X
تبلیغات
زولا


بعد از اون سوار اتوبوس شدم و رفتم سمت اسکله



توی پارک یه نمایشگاه از آینه گذاشته بودند که هفته آخرش بود.یه سری آینه های رنگی که میچرخیدن و کلی بچه که داشتن بازی میکردن و البته آهنگ ملایمی و نسیم بسیار سرد.











من دیگه خیلی توی شب نموندم مخصوصا اینکه هتلم هم یک ساعتی با مرکز شهر فاصله داشت و هوا هم سرد بود و منم خسته شده بودم. با این حال همون چند تا منظره ای که دیدم توی شب از شهر میتونم بگم که قشنگ بود و به نسبت شلوغ بود.



خانه فرهنگی شیکاگو خیلی نزدیک بود. پایین فرهنگسرا یه محوطه ای بود که عده ای بی خانمان نشسته بودند.



طبقه سوم نمایشگاه بود. تا از در آمدم تو یه خانم سیاهپوست که اونجا کار میکرد بی اختیار آمد سمتم و گفت oh wow look at your jacket! بعد یک لحظه متوجه شد که زیادی هیجان زده شده بود و گفت اهل کجایی و اینجا چکار میکنی؟ انگاری که خیلی کنجکاو شده بود که من کی هستم. فکر کنم هیچوقت واکنشش رو یادم نره. شانس هم نداریم کاپشنمون هم یه دختر بلوند قد بلند چشم آبی رو که جذب نمیکنه دخترهای سیاهپوست رو جذب میکنه. 


گوشیم شارژ نداشت و ازش راهنمایی خواستم که کجا گوشیم رو بزنم به شارژ و با یه زحمتی بالاخره یه پریز برق پیدا کردم. خانمه هم همینطوری سئوال میکرد و میخواست هر جوری شده شماره اشو بگیرم. منم آخرش نگرفتم و رفتم.




یه فضای جالبی هم بین ساختمان ها در آورده بودند که یه عالمه پله بود که معلوم نبود کجا میرن.



طبقه دوم میگفت که یه طاق داره که بزرگترین سنگ یکپارچه دنیاست (اگر اشتباه نشنیده باشم) اما من که رسیدم گفت که تالار خصوصی گرفتن و امروز نمیتونین بازدید کنین. به علاوه اونجا داشت بسته میشد و منم باید گوشیم رو برمیداشتم و راهی میشدم.



بعد راه افتادم توی خیابون های مرکز شهر و کنار رودخانه رو برم ببینم.









قسمت شمالی پارک خیلی قشنگتر بود. چند تا پارک کوچیک کنار هم بودند. این قسمت کلی هم توریست میشد دید که از جاهای مختلف آمده بودند. بیشترشون چینی بودند ولی هندی هم کم دیده نمیشد.





رفتم و رفتم تا بالاخره رسیدم به این نماد اصلی شیکاگو که انصافا هم کار بسیار زیبایی بود. کلی مردم هم داشتن برای خودشون عکس میگرفتن. منم یه امروز شلوار سفیدم رو با یه کاپشن آدم فضایی پوشیده بودم که کلا با محیط یکی شده بودم. مامانم بعدا که عکس ها رو دیده بود میگفت چقدر این لباسه بهت میاد. ولی دوستم که دختره توی دالاس یه بار بهم گفت این چیه که میپوشی اهداش کن بره! خلاصه هر سلیقه ای فرق میکنه.



انعکاس تصاویر یه جوری بود که سخت میشد یه عکسی بگیرم که خودم توش نباشم. بالاخره پشت سر یکی قایم شدم و از یه زاویه دیگه هم عکس گرفتم.



بعد به مسیرم ادامه دادم که برم فرهنگسرای نزدیک پارک.







به راهم توی اون پارک ادامه دادم و اینور و اونور پارک میشد چند تا مجسمه هم دید. مثل خیلی دیگه پارک های توی امریکا درخت های زیادی رو نمیشه دید. کلا تعریفشون از پارک یه فضای چمنی شکل باز هست تا یه عالمه درخت.



البته جاهای قشنگ هم داشت ولی واقعا انتظار بیشتری داشتم.





توی نقشه هم نگاه میکردم که جاهای دیدنی رو پیدا کنم و ببینم. این فواره مثلا از جاهای دیدنی بود اما من که رسیدم خشکیده بود.



مثلا قرار بوده که این شکلی باشه.



دوربینم رو هم زوم کردم که از فضای اونطرف تر پارک هم که رودخانه میسیسیپی باشه هم عکس بگیرم و این لکه های وحشتناک غبار روی دوربینم دیگه واقعا غیرقابل قبول شدن. ظاهرا دوربینم رو گذاشته بودم کنار این فن توی هتل و هر چی غبار بوده رو فرستاده توی دوربین. عکس های این سفرم رو کلا خراب کرد. حتما باید یه دوربین بگیرم.






از هتل که آمدم بیرون یک باد سردی میامد که میرفت توی گوشم و درد میگرفت. یه چند قدمی رفتم دیدم واقعا نمیشه. این شد که رفتم فروشگاه نزدیک هتل که یه لباسی چیزی بخرم. نمیدونم چرا همه لباس ها تابستونه بودند. یعنی یه نفر هم این وقت سال کلاه نمیخواد؟ ژاکت نمیخواد؟ به سه تا فروشگاه سر زدم و بالاخره شانسی یه کلاه سفید که روش نوشته بود شیکاگو خرید. کلا مثل اینکه رسم شده هر جایی که میرم مجبورم یه چیزی بخرم. چند وقت پیش هیستون هم همینطوری شده بود. 



توی راه این اتوبوس قدیمی هم نظرم رو جلب کرد. اتوبوس هایی که استفاده نداشت رو کرده بودند کتابخانه عمومی. نمیدونم سیار هم بود یا نه اما آخر هفته هست و کسی توش نبود.



راه افتادم رفتم سمت ایستگاه. شیکاگو حمل و نقل عمومی اش خوبه. ترنی سریع السیر داشت تا مرکز شهر که زمان گرفتم 37 دقیقه طول کشید. با Google Maps هم زمان گرفته بودم با تاکسی 35 دقیقه بود. یعنی خیلی فرقی نمیکرد.


ایستگاه های شمالی به نسبت خلوت بودند اما هر چی به مرکز شهر نزدیکتر میشدی ایستگاه ها شلوغتر بودند. 



یه چیز باحالی که داشت این بود که قطار از بین طبقه دوم سوم خانه ها رد میشد. فکر کنم تا حالا همچین قطاری رو ندیده بودم. حس باحالی میداد که بالا هستی. یه چیز جالب دیگه این بود که حس اینکه خارجی هستی اینجا خیلی به آدم دست نمیداد. غیر از اینکه آسیایی های زیادی رو میشد دید رفتار مردم هم خوب بود. توی ترن سر صحبت رو باز میکردم و با بغل دستی ام صحبت میکردم و اونم خیلی دوستانه جواب میداد. 



بالاخره رسیدم مرکز شهر و میتونم بگم که خیلی خیلی قشنگ بود. رودخانه ای که از وسط رد میشد و ساختمون های بلند. کاملا مشخص بود که مرکز شهرش خیلی از دالاس بزرگتره و البته شلوغتر.




ایستگاه مرکز شهر منو یاد این فیلم های گانگستری انداخت. گفتم اوه الان مافیای شیکاگو میان! بسیار بسیار کثیف بود و به نظر متروکه و ترسناک میامد. 




از ترن که آمدم بیرون توی خیابون هنوز همون باد سر بود. حتی میتونم بگم که سردتر هم شده بود. خیر سرش مثلا قرار بود که امروز آفتابی باشه اما آفتابش انگاری که یخ زده بود. Wilis Tower با ایستگاه چند قدمی بیشتر فاصله نشد. این شد که از کنار دیوارها آروم آروم راه افتادم. 



اونجا خیلی شلوغ بود و کسی که دم در ایستاده بود گفت که یک ساعت و نیم صف باید بایستین. من دیگه از دور زیارت کردم و رفتم سمت پارک مرکز شهر.




توی راه این شریکم زنگ زد و یک ساعتی هم با اون صحبت کردم و پشت ساختمون ها پناه میگرفتم که باد نبردتم. پارک اصلا سرسبز نبود. آخه نمیدونم خدا چرا این وقت سال من آمدم اینجا؟ مجسمه ها خوب بودند اما بگم خیلی خاص بودند نبودند. یه عده ای هم دور پارک توی این سرما داشتن میدویدن یا خیلی شیک سگشون رو آورده بودند گردش. اصلا از پارک های اینطوری که درخت نداره خوشم نمیاد.




توی پارک توریست هم زیاد بود. اما اکثرا دست جمعی آمده بودند. فکر کنم توریست تنهاشون فقط من بودم.