X
تبلیغات
رایتل

یکی از چیزای جالبی که این چند وقت بهش فکر کردم "بازی" هاست. بازی ها یه نوع بینش هست که به نظرم هر کسی که داره باید باهاش آشنا باشه. عدم آشنایی من با این موضوع باعث شده بود که در گذشته ضربه های زیادی بخورم اما بعد از اینکه متوجه شدم طرز تفکرم رو عوض کردم و الان لذت بیشتری میبرم. خیلی دوست دارم که این افکار رو بنویسم که از بین نرن. فقط برای شما که میخونین "بازی" یه کم ممکنه معنی منفی توی فارسی داشته باشه اما توی این نوشته هیچ جا معنی منفی نداره. حتی بازی خوردن و بازی دادن هم که توی فارسی قطعا منفی تلقی میشه توی این متن منفی نیست و فقط قسمتی از بازی هاست.

الان چند وقتی هست که دارم به این موضوع فکر میکنم و فکر کنم به اندازه کافی پخته شده که بنویسمش. به نظرم مطلب اینقدر جالبه که میشه در موردش یه کتاب کامل نوشت اما من سعی میکنم که خیلی خلاصه همه مطالبی رو که دارم توی یه پست بنویسم. چند تا موضوع باعث شد که به این موضوع فکر کنم:

  • دو سال پیش داشتم مجموعه Game Changers  رو نگاه میکردم.
  • چند وقت پیش که داشتم به موضوع prisoner dilemma برخوردم که تا حالا نشنیده بودم. 
  • توی انگلیسی کلمه Game خیلی کاربرد داره. مثلا Put skin in the game. کلا زیاد میشنوین توی اخبار و ... که در مورد game یا بازی صحبت میکنن.
  • یه ویدئو هم بود که اینجا میذارم.


همه چیز از بچگی شروع میشه. ما یاد میگیریم که چطوری بازی کنیم. برای بازی بعضی وقتا اسباب بازی داریم و خیلی وقتا همبازی داریم. فکر نکنم کسی باشه که توی زندگیش هیچ بازی ای نکرده باشه. از بچگی بازی میکنیم. بازی با اسباب بازی ها معمولا مشکلی ایجاد نمیکنه. یه نفر میتونه ساعت ها بشینه با یه اسباب بازی حالا چه ماشین و چه عروسک بازی کنه ولی لذت ببره. اما بازی با همبازی ها فرق میکنه. میتونه لذتی چندین برابر بازی با یه اسباب بازی داشته باشه و یا رنج و سرخوردگی بیاره بستگی داره که با چه کسانی چه بازی هایی میکنیم.


چند وقت پیش توی یکی از سایت ها یه ویدئو دیدم که زندگی رو به بازی کامپیوتری تشبیه کرده بود که چطوری یه نفر که به دنیا میاد و زندگی میکنه و آخرش هم میمیره و معلوم نیست چی میشه. جمله ای که نظرم رو جلب کرد این بود که میگفت: "هیجده سال اول که بچه هستیم فقط بازی میکنیم که ربطی به بقیه زندگی نداره." یه فکری کردم گفتم که واقعا ربطی نداره؟ شاید داره! 


منبع: https://www.youtube.com/watch?v=gWIi6Pytde8


اصل اول هر بازی

دو سال پیش داشتم مجموعه Game Changers  تولید Bloomberg رو از Netflix نگاه میکردم که در مورد کارآفرین ها و شرکت های بزرگ بود. یه حرف خیلی جالب توی قسمت مربوط به Cisco نظرم رو جلب کرد: "اولین اصل هر بازی اینه که بدونین توی یه بازی هستین!" سرمایه گذارهای سیسکو مدیرعامل شرکت و بنیانگذارهای شرکت رو میذارن کنار و یه پول کمی (در مقایسه با ارزش شرکت) بهشون میدن و اینو یه بازی میدونن که کسی که سرمایه گذار گرفته باید میدونسته که ممکنه همچین چیزی هم پیش بیاد. در کل هر وقت دو نفر با هم در یک زمینه خاص تعامل دارن یک یا چند بازی ایجاد میشه. در واقع ما همیشه در تعامل با دیگران توی یه بازی هستیم. من با خواهر و بردارم. من با پدر و مادرم. من با استادم. من با کسی که ازش خرید میکنم. من با شریک تجاری ام و... پس ما چه بخواهیم چه نخواهیم توی بازی ها هستیم و از بچگی یاد میگیریم چطوری بازی کنیم.


دو نوع کلی بازی داریم

چیزی که تا قبل ازمطالعه مسئله Prisoners Dilemma (دوراهی زندانی ها) نمیدونستم اینه که بازی ها دو نوع کلی دارند. این مسئله ورژن های مختلفی داره که من یکیشون رو به زبون خودم میگم اما شبیه هم هستن. مسئله اینطوریه که دو تا دزد یه بانک رو میزنن  ولی پلیس به عنوان مظنون دستگیرشون میکنه و ازشون بازجویی میکنه. هر نفر میتونه یا طرف مقابل رو لو بده و یا سکوت کنه. چهار حالت پیش میاد (دو نفر و هر کدوم دو انتخاب) (2*2=4). حالت اول اینه که هیچ کدوم اون یکی رو لو نده. اینطوری هر دو تا آزاد میشن. حالت دوم اینه که دزد اول دزد دوم رو لو بده و دزد دوم سکوت کنه. اینطوری همه تقصیر ها میفته گردن دزد دوم و اون باید ده سال زندان بکشه. حالت سوم برعکس حالت دوم هست وقتی که دزد دوم دزد اول رو لو بده و اولی ساکت بمونه. حالت چهارم هم اینه که هر دو همدیگه رو لو بدن. در این حالت هر دو همدیگه رو لو بدن که در این صورت جرم شون نصف میشه و هر کدوم پنج سال زندان میکشه. حالا این دو نفر باید چکار کنن؟


وقتی که من مسئله رو خوندم گفتم خب منطقی اینه که هر دو سکوت کنن. هر دو آزاد میشن و بیشترین منفعت رو براشون داره.اما جواب مسئله برام بسیار عجیب بود و اون  اینه که این دو باید همدیگه رو لو بدن و هر کدوم پنج سال زندان بکشن. اما چرا؟ جواب اینه که بازی ها دو نوع کلی هستند. بازی های مشارکتی و رقابتی. مثلا توی یه بازی فوتبال من با هم تیمی هام بازی مشارکتی دارم و با تیم رقیب بازی رقابتی. مطابق Game Theory (نظریه بازی ها) توی بازی های رقابتی بیشترین سود وقتی میرسه که هر کسی منفعت خودش رو دنبال کنه و کاری به سود و زیاد طرف مقابل نداشته باشه. علتش هم هزینه ریسکی هست که با دنبال نکردن این اصل میاد.

 قبلا برای من همه چیز این بود که همه باید اصول منطقی و انسانی رو رعایت کنند و مطابق اصل انسانی که مشارکت با همدیگه باعث بیشترین سود برای همه میشه همه باید مشارکت کنند و وقتی میدیدم کسی مشارکت نمیکنه به شدت ناراحت میشدم که چرا به این اصول منطقی پایبند نیست. چرا چون حالت دوم برای من پیش میامد که من چندین برابر ضرر میکردم و اون یکی سود میکرد و بعد میگفتم "عجب آدمیه این. اصلا آدمه؟"  مسئله "دوراهی زندانی ها" یه دید جدیدی بهم داد و اون اینکه  همه با من رابطه مشارکتی ندارند و خیلی ها رابطه رقابتی دارند. توی مسئله Prisoner Dilemma میشه حالتی که هر دو اعتراف نمیکنن و این بیشترین سود رو برای هر دو داره. به نظر میرسه که انسانی هم باشه. برای موفقیت توی بازی ها اول باید دونست که کجاها بازی رقابتی و کجاها بازی مشارکتی هست و نباید اجازه داد که رقیب از موقعیت بازی سو استفاده کنه.

در واقع فکر میکردم که در تعاملات انسانی همه بازی ها باید مشارکتی باشند که بیشترین سود به همه برسه ولی اصل توی بازی های رقابتی اینه که آدم منفعت خودشو دنبال کنه. میتونم بگم این یکی از ریشه ای ترین نکاتی هست که توی فرهنگ امریکایی تا حالا دیدم. شاید برای همینه که توی زبانشون این همه از کلمه Game استفاده میکنن. چیزی که توی فارسی اونقدری نداریم.


بازیکن ها و بازی عوض کن ها و متقلب ها (,Players, Game Changers and Cheaters)

توی بازی ها چند نوع شخصیت بازیکن داریم. اول بازیکن ها که کسانی هستند که قوانین بازی رو خوب بلد شدن و میدونن چطوری بازی کنن. بازی کن ها معمولا مربی های خوبی داشتن که بهشون دادن چطوری بازی کنن. بازی کن ها میدونن چطوری برنده بشن و با چه کسانی مشارکت کنن و چطوری رقابت کنن. رقیب رو خوب مطالعه میکنن و نقاط ضعف و قوتش رو پیدا میکنن. برای اونا مهمترین چیز برنده شدن هست و بعضی وقتا برای برنده شده دست به هر کار نامردانه ای هم میزنن اما بعضی بازیکن ها هم منصفانه بازی میکنن (fair play). اگر فوتبال نگاه کرده باشین میدونین بعضی بازیکن ها چطوری با خطا کارشون رو پیش میبرن (Rooney؟) و بعضی ها هم واقعا تکنیک رو یاد گرفتن. اینو بگم که winner ها و loser ها عمدا رو به عنوان دسته بندی تعریف نکردم.

نوع دوم Game Changer ها هستند. اینا همون بازنده ها هستند که از بازی خسته شدن و یه بازی جدید درست کردند که خودشون قوانینش رو تعریف کنن و بتونن برنده باشن. بازی جدید رو هم اینقدر جذاب تعریف میکنن که دیگه بقیه نخوان بازی قبلی رو بازی کنن. تقریبا تمام کارآفرین ها جزو این دسته هستند. مثلا بازی فروش موبایل که بازیکن های اصلی اش نوکیا و ... بودند توسط Game Changer ای مثل اپل به بازی گوشی های هوشمند تغییر پیدا کرد. دیگه هیچ تولید کننده ای دوست نداره بازی گوشی های قدیمی رو کنه که مثلا چطوری آنتن دهی رو بهتر کنه و یا چه پکیجی برای فروش بذارن. برای همین میبینین که اکثرا کارآفرین ها شکست های زیادی توی زندگی داشتن.در حالی که بازیکن های خوب شکست های کمتری داشتن و مربی های خوبی داشتن که قوانین بازی رو بهشون یاد دادن.

یه نوع دیگه بازیکن داریم که متقلب ها (یا همون زرنگ ها که قبلا گفتم هستن). متقلب ها بازی ها رو با تقلب خراب میکنن. مثلا وقتی توی فوتبال یه تیمی به داور پول میده که به نفعش سوت بزنه. هیچ کسی متقلب ها رو دوست نداره اما هر چی متقلب ها بازیکن های بهتری باشن گرفتن تقلبشون سختتر میشه. مثلا فرض کنه یه تیمی همیشه میبره. حالا یه بار بیاد یه پولی بده به داور که توی بازی یه سوت به نفعش بزنه چقدر سخته که دیگران باور کنن و یا اگر یه برنده مسابقه دو دوپینگ کنه اکثرا شک نمیکنن که ممکنه تقلب کرده باشه. وقتی متقلب ها به جاهای بالا میرسن شروع میکنن قوانین بازی رو عوض کنند که به نفع خودشون بشه که دیگه تقلب هم محسوب نشه که این دیگه کثیف ترین حقه متقلب هاست.  متقلب ها به این دلیل به وجود میان که سود بسیار زیادی از تقلب حاصل میشه وGame changer ها هم برای شکست دادن قوانین ناعادلانه متقلب ها به وجود میان. وقتی متقلب ها شناسایی نمیشن بازی ها به فساد کشیده میشن.


مطالبی که نوشتم بیشتر چیزایی که بود که در مورد بازی ها بهش فکر کرده بودم. برام خیلی جالب بود که چقدر دونستن موضوعات مختلف میتونه توی طرز فکر و رفتار آدم ها تاثیر بذاره. مشکل اصلی من این بود که فکر میکردم همه بازی ها باید مشارکتی باشه که نیست. همینطور متقلب ها رو نمیشناختم فکر میکردم که انسانی نیست کسی تقلب کنه اما الان فکر میکنم که این آدم ها باید شناسایی بشن و از بازی بیرون انداخته بشن. اگر نمیشه از بازی انداختشون بیرون باید بازی رو عوض کرد. اینقدر باختم که بتونم Game Changer خوبی بشم!

یکی از دوستان برای پست "نادان ها به بهشت نمیروند" نظر گذاشته بود که "خوش بحال دیوونه که لبش همیشه خندونه." این حرف بسیار صحیحه اما در جای خودش. در ادبیات ما بعضی جاها صفاتی مثل "دیوانگی" محترم شمرده شده و متاسفانه یه عده ای رو (اغلب از نادانان) به غلط انداخته که این صفات پسندیده نادان ها هست. باید بگم که اتفاقا افرادی که در ستایش دیوانگی سخن گفته اند بسیار دانا بودند.همون حافظ ای که میگه از مردم نادان ملامت ها کشیده میگه:

گفتم آه از دل دیوانه حافظ بی تو

زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه ی کیست

این دیوانگی پریشانی عشقه نه نادانی. و البته در مکتب عشق "کافریست رنجاندن." نه اینکه انسان به اسم دیوانه شدن خودش رو به نفهمی بزنه.

دیوانگی تنها صفت بحث برانگیزی هم نیست که ستایش شده. مثلا "سادگی" هم که اکثر مردم ممکنه معادل نادانی بگیرن هم ستایش شده  یادمه یکی از داستان های مثنوی (احتمالا دفتر ششم داستان اون سه پسر و پادشاه چین ولی دقیقش یادم نمیاد) که در ستایش ساده بودن. بازم هست مثلا این بیت:

گوهر آینه جان همه در ساده دلی‌ست

میل تو بهر تصدر همه در فضل و فن است

ساده دلی اینجا معادل نادانی نیست بلکه متضاد زرنگ بودن هست. متاسفانه چون اکثر نادان مردم ساده دل هم هستند به نظر میرسه که این افراد بیگناه باشند و به ترتیب اولی زشتی نادانی معلوم نباشه. در حالی که این دو تا کاملا مستقل هستندیه فرد میتونه دانا باشه و ساده دل هم باشه (زرنگ نباشه) و یا اینکه نادان باشه و ساده باشه.

به نظر من هیچ دلیل علمی و عقلی و انسانی و... ای وجود نداره که کسی بخواد نادان باشه. این پست رو در ادامه قبلی نوشتم که اگرچه مشخصه اما باز بر تفاوت نادانی و سادگی و دیوانگی تاکید کنم.

یکی از اسراری که یاد گرفتم اینه که شرایط آدم مطابق خواسته هاش پیش میاد. اگر کسی واقعا بدونه که چی میخواد و به سمتش حرکت کنه شرایطی پیش میاد که بهش برسه. به گذشته خودم که نگاه میکنم موارد بسیاری بودن که شبیه معجزه بودند اما پیش آمدند. مثلا سال آخر لیسانس من چون نمیخواستم برم سربازی تنها راه ممکنش این بود که برای تحصیل برم خارج از کشور یا اینکه فوق لیسانس ایران قبول بشم. در مورد خارج از کشور یه تحقیقی کردم و دیدم برای فوق لیسانس فاند نمیدن و برای لیسانس هم تنها امید این بود که روزانه دولتی قبول بشم چونکه خانواده ام دیگه پولی نداشتند که خرج تحصیل من کنند. همون سال که برای تحویل پرونده رفته بودم دانشگاه خیلی اتفاقی یکی از بچه های سال قبل رو دیدم که رتبه تک رقمی کنکور شده بود. الان نه اسمش یادم میاد و نه قیافه اش. در واقع اون موقع اصلا جدی نگرفتمش. ازش پرسیدم که چطوری تونسته این کار رو کنه و گفت که فلان کتاب ها رو خونده. من اون موقع اصلا فکر نمیکردم که این راهنمایی اینقدر زندگی ساز باشه برای من. فکر کردم که خب همه میرن اون کتاب ها رو میخونن شاید نخواسته بگه که چطوری خونده. خلاصه همینطوری کژدار و مریض اون کتاب ها رو خوندم. همون سال مجاز به انتخاب رشته نشدم اما رتبه ام خیلی نزدیک به مجاز شدن بود. با خودم فکر کردم که من که درست نخوندم اینقدر نزدیک به انتخاب رشته شدم اگر خوب بخونم حتما میتونم روزانه قبول بشم. به عقب که نگاه میکنم میبینم که صدها جا بوده انگار معجزه وار یه چیزی پیش آمده. 


چند وقت پیش کتاب Think and Grow Rich رو یه نگاهی مینداختم که همین موضوع رو داشت از زبان آدم های خیلی موفق میگفت. در واقع آدم به چیزی که میخواد فکر میکنه و در جهت به دست آوردنش تلاش میکنه. بعد به طور معجزه آسایی زمین و زمان حرکتشون رو عوض میکنن تا اون فرد به هدفش برسه. این مفهوم خیلی کلیه و ممکنه ایراداتی بهش وارد باشه مثلا چرا من فلان کس رو میخواستم بهش نرسیدم خب یکی دیگه هم میخواسته و حالا چرا زمین و زمان بین من و اون یکی اون رو انتخاب کرده خدا میدونه اما تجربه من میگه که هر وقت همچین چیزی پیش آمده خدا چند برابرش رو در آینده جبران کرده. در واقع مثل اینکه مثلا بگن ببخشید تلاش کردی و نرسیدی, بیا حالا چند برابر بگیر و رضایت بده! البته خب زمان میخواد که اون چندبرابر آماده بشه.

چند وقت پیش که داشتم ویدئو های پاتریک رو نگاه میکردم یه چیزی ازش یاد گرفتم که دیگه هیچوقت یادم نمیره و اون اینه که "همه چیز تقصیر منه" به قول تیلور خانم "And I realize the blame is on me." نگاه قبلی من به مشکلات  این بود که تقصیر من نیست این به خاطر شرایطه یا تقصیر یکی دیگه است. من مجبور بودم اینطوری شد. در کل هیچوقت سعی نمیکردم که خودم رو مقصر بدونم. اگرچه این دیدگاه میتونه از زاویه "خود" درست باشه اما در کل دیدگاهی از موضع ضعف هست. یعنی من به خاطر شرایط آسیب دیدم و حالا برای اینکه ضعف خودم رو توجیه کنم میگم تقصیر هر چیزی بوده به جز خودم. 

امروز این دیدگاه رو به طور کامل عوض کردم. دیگه هر چیزی که میشه میدونم تقصیر خودمه.خوب که نگاه میکنم میبینم که در بسیاری از موارد تصمیماتی که گرفتم منجر به شرایطم شده. مثلا تا یه مدت زیادی من از دست استادم شاکی بودم. در حالی که الان میدونم تقصیر من بوده. من میتونستم سال دوم برم دانشگاه سن دیگو موقعیت خوبی برام جور شده بود اما فکر کردم کی حوصله داره دوباره از اول کوال بخونه و اونجا هم متوسط شش سال دکترا طول میکشه. اگر رفته بودم دیگه استادم هیچ تاثیری توی زندگیم نداشت. البته همه چیزا منفی نبوده. مثلا من توی شرایط ایران تصمیم گرفتم که برای پیگیری اهدافم از اونجا خارج بشم و اجازه ندادم که شرایط جلومو بگیره. درسته که شرایط منو کند کرد و کلی زمانم رو هدر داد اما در کل الان راضی ام. این نشون میده که تصمیمات من میتونه شرایط امو تعیین کنه. 

وقتی آدم به این درک رسید که از هر چی راضی نیست تقصیر خودش هست میتونه بپرسه که "چکاری میتونم کنم که اینو عوض کنم" و بعدش میتونه برنامه ریزی کنه که بهبودش بده.

الان یکی دو هفته ای میشه که دارم فکر میکنم این  مطلب رو بنویسم یا نه. یه چیزی بود که چند ماه پیش به ذهنم رسید اما دوست نداشتم تا پخته تر نشده بنویسم. یه چند تا پست هستند مربوط به بازی ها که به این مرتبطن ولی چون طول میکشید اونا رو اول بنویسم فکر کردم اول اینو بنویسم. بنویسم که از بین نرن, این چند ساله کلی فکرای خوب بودن که چون ننوشتم از خاطرم رفتن.


اول بذارین دانایی رو به صورت طیفی تعریف کنیم که توی  کسی که متولد میشه دانایی رو صفر در نظر گرفت و مثلا یک درصد داناترین آدما رو هم 100 در نظر بگیریم. اگر بخواهین صفر و یک به موضوع نگاه کنیم میتونیم کسانی که پایینتر از 50 قرار میگیرن رو نادان و کسانی که بالای 50 قرار میگیرن رو دانا بدونیم. دانستن رو گستره  همه علوم بشری تعریف کنیم. بنابراین این تعریف ممکن طیف گسترده ای رو در بر بگیره. یه تعریف دیگه هم داریم به اسم زرنگ ها که فعلا همون معنی فارسی زرنگ (قالتاق یا آدم هفت خط) رو در نظر بگیریم.  زرنگ ها کسانی هستند که از دیگران سوء استفاده میکنن.  بعد از اینکه در مورد بازی ها نوشتم تعریف دقیق تری از زرنگ ها ارائه میدم.


خیلی دلم پر بود از چیزایی که توی اخبار خونده بودم و داشتم فکر میکردم که نادان ها عامل اصلی اکثر مشکلات بشریت هستند و واقعا لایق نیستن که به بهشت برن! متاسفانه نمیدونم ازکجا اما یه جاهایی نادانی "ارزش" شده. هر کسی احمق تر پر ارزش تر. بعد میبینی همه جای دنیا نادان ها زحمت درست میکنن. وقتی که خوب و دقیق نگاه میکنی میبینی این نادانی نیست که عامل اصلی مشکلاته. مشکل اصلی اینه که نادان ها چون نمیفهمن به راحتی ابزار دست زرنگ ها میشن. در واقع زرنگ ها زرنگ تر از اونی هستند که خودشونو به خطر بندازن و نادان ها رو متقاعد میکنن که اون کارایی که اونا میخوان رو انجام بدن. بعد تعجب میکنی که آخه یه نفر هر چقدر هم نادان چطوری میتونه جنایات به این بزرگی (مثلا آدم کشی) رو مرتکب بشه حتی کشته هم بشه و بعد هم خانواده اش و دور و بری هاش بهش افتخار هم کنن. خوب که نگاه میکنی ببینی که زرنگ ها زرنگ تر از این حرفا هستند و یه کاری کردن که نادانه حتی فکر کنه که جنایت ثواب هم داره. از اینور دنیا بلند میشه میره اونور که یه عده رو بکشه و بعدش هم وقتی به درک واصل میشه بهش میگن شهید. یعنی اگر اون نادانه توی خونه اش مینشست و هیچ کاری نمیکرد احتمالا هم جهنم نمیرفت اما چون ابزار دست زرنگ ها شده توی کارنامه اش اعمالی داره که از دور باور نکردنیه اما از نزدیک خودش اعتقاد داره. شایدم اگر توی خونه مینشست بازم بهشت نمیرفت چون با نادانی اش به دیگران ضربه میزد مگر بخواهیم بگیم که خاله خرسه هم به بهشت میره که فکر نمیکنم.


به قول حافظ:

به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست

زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس


زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل

دل و دین می‌برد از دست بدان سان که مپرس