X
تبلیغات
رایتل

این هفته قرار شد که برم آتلانتا تا هم به یکی از دوستان سر بزنم که برای اینترنشیپ رفته بود جورجیا تک و هم اینکه خانواده یکی دیگه از دوستان رو همراهی کنم. وقتی رسیدیم فرودگاه گفتن که پرواز دو ساعت تاخیر داره. این اولین بار بود که از فرودگاه love field پرواز داشتم. فرودگاه کوچیکیه ولی نزدیک مرکز شهره.  قرار بود که حدود 9 پرواز باشه و دیگه افتاد ساعت 1 و ربع نیمه شب. منم از سر کار آمده بودم و معمولا جمعه ها خیلی خیلی خسته ام ولی دیگه نتونستم بخوابم. دو تا بچه هم همراهمون بود که باید حواسم به اونا هم می بود. 



البته برای جبران این موضوع به هر کدوممون 100 دلار ووچر دادند که برای دفعه بعد که میخواهیم ازشون بلیت بخریم تخفیف بدن.



خلاصه حدودای ساعت 5 رسیدیم آتلانتا. فرودگاه آتلانتا به نسبت بزرگ بود اما به نظرم فرودگاه دالاس قشنگ تر آمد. حداقل منظره سیمکشی اینطوری تا حالا توی دالاس ندیده بودم.




امروز چهارم جولای بود و یکی از دوستان دعوت کرده بود خونه اشون. 



خونه اش یه آپارتمان بود که خریده بود و اجاره اش بیشتر از ماهی 2500 دلار بود. خیلی دوست داشتم بدونم که چرا اینقدر اونجا گرونه. وقتی که رفتیم فهمیدم که چون به نسبت نو ساز هست و وسایل خونه همه آخرین مدل بودند. فضاش هم بزرگ بود.



قبل از آتیش بازی نمایش هواپیما ها بود ولی بیرون خیلی گرم بود و من از همون اتاق یه کم نگاه کردم. بیشتر دوست داشتم که بچه هایی که آمده بودند صحبت کنم.



من برای آتیش بازی رفتم پایین داخل پارک. منظره پارک خیلی قشنگ بود. هر سال ما رفته بودیم بالای پشت بوم یه جایی. اگرچه نمای اونجا هم قشنگ بود اما این نمای پارک رو هم خیلی دوست داشتم. کلی خانواده آمده بودند و وسایلشون رو هم آورده بودند و نشسته بودند تا نگاه کردند. مشکل اصلی جایی که بودم این بود که صدای موسیقی ای که داشتند رو نمیشنیدم. =



بعد هم این دوستمون یه تور گذاشت و خونه اش رو نشون داد. مثل اینکه یه رسم هست توی امریکا که خونه اشون رو نشون میدن. غیر از اینکه همه اتاق هاشون نشون داد ما رو تا استخر هم برد.



در کل شب خوبی بود.

امشب بازم چند از دوستای قدیمی دور هم جمع شدیم. یه جورایی این آخرین دور همی ها هست چون بعضی از بچه ها دارن میرن شهرهای دیگه. من خیلی خسته بودم اما موندم و تا ساعت 3 داشتیم بازی میکردیم. امشب یه بازی جدید کردیم به اسم گلواژه که خیلی طولانی بود. هر کسی چند تا اسم رو روی برگه مینوشتن و میریختن توی یه ظرف و یکی یکی باید اسم ها رو بدون اینکه برد توصیف کرد. من همه مراحل اش الان یادم نیست ولی یادمه که هر چی بازی میکردیم تموم نمیشد.








 یه اتفاق جالبی هم افتاده بود اینکه یکی دیگه از بچه ها که مثل من بلد نبود به جای اینکه اسم های خاص بنویسه اسم هایی نوشته بود که عام بودند. خلاصه یه سری اسم مثل "فریبرز" و "فرامرز" و "فرهاد" و ... که همه هم با ف شروع میشدند و اصلا نمیشه اجراشون کرد. من اول فکر کردم که یکی دو تا هست و نوبت من که شد بازی کنم یه جوری فهموندم که یکی از اسمایی هست که این دوستمون نوشته و شروع کرد به گفتنشون و خودش هم یادش رفته بود که چی بوده و منم اصلا دیگه نتونستم هیچی بگم و کل وقتم رو غش کرده بودم از خنده.

داستان خونه گرفتن ما هم که تمومی نداره. خوبه نمیخوام بخرم این همه مته به خشخاش میذارم. امروز رفتم یه خونه دیگه ببینم که قیمتش خوب بود. اما وقتی که رسید پای معامله گفت که ماهی 70 دلار اضافه تر برای جمع آوری آشغال و تلویزیون باید بدین. منم گفتم باشه در مورد فکر میکنم اما 70 دلار اضافه تر خدایی میشه رفت یه جای بهتر. چند تا همسایه ها رو هم دیدم که به نظر نمیامد خیلی تحصیلکرده باشن. واحدهای رو به دریاچه اش هم خالی نبودند و واحدهای اونطرفی هم اصلا منظره جالبی نداشتند. خلاصه تصمیم گرفتم که نگیرم. واقعا چقدر سخته آدم یه چیزی رو پیدا کنه که دوست داشته باشه.






اینجا بستنی سنتی خیلی گرونه. فردا قرار بود که بچه ها برای افطاری دور هم جمع بشیم و برای همین تصمیم گرفتم یه حالی به همه بدم و براشون بستنی سنتی درست کنیم. اینبار بر خلاف دفعه پیش که درست کردم خیلی وقت کمتری گرفت چون این دستگاه های متعدد برای خرد کردن و مخلوط کردن رو گرفته بودم!






بستنی ام خیلی خوب شده بود و همه تعریف کردند. کلا دور هم خیلی خوش گذشت. 


امشب یه غذای جدید هم درست کردم که ترکیبی از انواع و  اقسام لوبیاها بود. یعنی توی یه فروشگاه گذاشته بود و منم فکر کردم که خیلی لوبیا پلو جالبی میشه که همه رنگی لوبیا توش باشه. اسم غذامو هم گذاشتم چهل لوبیا ولی چه فایده وقتی که لوبیا ها پختن همشون یه رنگ و تیره شدند و رب گوجه هم که زدم بهشون دیگه اصلا معلوم نبود که چند نوع مختلف هستند. خلاصه غذای موفقیت آمیزی نبود.



برای خودم هم Guacamole درست کردم که عالی شد. دیگه همشو خوردم به فردا هم نکشید. 



برای اینکه سنگ تموم بذارم سالاد هم درست کردم.



بچه ها هم کلی غذا آورده بودند که دور هم خوردیم. کلا خیلی خوش گذشت.