیقات زیادی نشون میدن که علت اصلی بیماری های مزمن تغذیه نامناسب هست. مصرف زیاد گوشت که توی امریکا واقعا بیداد میکنه به نظر من علت اصلی چاقی بیش از حد امریکایی ها و بیماری مزمن اشون هست. البته بازم طبقه مرفه و تحصیل کرده جامعه به علت اینکه تغذیه بهتری دارند و هر روز ورزش میکنند مشکل کمتری دارند.

بعضی بچه ها پرسیدند که روابط امریکا چطوریه. من مشاهدات خودمو میگم که محدود به 4-5 تا ایالتی میشه که توش بودم. اول از همه باید بگم که یه اسم دیگه امریکا christian country یا کشور مسیحی هاست. تگزاس یک جو شدیدا مذهبی داره و اکثرا هم مسیحی هستند. خانواده و ازدواج و ... هم جزو ارزش های مسیحی حساب میشه و اهمیت میدن. البته ظاهرا این اهمیت به نسبت سالهای گذشته مثل دهه 1960-70 اینا کمتر شده اما هنوز هست.

چیزی که توی فیلم های هالیوودی هست و یا سریال هایی مثل فرندز که توی ایران یه مدت خیلی معمول شده بود به همون اغراقی هست که فیلم های رمبو هست. برای اینکه اگر بخواهند چیزایی که معمول جامعه هست به تصویر بکشن که میشه زندگی روزمره و برای کسی جذابیتی نداره که نگاه کنه. مثلا همونطوری که یه فردی مثل رمبو یه لشکر رو حریف هست و کل ارتش امریکا باید بسیج بشن که بتونن از جنگل بکشنش بیرون توی این سریال ها هم پسر ها خیلی راحت هر دختری رو که بخوان به دست میارن و اصلا دخترها هم خودشون میخوان! جامعه 180 درجه با این فرق داره و اصلا اینطوری نیست. 

اینجا رسم ازدواج با ایران خیلی فرق میکنه. اینجا خانواده ها دیگه توی ازدواج دخالت نمیکنن و علتش هم احتمالا فردگرایی هست که قبلا در موردش گفتم. یعنی یه جوان به عنوان یک فرد مستقل وظیفه پیدا کردن جفت مناسب رو برای خودش داره. بنابراین عرف اجتماعی اینطوری هست دخترها و پسرها با هم دوست میشوند و یه مدتی رو با هم میگذرونن تا ببینین آیا برای زندگی آینده همدیگه مناسب هستند یا نه. حالا ممکنه شروعش هم با هدف ازدواج نباشه و فقط این باشه که بخوان آشنا بشن ولی آخر سر وقتی به هم عادت میکنن دیگه با هم زندگی میکنن. اینجا هزار نمونه از پسرهای امریکایی رو میشناسم که با دخترهای بسیار پایینتر از خودشون ازدواج کردند چون مثلا دیگه عادت کردند. البته زمان این روابط معمولا چند ماه تا چند سال هست و بنابراین یه نفر در طی زمان قبل از ازدواج معمولا با چندین نفر رابطه داشته. با این حال جامعه داشتن روابط زیاد رو خیلی بد میدونه و مثالش هم تیلور رو دیدین که در همه رسانه ها به عنوان serial dater یا کسی که خیلی date میکنه شناخته شده بود با وجود اینکه خود امریکایی ها تعداد بیشتری رو معمولا date میکنند.

 روابط جنسی هم در این روابط حدود خودشو داره. مثلا زمانی که یه دختری با یه پسری دوست هست فقط با همون یکنفر هست تا اینکه حالا یا جدا بشن یا ازدواج کنن. من تقریبا هیچوقت ندیدم هیچ دختری اینجا با چند تا پسر دوست باشه یا برعکس. علتش هم اینه که معمولا تمام وقت آزاد همدیگه رو با هم سپری میکنن و وقتی نمیمونه که بخوان با کس دیگه ای بگذرونن. حالا یه استثناهایی هم هستند اما اکثریت جامعه این نیست. شاید شبیه فیلم های اصغر فرهادی که شاید یه استثناهایی رو در جامعه بزرگنمایی میکنه و اکثریت جامعه در شرایط متفاوتی زندگی میکنند (با شرمندگی شاید مثال مناسبی نباشه چون من خودم هنوز هیچ کدوم از فیلم ها رو ندیدم و فقط شنیدم).

اما برای کسانی که خارجی هستند با همه انعطاف امریکا همچنان برای خارجی محدودیت های زیادی وجود داره. مخصوصا در مورد روابط و مخصوصا در مورد خاور میانه ای ها. اینجا فرهنگ عمومی تحت تاثیر شدید رسانه هاست. و از رسانه مخصوصا تلویزیون تاثیر شدید داره. خاورمیانه ای ها و مسلمون ها توی این رسانه ها معمولا به عنوان آدم هایی با فرهنگ بسیار پایین و بادیه نشین و تروریست و ... معرفی میشوند. اینطوریه که خواه ناخواه ذهن اکثر مردم نسبت به این افراد منفی هست. شاید با احترام برخورد کنند اما وقتی پای روابط صمیمی تر میرسه هر کسی ریسک نمیکنه که با یه خاورمیانه ای دوست بشه. تجربیات من اینه که خانواده دختر دختره رو دعوا میکنن که چرا با یه ایرانی دوست شده. یا اینکه یه نفر اهل ترکیه برای بدست آوردن ویزا با امریکایی دوست میشه و باهاش بدترین برخورد رو توی زندگی میکنه و آخرش هم بعد از چند سال زندگی ولش میکنه...  

از این موارد بگذریم در مورد روابط عین حیات وحش رقابت وجود داره. یعنی حتی اگر یه دختر امریکایی خیلی خوب حاضر بشه که چند بار با یه پسر ایرانی بیرون بره باز احتمال اینکه به رابطه ختم بشه خیلی پایینه چون اون وسط همیشه یه امریکایی که مشکل زبان نداره و اتفاقا خوش تیپ و خوش هیکل عین سریال های (همونطوری که توی ذهن دختره سیم کشی شده) از راه میرسه و بهش پیشنهاد میده. این رقابتی که میگم همه جا هست و فراگیر هست. مشکل بعدی هم اجتماع هست. یعنی حتی اگر دختره  (پسره) راضی بشه که یه دوست پسر (یا دختر) خاورمیانه ای بگیره بین دوستاش مورد تمسخر قرار میگیره که و از اجتماعشون کنار گذاشته میشه. آخر از همه هم مشکل زبان هست که هر چی بگم کمه. یعنی هیچ کسی دوست نداره یارش نتونه باهاش ارتباط زبانی برقرار کنه و مدام پرسه چی؟ یعنی چی؟ یه مشکل دیگه هم سن هست. ما معمولا برای تحصیلات میایم امریکا و اکثرا برای دکترا درحالی که اکثر امریکایی ها تا لیسانس بیشتر نمیخونن. یعنی ما با سن متوسط 28 سال و امریکایی ها با سن متوسط 20 سال. احتمال اینکه یه دختر یا پسر بخواد با یه نفر که یه دهه از خودش بزرگتره و اصلا توی یه دنیای دیگه بزرگ شده خیلی کمه. این مشکل سن وقتی جدی تر میشه که متوجه باشین اکثر امریکایی هایی توی دانشگاه ازدواج میکنن و تقریبا وقتی سن ما هستند اگر هنوز موجود باشند احتمالا با یکی دو تا بچه طلاق گرفتند. حتی اگر اینطور هم نباشه معمولا به خاطر سن اشون فقط تن به رابطه ای میدند که ختم به ازدواج بشه و بنابراین احتمال اینکه بخوان باز با یه ایرانی با مدرک دکترا ازدواج کنن خیلی کمه حاضر به این رابطه نمیشن.

چیزایی که گفتم بیشتر در مورد روابط بود. در مورد روابط جنسی جدای از رابطه باید بگم که اینجا بزینس هست و کسی هم که بزینس اش این هست به پول کم راضی نمیشه. یکی از کسانی که همچین کاری رو کرده بود و تعریف میکرد میگفت در قبال چند صد دلاری که پرداخت کرده بود کسی که آمده بود گفته بود زود کارتو کن چند تا کلاینت دیگه میخوام زود برم. حالمو بهم زد و به جای نیم ساعتی که گفته بود یه ربع نشده گذاشت و رفت. جاهایی مثل تگزاس که غیرقانونی هست و بازار سیاه داره . لاس وگاس هم که یکی از بزینس هاش همین هست. قیمت ها هم بالاست و کسانی که قیمت پایین میدن معمولا بیماری های منتقل شونده دارند که البته درصدشون کم هم نیست. خود امریکایی ها هم شدیدا بد میدونن چون هر کسی بالاخره کم یا زیاد میتونه یه دوست دختر یا پسر داشته باشه و دلیلی برای تن فروشی به جز فساد وجود نداره. این پاراگراف هم فقط شنیده ها بود و تجربه ای ندارم که بگم.

بچه های ایرانی اینجا اکثرا با اینترنشنال ها مثلا چینی ها دوست میشن و چند تا مورد دیدم که با همون دوست چینی اشون ازدواج کردن. علتش هم اینه که این افراد اکثر مشکل زبان دارند و اونا هم نمیتونن درست با امریکایی ها دوست بشن. بعضی ها مخصوصا آسیایی توی دالاس به عنوان قاچاقچی مواد بدسابقه شده اند و بنابراین هر امریکایی ای باهاشون دوست نمیشه. البته اینا ایرانی هایی هستند که دوست دختر میگیرند و یه عده بیشتری از بچه های ایرانی بعد از چند سال برمیگردن ایران با یکی ازدواج میکنن و یا اینکه شانسی یه ایرانی اینجا پیدا میشه که با معیارهاشون تا حدی جور بشه و دیگه راضی بشن. 

باز این نوشتار از خیلی لحاظ محدود هست و فقط یه بخش کوچکی از مسائل (اما اهم) رو پوشش میده و دیگه هم دوست ندارم در این مورد بنویسم و بنابراین توی کامنت ها هم نپرسین.

فکر کنم که توی سایت هایی که قبلا معرفی کرده بودم Udemy رو نگفته بودم. این سایت هم خیلی رشد قابل توجهی داشته. این هفته توی درس An Entire MBA in 1 course ثبت نام کردم که قیمتش 10 دلار بیشتر نبود. همینطوری که دارم کار میکنم اینم گذاشتم توی گوشم گوش میدم. البته وسط های درس که رسید دیگه مفاهیم مالی اش رو نمیشد گوش داد و باید اسلایدهاشو هم میدیدم اما تا اونجاهاش عالی بودند. انگار که داشتم همه چیزایی که بلد بودم رو مرور میکردم. کیفیت کورس ها اصلا به خوبی Udacity نیست اما قابل قبول هست.


یه مطالب خیلی جالبی هم در مورد جنبش هیپی ها توی امریکا و تاریخچه دره سیلیکون توی درس بود که برای من جدید بودند. همیشه فکر میکردم که این هیپی ها آدمای عجیب و غریبی هستند و مثلا دیوانه اند اما بعدا که در موردش خوندم دیدم که اینا یه جنبش اعتراضی بودند و مربوط به زمان جنگ ویتنام بوده که تاریخچه بسیار جالبی هم دارند. 


یکی از چیزای بسیار جالبی که توی امریکا تجربه کردم اینه که چقدر دنیا با چیزی که بهمون یاد دادند فرق میکنه. من یادمه که مدرسه که میرفتم یکی از بچه ها قبل از رسیدن معلم این آرم peace رو روی تخته کشیده بود (یا یه آرم شبیه اون). معلممون که آدم برآشفته شد گفت میدونین این چیه؟؟ کی اینو کشیده؟ این آرم گروه های رپ شیطان پرستی و هیپی توی امریکاست. میدونین اگر یکی همینطوری بیاد از اینجا رد بشه و همچین چیزی رو ببینه میاد و میگیردتون و اعدامتون میکنه؟ دیگه نبینم کسی همچین کاری کنه و همون تخته پاک کن گچی اونو پاک کرد. یعنی من از اون موقع فکر میکردم که هیپی ها همون شیطان پرست ها هستند و اینم آرم شون هست. خیلی بده که ما وقتی بچه هستیم به بزرگترهامون اعتماد میکنیم و هر چی میگن رو قبول میکنیم و بعد که بزرگ میشیم با یه سری افکار و باورهایی در خودمون مواجه میشیم که با دنیای بیرون متفاوت هست.

این هفته این اسلاید های خیلی جالب رو پیدا کردم. قسمت های مربوط به نسل ها مثل اسلاید 74 خیلی جالب بودند.

https://www.slideshare.net/kleinerperkins/2016-internet-trends-report


یه چیزی که خیلی توجه من رو جلب کرده اینه که چقدر این امریکایی ها همه چیز رو تجزیه و تحلیل میکنند و به آمار میکشند. یعنی برای انجام هر کاری آمارش رو کامل در میارن و با دید باز انجامش میدن. حتی در مورد آدما و رفتارشون تحلیل میکنند و بعد عمل میکنند. و اینکه چقدر تحلیل های عددی زیاد هستند. مثلا برای اینکه بگن که در آینده ماشین های هوشمند زیاد میشن میان آمار در میارن که در سالهای اخیر اینطوری رشد کرده پس میشه گفت که در آینده به این میزان رشد وجود خواهد داشت. حتی اگر چیزی ساخته نشده از روی Google trends که آمار جستجو رو میده پیش بینی میکنند که مثلا روند جستجو در مورد یک موضوع خاص رو به افزایش هست و بنابراین سرمایه گذاری توجیه مالی داره. این میزان آمار و اطلاعات در مورد همه چیز واقعا تحسین برانگیز هست.

امروز برای پیدا کردن خونه راهی منطقه دیگه ای شدم که نزدیک Katy Trail بود. اینجا مردم برای پیاده روی معمولا به مکان های خاصی میرن که برای همین کار هست. یعنی جای خونه عالی بود. از توی پارکینگش میشد رفت توی Katy Trail. دلم خواست که برم یه قدمی بزنم. پر آدم بود که داشتن میدویدند و یا با دوستاشون راه میرفتن. اینقدر آدم اینجا رد میشد که گفتم خدایا یعنی اینجا هم دالاسه؟ اینجا که شبیه آستین و شهرهای بزرگه. 



یعنی این منطقه فقط بهترین جایی باشه که من دوست داشته باشم زندگی کنم. هر روز میتونم اینجا راه برم و تازه به همه جای شهر نزدیکه. این مدت کلی بالا و پایین کردم که چطوری میتونم بیام این طرف اما به نتیجه نرسیدم. مشکل اصلی اینه که نه تنها اینجاها به مراتب گرونتره از محل کارم هم خیلی دوره. این اتوبان هایی هم که نزدیکش هستند هر روز ترافیک سنگین میشه. الان با محل کارم یه ربع فاصله دارم. بیام اینجاها فاصله ام بدون اتوبان میشه 40 دقیقه و از اتوبان توی شلوغی تقریبا 30-40 دقیقه راه هست و توی ساعت خلوتی 20-25 دقیقه میشه. متاسفانه ساعاتی که میخوام برم سر کار و برگردم ساعات شلوغی هست و علتش هم اینه که همه میخوان برن سرکار یا برگردن. البته مردم اینجا معمولا 1 ساعت هر روز رانندگی میکنن و از همکارام میپرسم اکثرا روزی دو ساعت توی راه هستند که بیان و برگردن اما خب من فعلا تصمیم ندارم وقتم رو اینطوری صرف کنم. با این اوصاف مثل اینکه قسمت نیست برم یه جای شهر که دوست دارم.